#رمان.ترسناک
#رمان.ترسناک
#خانه.جن.زده
در پاگرد کوچک بین در اتاق و در آسانسوری که پشت میله های آهنی اش فضای سیاهی بود، ایستاد. ذهنش مثل موجود مفلوکی که ناگهانی زیر پایش خالی شده و به عمق دره ای عمیق افتاده باشد، در شوک و گیجی به سر میبرد. آیا آن کسی که قرار بود به سراغش بیاید چیزی بدتر از آن پیرزن بود؟ جواب این سؤال با تلق و تلوقی که هر لحظه نزدیک تر میشد از عمق آن فضای سیاه پشت میله ها پایین خزید. اتاقک قژ قژ کنان از حرکت ایستاد و جولی دختری ژنده پوش و کثیف که صورت کوچکش پشت خرواری از موهای در هم گره خورده پنهان شده بود را دید. سرش به طرز غریبی به پایین خم شده بود. گویی بر روی کف کثیف آسانسور دنبال چیزی میگشت. دست استخوانی اش را به سمتش دراز کرد و انگشتش را تکان داد.
میتوانید ادامه این رمان را در آدرس زیر دنبال کنید.
http://forum.98ia.org/topic/21743-آتُربان-ravi/
#خانه.جن.زده
در پاگرد کوچک بین در اتاق و در آسانسوری که پشت میله های آهنی اش فضای سیاهی بود، ایستاد. ذهنش مثل موجود مفلوکی که ناگهانی زیر پایش خالی شده و به عمق دره ای عمیق افتاده باشد، در شوک و گیجی به سر میبرد. آیا آن کسی که قرار بود به سراغش بیاید چیزی بدتر از آن پیرزن بود؟ جواب این سؤال با تلق و تلوقی که هر لحظه نزدیک تر میشد از عمق آن فضای سیاه پشت میله ها پایین خزید. اتاقک قژ قژ کنان از حرکت ایستاد و جولی دختری ژنده پوش و کثیف که صورت کوچکش پشت خرواری از موهای در هم گره خورده پنهان شده بود را دید. سرش به طرز غریبی به پایین خم شده بود. گویی بر روی کف کثیف آسانسور دنبال چیزی میگشت. دست استخوانی اش را به سمتش دراز کرد و انگشتش را تکان داد.
میتوانید ادامه این رمان را در آدرس زیر دنبال کنید.
http://forum.98ia.org/topic/21743-آتُربان-ravi/
- ۲.۶k
- ۲۳ آذر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط