{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²³.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²³.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨

دختر با لبخندی که بوی تحقیر می‌داد، چرخید و دقیق پشتِ سرِ لوسیا ایستاد. صدای پاشنه‌هایش روی سنگ‌های سرد سالن، مثل ضربان قلبی مضطرب به گوش می‌رسید. ناگهان دستش را بالا آورد و بی‌هوا، محتویات لیوان را روی موهای لوسیا خالی کرد.

مایعِ تیره و چسبناک از لایِ تارهای موهایش جاری شد، روی شانه‌هایش سُر خورد و قطراتش با صدای «تیک‌تیک»ِ خفیفی روی کف مرمری چکید.

دختر انگشتش را با نمایشی اغراق‌آمیز روی دهانش گذاشت و با خنده‌ای بلند و زهرآلود گفت:
_ وای... ببخشید عزیزم! دستم لرزید.

صدای قهقهه‌ی جمع، مثل خنجری در فضای سالن پیچید. همه‌ی آن‌ها می‌خندیدند؛ به جز جونگکوک. او فقط لیوانش را به لب نزدیک کرده بود و با خونسردی ، واکنش لوسیا را از پشتِ لبه‌ی لیوان زیر نظر داشت.

دختر دوباره مقابل لوسیا ایستاد، نگاهی از بالا به پایین به او انداخت و با تمسخر گفت:

_ بهتره سریع‌تر بری خونه دوش بگیری. بوی اون الکلی که می‌گفتی ازش بدت میاد، حالا کل هیکلت رو گرفته!

یکی از دخترهای کناری، با نگاهی مملو از انزجار به قطراتی که از نوک موهای لوسیا چکه می‌کرد، خودش را عقب کشید و با ناز و ادای زننده‌ای گفت:

_ آییی... حالم بهم خورد. چقدر چندش‌آور.

لوسیا، لبش را چنان محکم بین دندان‌هایش فشرد که طعم خون را حس کرد. بغضش را با تمام قدرت پشت دیواره‌ی گلویش حبس کرد. دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت. دستش را با حرکتی سریع به سمت میزِ کنارش برد، لیوانی برداشت و با تمام وجودش آن را به سمت صورت دختر پرتاب کرد.

اما در یک لحظه، دختر تعجب زده با فرزیِ عجیبی جا خالی داد. مسیرِ نوشیدنی عوض شد و با شتاب، درست روی صورت و پیراهن گران‌قیمتِ جونگکوک پخش شد.

سکوت مرگباری سالن را درید. جونگکوک با اخمی غلیظ چشمانش را بست. نوشیدنی از چانه‌اش، و روی پیراهن سفیدش می‌چکید. نفس‌ها در سینه حبس شد.

او چشمانش را با خشمِ کنترل‌شده‌ای باز کرد. نگاهش دیگر سرد نبود، گداخته بود. لیوانش را با صدای بلندی روی میز کوبید و صدایش، سرد و برنده در سالن طنین انداخت:

_ نمایش تمومه!

هنوز کسی فرصت پلک زدن نداشت که جونگکوک مچ دست لوسیا را با چنان خشونتی گرفت که دختر از جا پرید. بدون توجه به نگاه‌های وحشت‌زده‌ی بقیه، او را به دنبال خود کشید. لوسیا تقلا می‌کرد، خودش را به عقب می‌کشید و وول می‌خورد، اما چنگِ جونگکوک مثل دستبندِ فولادی بود.

از درهای بزرگ عمارت خارج شدند. هوای سرد حیاط به صورتشان سیلی زد. جونگکوک او را تا گوشه‌ی حیاط، جایی که یک موتور سنگین و سیاه در تاریکی مطلق سایه انداخته بود، کشید.

با یک حرکتِ شتاب‌زده مچ دستش را رها کرد. صدای باز و بسته شدنِ تلقِ کلاه کاسکت در سکوتِ حیاط پیچید. جونگکوک کلاه را سرش کرد، رو به لوسیا چرخید و با صدایی که از خشم می‌لرزید گفت:

_ سوار شو.

لوسیا در حالی که نفس‌نفس می‌زد و لرزشِ دست‌هایش را پنهان می‌کرد، با اخم غرید:

_ نمیخوام!

جونگکوک یک قدم بلند به سمتش برداشت. چشمانش در نورِ ضعیفِ حیاط، ترسناک و سیاه به نظر می‌رسید. با جدیتی که لرزه به اندام لوسیا انداخت، گفت:

_ گفتم... همین الان سوار شو!

لوسیا برای لحظه‌ای در آن چشم‌ها خیره ماند. ترسی که سعی داشت پنهان کند، بالاخره رخنه‌ کرد. با خشمی که هنوز در صدایش بود، اما با پاهایی که به فرمانِ او عمل می‌کردند، با نارضایتی کامل به سمت موتور رفت و سوار شد.

ادامه دارد...
شرط کوچولو
لایک: ۳۰ کامنت ۲۰
دیدگاه ها (۲۳)

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁸تهیونگ چند ثانیه فقط به ...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. عضلات بازوی تهیونگ...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽p5جونگکوک خیلی زود جای خودش رو به سوک‌هی...

خطوط قرمز و لمس‌های ممنوعه (۲)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 135✦...................

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۹: شب اولدر اتاق بسته شد.صدای قدم‌های یه‌...

🖤 پارت چهارم | عکسجونگکوک چند قدم جلو اومد.— گوشی رو بده من....

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ¹³چند ساعت از طلوع خورشید گذشته بود....

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️۱۱:۵۹او دندان‌هایش را روی هم فشرد و دستش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط