#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓𝟖
تقریبا عصر شده بود و هردو پسر تو ماشین بودند و داشتن میرفتن خونه.
___
کلید زنگ رو زدن و وارد عمارت شدند.
هردو رفتن به سمت اتاقاشون.
جونگکوک رفت اتاقشو کل لباساشو در اورد و یک شلوارک سفید با یک پیراهن چهار خونه ی مشکی سفید پوشید.
و تهیونگ هم یک تیشرت سبز با شلوار خاکستری پوشید و همزمان از اتاق خارج شدند متقابل لبخندی زدن و تهیونگ به سمت کوک رفت و نگاهی به اطراف انداخت انگار کسی نبود، از کمرش گرفت و به سمت خودش کشوندش.
تهیونگ:داری بدجور دیوونم میکنی یاقوتم( خ.مار)
جونگکوک هم دستاشو دور گر.دنش حلقه کرد و نیشخندی زد.
جونگکوک:تو فقط دیوونه شو جذابم.
تهیونگ:دیوونه ی تو میشم ابی.
جونگکوک:ابی؟
تهیونگ:اهوم.
جونگکوک:یعنی چی؟
تهیونگ:به کسی که حس ارامش، امنیت، عشق و محبت رو میده ابی میگن( لبخند)
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
جونگکوک:من همچین کسی ام تو زندگیت؟
تهیونگ:اره.
جونگکوک:توهم همینطور.( لبخند)
تهیونگ جونگکوک رو تو اغوشش گرفت و دم عمیقی از موهاش گرفت.
تهیونگ:هنوزم همون بوی خوب رو میدی.
___
همه دور میز شام بودن و داشتن غذاشونو میخوردند.
یونگ هو:پسرم امروز کارا چطور بود.
تهیونگ:خوب بود بابا جونگکوک خوب به کارش عادت کرده.
یونگ هو:خوبه، جونگکوک پسرم تو راحتی.
جونگکوک:اره عمو جون خیلی خوبه راضی ام.
یونگ هو:خب پسرم اذیت نمیشی هم تو شرکت مد کار میکنی هم این یکی دیگه.
جونگکوک:نه عمو تا وقتی تهیونگ هست و کار میکنه منم خوبم( لبخند)
مری:الهی چقدر خوب با هم کنار اومدین. خوشگلای مامان. ( لبخند)
جونگکوک و تهیونگ به هم نگاه کردند و از ته دل لبخندی به هم زدند.
مری:راستی لینا چخبر از تو، تو کی میری بوسان.
لینا:ام نمیدونم شاید سئول موندگار باشم.
مری:عه چقدر خوب با جونگکوکم صمیمی تر میشی.
جونگکوک:خدا کنه بره( اروم زیر ل.ب ولی تهیونگ شنیدو خنده ای کرد)
لینا:چیزی گفتی عشقم.
تا جونگکوک خواست حرفی بزنه تهیونگ پرید.
تهیونگ:عشقم؟ مگه شما با همین؟ جونگکوک که به من گفت دوتا دوستین.( لبخند)
لینا اخمی کرد، یعنی چی که دوستن اون از بوسان تا اینجا اومده بود بخاطر جونگکوک تا باهاش باشه، اون هنوزم جونگکوک رو دوست داشت، اونا از دوران دانشگاه باهم بودند.
لبخند مضحکی زد و گفت.
لینا:نه ما باهمیم البته اگه کوک هنوزم بخاد.
همه ی نگاهارو کوک افتادن مخصوصا لینا و تهیونگ.
جونگکوک لبخند ضایعی زد و گفت.
جونگکوک:ام به نظرم درمورد این موضوع بعدا صحبت کنیم الان باید غذامون رو بخوریم.
یونگ هو:جونگکوک راست میگه بخورید.
___
نگاهش رو سقف بود و تو افکارش غرق بود.
هعی توی جاش تکون میخورد و اروم نمیگرفت، چطور باید به لینا میگفت که دیگه دوستش نداره و الان یکی دیگه رو داره.
کمی تو جاش چرخید و نگاهشو به تراس داد. بوی سیگار میومد.
از جاش بلند شد و رفت تو تراس.
با تهیونگی مواجه شد که نگاهش به اسمون شب داده بود و تو دستش نخ سیگار بود.
جونگکوک:چرا داری سیگار میکشی هیونگ.
با حس شنیدن صدای دلنشینی نگاهشو چرخوند و به پسرش نگاه کرد.
تهیونگ:بیداری یاقوت.
جونگکوک:واقعا دارم با این لقبات لوس میشماا.
تهیونگ:منم خب عاشق لوس کردنتم.
جونگکوک رفت کنارش ایستاد و فیلتر سیگار رو از دستاش اورد بیرون.
جونگکوک:ولی دیگه نباید بکشی قشنگم، ممکنه بهش اعتیاد پیدا کنی.
تهیونگ تو یک حرکت پسر رو به خودش چسبوند و کنار گوشش خ.مارو بم ل.ب زد.
تهیونگ:پس نظرت چیه با یک چیزه دیگه معتاد شم.
به پسر مهلت حرف زدن نداد و ل.باشو نشوند رو ل.بای کوکیش.
با ولع و نیاز میبو.سید.
خیلی وقت بود طعم ل.بای کوکیش رو نچشیده بود، اروم ل.ب پایینش رو به دندون گرفت و از اخر لیسی زد و اروم اومد پایین، همینطور که میبوسید اروم رسید به گ.ردنش و مک عمیقی ازش گرفت و همونجا رو چند تا ب.وسه ی نرم گزاشت و سرشو اورد بالا. به چشمای خ.مار پسرش نگاه کرد و بو.سه ای رو پیشونیش زد.
تهیونگ:انقدر زیبا و خواستنی دوست دارم قورتت بدم.
جونگکوک:ولی من غذا نیستم.( خنده)
تهیونگ:ولی خوردنی هستی( لبخند)
جونگکوک:توهم جذابی اونوقت من چه کنم.
تهیونگ:نمیدونم.
هردو خنده ای کردند و ته پیشونیش رو به پیشونیه کوک چسبوند.
تهیونگ:قول میدم هیچوقت اذیتت نکنم، دروغ نگم، ناراحتت نکنم و همیشه دوست داشته باشم، ابی( لبخند)
جونگکوک:قول دادی ها.
تهیونگ:به چشمای پرستنییه تو قسم.
جونگکوک:باید پای حرفت بمونی.
تهیونگ:قول میدم زیبام.
جونگکوک:منم همینطور مرد من.
جونگکوک بو.سه ی سطحی رو ل.باش زد و گفت.
جونگکوک:تو اتاق کی بخوابیم امشب.
تهیونگ:من.
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓𝟖
تقریبا عصر شده بود و هردو پسر تو ماشین بودند و داشتن میرفتن خونه.
___
کلید زنگ رو زدن و وارد عمارت شدند.
هردو رفتن به سمت اتاقاشون.
جونگکوک رفت اتاقشو کل لباساشو در اورد و یک شلوارک سفید با یک پیراهن چهار خونه ی مشکی سفید پوشید.
و تهیونگ هم یک تیشرت سبز با شلوار خاکستری پوشید و همزمان از اتاق خارج شدند متقابل لبخندی زدن و تهیونگ به سمت کوک رفت و نگاهی به اطراف انداخت انگار کسی نبود، از کمرش گرفت و به سمت خودش کشوندش.
تهیونگ:داری بدجور دیوونم میکنی یاقوتم( خ.مار)
جونگکوک هم دستاشو دور گر.دنش حلقه کرد و نیشخندی زد.
جونگکوک:تو فقط دیوونه شو جذابم.
تهیونگ:دیوونه ی تو میشم ابی.
جونگکوک:ابی؟
تهیونگ:اهوم.
جونگکوک:یعنی چی؟
تهیونگ:به کسی که حس ارامش، امنیت، عشق و محبت رو میده ابی میگن( لبخند)
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
جونگکوک:من همچین کسی ام تو زندگیت؟
تهیونگ:اره.
جونگکوک:توهم همینطور.( لبخند)
تهیونگ جونگکوک رو تو اغوشش گرفت و دم عمیقی از موهاش گرفت.
تهیونگ:هنوزم همون بوی خوب رو میدی.
___
همه دور میز شام بودن و داشتن غذاشونو میخوردند.
یونگ هو:پسرم امروز کارا چطور بود.
تهیونگ:خوب بود بابا جونگکوک خوب به کارش عادت کرده.
یونگ هو:خوبه، جونگکوک پسرم تو راحتی.
جونگکوک:اره عمو جون خیلی خوبه راضی ام.
یونگ هو:خب پسرم اذیت نمیشی هم تو شرکت مد کار میکنی هم این یکی دیگه.
جونگکوک:نه عمو تا وقتی تهیونگ هست و کار میکنه منم خوبم( لبخند)
مری:الهی چقدر خوب با هم کنار اومدین. خوشگلای مامان. ( لبخند)
جونگکوک و تهیونگ به هم نگاه کردند و از ته دل لبخندی به هم زدند.
مری:راستی لینا چخبر از تو، تو کی میری بوسان.
لینا:ام نمیدونم شاید سئول موندگار باشم.
مری:عه چقدر خوب با جونگکوکم صمیمی تر میشی.
جونگکوک:خدا کنه بره( اروم زیر ل.ب ولی تهیونگ شنیدو خنده ای کرد)
لینا:چیزی گفتی عشقم.
تا جونگکوک خواست حرفی بزنه تهیونگ پرید.
تهیونگ:عشقم؟ مگه شما با همین؟ جونگکوک که به من گفت دوتا دوستین.( لبخند)
لینا اخمی کرد، یعنی چی که دوستن اون از بوسان تا اینجا اومده بود بخاطر جونگکوک تا باهاش باشه، اون هنوزم جونگکوک رو دوست داشت، اونا از دوران دانشگاه باهم بودند.
لبخند مضحکی زد و گفت.
لینا:نه ما باهمیم البته اگه کوک هنوزم بخاد.
همه ی نگاهارو کوک افتادن مخصوصا لینا و تهیونگ.
جونگکوک لبخند ضایعی زد و گفت.
جونگکوک:ام به نظرم درمورد این موضوع بعدا صحبت کنیم الان باید غذامون رو بخوریم.
یونگ هو:جونگکوک راست میگه بخورید.
___
نگاهش رو سقف بود و تو افکارش غرق بود.
هعی توی جاش تکون میخورد و اروم نمیگرفت، چطور باید به لینا میگفت که دیگه دوستش نداره و الان یکی دیگه رو داره.
کمی تو جاش چرخید و نگاهشو به تراس داد. بوی سیگار میومد.
از جاش بلند شد و رفت تو تراس.
با تهیونگی مواجه شد که نگاهش به اسمون شب داده بود و تو دستش نخ سیگار بود.
جونگکوک:چرا داری سیگار میکشی هیونگ.
با حس شنیدن صدای دلنشینی نگاهشو چرخوند و به پسرش نگاه کرد.
تهیونگ:بیداری یاقوت.
جونگکوک:واقعا دارم با این لقبات لوس میشماا.
تهیونگ:منم خب عاشق لوس کردنتم.
جونگکوک رفت کنارش ایستاد و فیلتر سیگار رو از دستاش اورد بیرون.
جونگکوک:ولی دیگه نباید بکشی قشنگم، ممکنه بهش اعتیاد پیدا کنی.
تهیونگ تو یک حرکت پسر رو به خودش چسبوند و کنار گوشش خ.مارو بم ل.ب زد.
تهیونگ:پس نظرت چیه با یک چیزه دیگه معتاد شم.
به پسر مهلت حرف زدن نداد و ل.باشو نشوند رو ل.بای کوکیش.
با ولع و نیاز میبو.سید.
خیلی وقت بود طعم ل.بای کوکیش رو نچشیده بود، اروم ل.ب پایینش رو به دندون گرفت و از اخر لیسی زد و اروم اومد پایین، همینطور که میبوسید اروم رسید به گ.ردنش و مک عمیقی ازش گرفت و همونجا رو چند تا ب.وسه ی نرم گزاشت و سرشو اورد بالا. به چشمای خ.مار پسرش نگاه کرد و بو.سه ای رو پیشونیش زد.
تهیونگ:انقدر زیبا و خواستنی دوست دارم قورتت بدم.
جونگکوک:ولی من غذا نیستم.( خنده)
تهیونگ:ولی خوردنی هستی( لبخند)
جونگکوک:توهم جذابی اونوقت من چه کنم.
تهیونگ:نمیدونم.
هردو خنده ای کردند و ته پیشونیش رو به پیشونیه کوک چسبوند.
تهیونگ:قول میدم هیچوقت اذیتت نکنم، دروغ نگم، ناراحتت نکنم و همیشه دوست داشته باشم، ابی( لبخند)
جونگکوک:قول دادی ها.
تهیونگ:به چشمای پرستنییه تو قسم.
جونگکوک:باید پای حرفت بمونی.
تهیونگ:قول میدم زیبام.
جونگکوک:منم همینطور مرد من.
جونگکوک بو.سه ی سطحی رو ل.باش زد و گفت.
جونگکوک:تو اتاق کی بخوابیم امشب.
تهیونگ:من.
- ۷۹۴
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط