معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁶⁴
صدای در بیشتر میشد و تعداد ضرب ها تندتر.
+کی هستی؟
با به حرف اومدنم صدای در متوقف شد
:بیا بیرون
دستم اروم و با تردید روی دستگیره فلزی در نشست.خشاب تفنگ رو کشیدم و سریع درو باز کردم.تفنگ رو توی دوتا دستای یخ کردهم گرفته بودم و سرشو روبه بیرون نشونه گیری کردم
تنها کسی که دیدم،یه عوضی بود
دلم میخواست یه تیر بیشتر حرومش نکنم که لیاقت یه تیرم نداشت
+عوضیییییی
×منم دوست دارم بیبی
بله،هائول بود.از سرتا پام نگاهی گزرا انداخت و بلند قهقهه زد
×خیلی ترسیدی نه؟اخه جلیقهه
و دوباره خندید.
+زهر مار.خب میدونی روزی چند نفر قصد جونمو میکنن؟
×یجور میگی انگار جا جونگکوک نشستی
میخواستم بهش بگم که جای من از جونگکوکم بالا تره.قدری بالاتر که قراره تحویلش بدم
+انگار خیلی مشتاقی بمیرم
×نه باباااا.عه
+حالا...نمیای تو؟
...
گوشت داغی که بخار زیادی ازش بلند میشد،بین چابستیک های تو دستم قرار دادم و جلوی لبم گرفتم.
داغیش رو لبم حتی با فاصلهای که داشت حس میکرد.فوتش کردم و توی دهنم گذاشتم
+اوم...دسپختت محشره... مثل خودت
×بله دیگه
+حالا با تموم وجود درک میکنم چرا تهیونگ دوست داره،در واقع هرکی ببینتت دوست میداره
×عه بسه دیگه غذاتو بخور
موهامو گوجه ای و پلشت گونه روی سرم بسته بودم و قدری شل و روی هوا بودن که هر لحظه احتمال داشت بیوفته یا باز بشه.معمولا همیشه اینجوری موهامو میبستم پس به کشیدگی موهام عادت داشتم
نیم ساعت گذشت و منو هائول تا خرخره پر بودیم.
+واه...خوشبحال تهیونگی که قراره هرروز دستپختتو بخوره
دستشو به عنوان تحدید بالا اوورد
یجوری که انگار «الان میزنم تو دهنت»
×یه بار دیگه حرف تهیونگو بکشی وسط میزنمت
+اوه میبینم که غیرتی هم هستی
بلند شد و منم از ترس پاشدم
دنبالم میدوید و من مبل ها و میز ها و هر اشیاء دیگه ای تو خونه رو به عنوان سپر استفاده میکردم
بالش هارو به سمت هم پرت میکردیم و بعد هر پرتاب یا صدای اخ یکی بلند میشد یا صدای خنده
به خودمون که اومدیم ساعت ۱۲ شب بود و هائول میخواست برگرده
فکر کرده من میزارم این موقع شب بره
×اذیت نکن دیگه.میخوام برم خونم
+چه غلطا.این موقع شب تنها میخوای بری؟
×میترسم شب پیشت بمونم فردا حامله برگردم
+نترس کاریت ندارم
خیلی تلاش کردم که راضی شد شب کنارم بمونه و این باعث خوشحالیم میشد
هرچی پتو و بالش توی خونه داشتم رو انداختم وسط سالن که یه تپه بزرگ و نرم شد.بدون مرتب کردن و پهن کردنشون روشون لم دادیم و با فیلمی که میدیدیم خوابمون برد...
فصل دوم
P⁶⁴
صدای در بیشتر میشد و تعداد ضرب ها تندتر.
+کی هستی؟
با به حرف اومدنم صدای در متوقف شد
:بیا بیرون
دستم اروم و با تردید روی دستگیره فلزی در نشست.خشاب تفنگ رو کشیدم و سریع درو باز کردم.تفنگ رو توی دوتا دستای یخ کردهم گرفته بودم و سرشو روبه بیرون نشونه گیری کردم
تنها کسی که دیدم،یه عوضی بود
دلم میخواست یه تیر بیشتر حرومش نکنم که لیاقت یه تیرم نداشت
+عوضیییییی
×منم دوست دارم بیبی
بله،هائول بود.از سرتا پام نگاهی گزرا انداخت و بلند قهقهه زد
×خیلی ترسیدی نه؟اخه جلیقهه
و دوباره خندید.
+زهر مار.خب میدونی روزی چند نفر قصد جونمو میکنن؟
×یجور میگی انگار جا جونگکوک نشستی
میخواستم بهش بگم که جای من از جونگکوکم بالا تره.قدری بالاتر که قراره تحویلش بدم
+انگار خیلی مشتاقی بمیرم
×نه باباااا.عه
+حالا...نمیای تو؟
...
گوشت داغی که بخار زیادی ازش بلند میشد،بین چابستیک های تو دستم قرار دادم و جلوی لبم گرفتم.
داغیش رو لبم حتی با فاصلهای که داشت حس میکرد.فوتش کردم و توی دهنم گذاشتم
+اوم...دسپختت محشره... مثل خودت
×بله دیگه
+حالا با تموم وجود درک میکنم چرا تهیونگ دوست داره،در واقع هرکی ببینتت دوست میداره
×عه بسه دیگه غذاتو بخور
موهامو گوجه ای و پلشت گونه روی سرم بسته بودم و قدری شل و روی هوا بودن که هر لحظه احتمال داشت بیوفته یا باز بشه.معمولا همیشه اینجوری موهامو میبستم پس به کشیدگی موهام عادت داشتم
نیم ساعت گذشت و منو هائول تا خرخره پر بودیم.
+واه...خوشبحال تهیونگی که قراره هرروز دستپختتو بخوره
دستشو به عنوان تحدید بالا اوورد
یجوری که انگار «الان میزنم تو دهنت»
×یه بار دیگه حرف تهیونگو بکشی وسط میزنمت
+اوه میبینم که غیرتی هم هستی
بلند شد و منم از ترس پاشدم
دنبالم میدوید و من مبل ها و میز ها و هر اشیاء دیگه ای تو خونه رو به عنوان سپر استفاده میکردم
بالش هارو به سمت هم پرت میکردیم و بعد هر پرتاب یا صدای اخ یکی بلند میشد یا صدای خنده
به خودمون که اومدیم ساعت ۱۲ شب بود و هائول میخواست برگرده
فکر کرده من میزارم این موقع شب بره
×اذیت نکن دیگه.میخوام برم خونم
+چه غلطا.این موقع شب تنها میخوای بری؟
×میترسم شب پیشت بمونم فردا حامله برگردم
+نترس کاریت ندارم
خیلی تلاش کردم که راضی شد شب کنارم بمونه و این باعث خوشحالیم میشد
هرچی پتو و بالش توی خونه داشتم رو انداختم وسط سالن که یه تپه بزرگ و نرم شد.بدون مرتب کردن و پهن کردنشون روشون لم دادیم و با فیلمی که میدیدیم خوابمون برد...
- ۱۵۱
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط