{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️
فصل دو قسمت بیست‌و‌پنجم

قصر خوناشام‌ها در سکوت فرو رفته بود.
شمعدان‌های نقره‌ای هنوز می‌سوختند، اما شعله‌ها مثل روح خسته‌ای می‌رقصیدند.
سایه‌ها از دیوار بالا می‌رفتند و تا سقف می‌لغزیدند.

در اتاق بلند بالکن‌دار، پشت پرده‌های مخملی سیاه،
ساسوکه با چشمانی فروزان،
به آسمان خون‌آلود شب زل زده بود.

دست‌هایش مشت شده بود،
ناخن‌های تیزش توی پوستِ خودش فرو رفته بود.
اما چیزی نمی‌توانست خشم درونش را بیرون بکشد.

«چـــــرا رفت...»
صدایش مثل فشاری در گلو شکست.
«چــرا لعنتی بدون گفتن حتی یه حرف رفت؟!»

ایتـــــاچی آرام پشتش ایستاده بود.
لباس بلند و چشمان آرام،
اما پشت آن آرامش، اندوهی یخ‌زده موج می‌زد.

با صدایی نرم و در عین حال محکم گفت:
«شاید دلیلی داشته، ساسوکه… تو نمی‌تونی با خشم دنبال حقیقت بگردی من میدونم ناروتو کسی نیست که همینطوری بزاره و بره... اون خیلی از اوروچیمارو میترسید... نباید با خشم بهش فکر کنی...

ساسوکه برگشت—با نگاهی که برقِ خون در آن می‌درخشید.
«با خشم؟ نه برادر… من با ترس دنبالشم…»
نفسش سنگین شد.
«تو نمی‌فهمی… تو نمی‌دونی اون چقدر…»

کلماتش برید.
لبش را گاز گرفت.
پشتش را برگرداند و به پنجره خیره شد.

سکوتی کوتاه میانشان افتاد.
فقط صدای وزش باد بین ستون‌های مرمر پیچید.

ایتـاچی آرام‌تر گفت:
«نگهبان‌ها هنوز اثری ازش پیدا نکردن… شاید یه جای امن پناه برده…»

ساسوکه به تندی گفت:
«جای امن؟ یا نقشه‌ی اون مار پیرِ اوروچیمارو؟ شایدم گرگنیه ها بلایی سرش آوردن!»
چشمانش تیره شد.
«ناروتو خودش به تنهایی ازش نمی‌گذره… نه بدون من…
اگه اون مار انگل باز کاری کرده باشه خودم لهش می‌کنم…!»

به میز کوبید، صدای چوب شکست و جام نقره‌ای افتاد روی فرش.
خونِ شرابی پاشید روی طرح فرش سیاه.

ایتـاچی جلویش را گرفت، دستش را روی شانه‌اش گذاشت.
«آروم‌تر برادر… هنوز امید هست. ناروتو اون‌قدر قوی‌ـه که خودشو نجات بده… شاید حتی در جایی امن‌تر از اینجا پنهان شده باشه…»

اما ساسوکه آرام نگرفت.
صدایش دیگر پر از درد بود، نه فقط خشم:

«قوی‌ه… آره… ولی زود باور هم هست. دلش ساده‌ست… و دقیقاً به خاطر همینه که همه می‌خوان ازش استفاده کنن.
نمی‌تونم… نمی‌تونم دوباره از دستش بدم، ایتاچی! نمی‌تونم...» 💔

چشم‌هایش برای لحظه‌ای خیس شد، اما نگذاشت اشک سقوط کند.

سایه‌ی در کنارشان تکان خورد.
صدای گام‌هایی تند از راهرو آمد.

کسی به در کوبید—
تق تق*
با ریتمی میان ترس و شتاب.

ایتاچی برگشت و با لحنی آرام گفت:
«بیا تو.»

در باز شد.
نگهبانی جوان با چهره‌ای رنگ‌پریده،
اما پر از التهابِ امید وارد شد.

به سختی نفس می‌کشید، خم شد و فریاد زد:
«ا… ارباب… گلوریا… گلوریا اومده به قصر!
و… و احتمالاً می‌دونه که خورشید… الان کجاست!» 🐉☀️💥

سکوتی سنگین افتاد.
چشمان ساسوکه براق شد.
در یک لحظه، همه‌ ی وجودش پر از امید شد...

«گلوریا؟!»
صدایش شبیه صاعقه بود.

با قدم‌هایی بلند به سمت در رفت، چشمانش برق می‌زد.
زیر لب زمزمه کرد:
«پس بالاخره یه نفر چیزی می‌دونه…»

ایتاچی هم پشت سرش به سمت در قدم برداشت

و پرده‌های سیاه در پشت سرش لرزیدند…
در حالی که ماه از میان ابر، نور سردش را روی علامت سرخ روی دیوار تاباند —
نشان خاندان اوچیها. 🌑🩸
دیدگاه ها (۱۴)

سناریو ساسونارو# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️ ...

سناریو ساسونارو# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️ ...

سناریو ساسونارو# 🩸 **ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک** ☀️ ...

سناریو ساسونارو# 🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️ ف...

سناریو ساسونارو# 🩸«ماه و خورشید: افسانه‌یِ خون و اشک» ☀️فصل ...

سناریو ساسونارو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط