سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸 **ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک** ☀️
فصل دو قسمت بیستوششم
سناریو ساسونارو
فصل دو قسمت بیستوششم
شب…
نیمهشبِ خاموشِ شهر **کونوها**،
با چراغهای زردِ کمرمق
و کوچههایی که انگار هنوز خاطرهها را قایم میکنند.
ناروتو با نفس بریده،
روی آسفالتِ سردِ کوچهی تنگ و باریک افتاده بود.
چند لحظه طول کشید
تا بفهمد هنوز زنده است.
پلک زد.
یک بار…
دو بار…
سه بار…
اما دنیا هنوز تار بود.
همهچیز دور سرش میچرخید؛
دیوارهای نمورِ دو طرف کوچه،
نور لرزانِ چراغی که انگار هر لحظه ممکن بود خاموش شود،
و بوی آشنای رطوبت، دود، و شب.
نفسش را آهسته بیرون داد.
گلویش خشک بود.
سرش تیر میکشید.
حالت تهوع، مثل موجی تلخ، از معدهاش بالا میآمد.
با دستهای زخمیاش روی زمین فشار آورد و خودش را کمی بالا کشید.
پوست کف دستش به آسفالت ساییده شد و سوزش تندی از بازوهایش بالا رفت.
لبش لرزید، اما چیزی نگفت.
بعد…
چشمهای آبیاش کمی بیشتر به تاریکی عادت کرد.
و همان لحظه،
قلبش از تپش ایستاد.
این کوچه را میشناخت.
نه فقط میشناخت—
این کوچه در ذهنش **حک شده بود**.
همینجا بود.
دقیقاً همینجا.
همین دیوارهای باریک،
همین پیچ خفهی آخر کوچه،
همین سایههای سنگینی که آن شب روی زمین افتاده بودند.
همینجا بود که برای اولینبار صدای زوزههای عجیب را شنیده بود.
همینجا بود که از ترس جلو رفته بود.
همینجا بود که گرگینهها را دیده بود…
و همینجا بود که برای اولین بار،
**ماه شبش** را دیده بود.
ساسوکه.
نامش در ذهن ناروتو گذشت
و مثل تیغهای نرم،
اما مرگبار، از قلبش عبور کرد.
ناروتو بیاختیار دستش را روی سینهاش گذاشت.
قلبش هنوز همانجا درد میکرد.
انگار با اینکه بدنش به دنیای انسانها برگشته بود،
دلش جا مانده بود در آن قصر تاریک،
میان پردههای بلند سیاه
و چشمهایی که مثل شب، سرد و سوزان، به او خیره میشدند.
لبخندی خیلی محو، خیلی شکسته، روی لبش نشست.
«برگشتم…»
اما صدایش شبیه خوشحالی نبود.
بیشتر شبیه اعترافی خسته بود
از کسی که نمیداند نجات پیدا کرده
یا خودش را به جهنمی دیگر انداخته است.
---
## **خانهای که دیگر همان خانه نبود** 🕯
باد سردی از کوچه گذشت
و لبهی لباس خونآلودش را تکان داد.
ناروتو تازه به خودش نگاه کرد؛
لباسش هنوز همان لباس دنیای زیرزمینی بود،
رد خون خشکشده روی پارچه مانده بود،
چکمههایش گِلی و کثیف بودند
و زخمهای ریز و درشت روی دستها و تنش
با هر حرکت تیر میکشیدند.
ظاهرش…
ظاهرش اصلاً شبیه یک پسر عادی که نصفهشب از پیادهروی برگشته باشد نبود.
بیشتر شبیه کسی بود که از دلِ یک کابوس گریخته.
با این حال…
اینجا **دنیای انسانها** بود.
دنیای واقعی.
دنیای چراغهای خیابان،
پنجرههای روشنِ آپارتمانها،
بوق دوردست ماشینها،
تابلوهای فروشگاههای شبانه
و آدمهایی که اگر هم خطرناک بودند،
دیگر پنجه و دندان نداشتند.
ناروتو با تمام ضعفش،
برای یک لحظه کوتاه،
احساس امنیت کرد.
اینجا دروازههای جادویی نبود.
قلعههای سایه نبود.
زمزمهی جادوگران در راهروها نبود.
هیچ خوناشامی نباید میتوانست اینجا به او برسد.
هیچ موجود افسانهای نباید میتوانست در این دنیا به او آسیب بزند…
…و همین فکر
باید آرامش میداد.
اما نداد.
چون آرامش،
وقتی بهایش دوری از کسی باشد که دوستش داری،
طعمی شبیه غم پیدا میکند.
ناروتو سرش را پایین انداخت.
حسی عجیب، ویرانگر و متناقض، درونش پیچید.
**حس گناه.**
چون رفته بود.
چون بیخبر گذاشته بودشان.
چون ساسوکه حالا نمیدانست او کجاست، زنده است یا نه، زخمی است یا نه…
و در کنارش،
**حس رهایی.**
چون بالاخره برگشته بود به جایی که تمام عمرش در آن نفس کشیده بود.
به خیابانهایی که میشناخت.
به هوایی که واقعی بود.
به شهری که هیچوقت قرار نبود افسانهای باشد.
چقدر بیرحم بود
که آدم بتواند همزمان
هم سبک شود
و هم فروبپاشد.
# 🩸 **ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک** ☀️
فصل دو قسمت بیستوششم
سناریو ساسونارو
فصل دو قسمت بیستوششم
شب…
نیمهشبِ خاموشِ شهر **کونوها**،
با چراغهای زردِ کمرمق
و کوچههایی که انگار هنوز خاطرهها را قایم میکنند.
ناروتو با نفس بریده،
روی آسفالتِ سردِ کوچهی تنگ و باریک افتاده بود.
چند لحظه طول کشید
تا بفهمد هنوز زنده است.
پلک زد.
یک بار…
دو بار…
سه بار…
اما دنیا هنوز تار بود.
همهچیز دور سرش میچرخید؛
دیوارهای نمورِ دو طرف کوچه،
نور لرزانِ چراغی که انگار هر لحظه ممکن بود خاموش شود،
و بوی آشنای رطوبت، دود، و شب.
نفسش را آهسته بیرون داد.
گلویش خشک بود.
سرش تیر میکشید.
حالت تهوع، مثل موجی تلخ، از معدهاش بالا میآمد.
با دستهای زخمیاش روی زمین فشار آورد و خودش را کمی بالا کشید.
پوست کف دستش به آسفالت ساییده شد و سوزش تندی از بازوهایش بالا رفت.
لبش لرزید، اما چیزی نگفت.
بعد…
چشمهای آبیاش کمی بیشتر به تاریکی عادت کرد.
و همان لحظه،
قلبش از تپش ایستاد.
این کوچه را میشناخت.
نه فقط میشناخت—
این کوچه در ذهنش **حک شده بود**.
همینجا بود.
دقیقاً همینجا.
همین دیوارهای باریک،
همین پیچ خفهی آخر کوچه،
همین سایههای سنگینی که آن شب روی زمین افتاده بودند.
همینجا بود که برای اولینبار صدای زوزههای عجیب را شنیده بود.
همینجا بود که از ترس جلو رفته بود.
همینجا بود که گرگینهها را دیده بود…
و همینجا بود که برای اولین بار،
**ماه شبش** را دیده بود.
ساسوکه.
نامش در ذهن ناروتو گذشت
و مثل تیغهای نرم،
اما مرگبار، از قلبش عبور کرد.
ناروتو بیاختیار دستش را روی سینهاش گذاشت.
قلبش هنوز همانجا درد میکرد.
انگار با اینکه بدنش به دنیای انسانها برگشته بود،
دلش جا مانده بود در آن قصر تاریک،
میان پردههای بلند سیاه
و چشمهایی که مثل شب، سرد و سوزان، به او خیره میشدند.
لبخندی خیلی محو، خیلی شکسته، روی لبش نشست.
«برگشتم…»
اما صدایش شبیه خوشحالی نبود.
بیشتر شبیه اعترافی خسته بود
از کسی که نمیداند نجات پیدا کرده
یا خودش را به جهنمی دیگر انداخته است.
---
## **خانهای که دیگر همان خانه نبود** 🕯
باد سردی از کوچه گذشت
و لبهی لباس خونآلودش را تکان داد.
ناروتو تازه به خودش نگاه کرد؛
لباسش هنوز همان لباس دنیای زیرزمینی بود،
رد خون خشکشده روی پارچه مانده بود،
چکمههایش گِلی و کثیف بودند
و زخمهای ریز و درشت روی دستها و تنش
با هر حرکت تیر میکشیدند.
ظاهرش…
ظاهرش اصلاً شبیه یک پسر عادی که نصفهشب از پیادهروی برگشته باشد نبود.
بیشتر شبیه کسی بود که از دلِ یک کابوس گریخته.
با این حال…
اینجا **دنیای انسانها** بود.
دنیای واقعی.
دنیای چراغهای خیابان،
پنجرههای روشنِ آپارتمانها،
بوق دوردست ماشینها،
تابلوهای فروشگاههای شبانه
و آدمهایی که اگر هم خطرناک بودند،
دیگر پنجه و دندان نداشتند.
ناروتو با تمام ضعفش،
برای یک لحظه کوتاه،
احساس امنیت کرد.
اینجا دروازههای جادویی نبود.
قلعههای سایه نبود.
زمزمهی جادوگران در راهروها نبود.
هیچ خوناشامی نباید میتوانست اینجا به او برسد.
هیچ موجود افسانهای نباید میتوانست در این دنیا به او آسیب بزند…
…و همین فکر
باید آرامش میداد.
اما نداد.
چون آرامش،
وقتی بهایش دوری از کسی باشد که دوستش داری،
طعمی شبیه غم پیدا میکند.
ناروتو سرش را پایین انداخت.
حسی عجیب، ویرانگر و متناقض، درونش پیچید.
**حس گناه.**
چون رفته بود.
چون بیخبر گذاشته بودشان.
چون ساسوکه حالا نمیدانست او کجاست، زنده است یا نه، زخمی است یا نه…
و در کنارش،
**حس رهایی.**
چون بالاخره برگشته بود به جایی که تمام عمرش در آن نفس کشیده بود.
به خیابانهایی که میشناخت.
به هوایی که واقعی بود.
به شهری که هیچوقت قرار نبود افسانهای باشد.
چقدر بیرحم بود
که آدم بتواند همزمان
هم سبک شود
و هم فروبپاشد.
- ۱۸۶
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط