سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبل...
### 🌑 در حصارِ سکوت و سایهها
ناروتو نفسِ عمیقی کشید؛ عطرِ سردِ ساسوکه تمامِ ریههایش را پر کرده بود. لرزشی که در صدایش بود، از ترس نبود؛ از شوقِ دیوانهواری بود که از نزدیکی با ساسوکه در وجودش شعله میکشید.
«ب...باشه... آره...» ناروتو با صدایی که به سختی شنیده میشد زمزمه کرد: «باید بهت بگم چرا رفتم...»
ساسوکه لحظهای در چشمانِ آبیِ ناروتو خیره ماند، گویی داشت روحش را ورق میزد. بعد، بدونِ اینکه حرفی بزند، از او فاصله گرفت. با یک حرکتِ کشیده، دستگیرهیِ درِ اتاقش را چرخاند و درِ سنگین، با صدایِ آرامی باز شد. ناروتو با قدمهایی که از ناامیدی و در عینِ حال نیاز به گرما سنگین شده بود، واردِ فضایِ سردِ اتاقِ ساسوکه شد.
پشتِ سرش، صدایِ خفیفِ بسته شدنِ در آمد و بعد... صدایِ چرخیدنِ کلید در قفل. 🗝️
(ددی ساسوکه در رو قفلید یوهاها🎀)
ناروتو متوجه نشد. تمامِ حواسش رویِ ساسوکه بود که حالا در میانهیِ اتاق، پشت به او ایستاده بود. ساسوکه به آرامی چرخید و با همان نگاهِ نافذ و سرد، مستقیماً به چشمانِ ناروتو دوخت.
«بگو.»
لحناش چنان جدی و بیروح بود که ناروتو برایِ لحظهای حس کرد تمامِ دمایِ بدنش افت کرد. ناروتو با دستانی که در هم گره کرده بود، سعی کرد بغضش را کنترل کند. چقدر دلش میخواست همان لحظه جلو برود، بازوهایش را دورِ آن شانه هایِ پهن حلقه کند و در آغوشِ ساسوکه از تمامِ وحشتها پناه بگیرد... اما حقیقت، مثلِ دیواری بینِ آنها ایستاده بود.
ناروتو لبش را گزید و شروع کرد:
«وقتی اوروچیمارو به قصر اومد... وقتی داشت من رو میدزدید... من از دستش فرار کردم. در واقع... سعی کردم فرار کنم. اژدهایِ تو... گلوریا... اون نجاتم داد و من رو برد به یه غار... جایی که یه دروازه به دنیایِ خودم بود... و_»
ساسوکه یکباره حرفِ او را برید. صدایش مثلِ تازیانه در اتاق پیچید: «و تو از اون دروازه رفتی به دنیایِ بالا.»
ناروتو هول شد. خواست بگوید *مجبور بودم*، خواست بگوید *گرگینهها...* اما ساسوکه با قدمهایِ بلند، فاصلهیِ بینِ آنها را از بین برد و مقابلش ایستاد. سایهیِ قد بلندش، ناروتو را کاملاً در بر گرفت.
«برای چی رفتی؟» ساسوکه با صدایی که حالا از خشمِ پنهان میلرزید، غرید. «از روزِ اول هم میخواستی بری! از همون لحظهای که تویِ زیرزمین، نشانهامون رو با زخمِ هم پیوند زدیم... حتی اون موقع هم میخواستی فرار کنی!» 🩸
ناروتو عقبرفت با هر قدمش که میخواست از ساسوکه دور شود... تا اینکه پشتش به دیوارِ سنگیِ اتاق خورد. سردیِ سنگ از پیراهنش عبور کرد، اما سوزشِ نگاهِ ساسوکه رویِ پوستش داغتر بود.
«نه! ساسوکه، گوش کن... اینطور نبود! من...»
ساسوکه دستش را کنارِ صورتِ ناروتو به دیوار کوبید و صورتش را به صورتِ ناروتو نزدیک کرد، طوری که گرمایِ نفسهایِ تندِ ناروتو رویِ صورتش مینشست:
«دروغ نگو، خورشیدِ من. این حرفها بهونهست... تو همیشه میخواستی از قلمروِ من دور بشی، نه؟ تو حتی نمیتونی بپذیری که سرنوشتت با سرنوشتِ این خونآشامِ لعنتی گره خورده!»
ناروتو با چشمهایِ گرد شده و قلبی که انگار داشت از سینه بیرون میزد، به ساسوکه نگاه کرد. او میخواست بگوید که فرار نکرد چون نمیخواست با او باشد،
فرار کرد چون از *قدرتِ خودش* و از *عمقِ این عشق* میترسید... عشقی که گرگینه ها بهش چشم داشتن و خواستار نابودی اش بودند... اما ساسوکه اجازه نمیداد کلمهای از گلویش خارج شود. 🦷✨
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو ادامه ی قسمت قبل...
### 🌑 در حصارِ سکوت و سایهها
ناروتو نفسِ عمیقی کشید؛ عطرِ سردِ ساسوکه تمامِ ریههایش را پر کرده بود. لرزشی که در صدایش بود، از ترس نبود؛ از شوقِ دیوانهواری بود که از نزدیکی با ساسوکه در وجودش شعله میکشید.
«ب...باشه... آره...» ناروتو با صدایی که به سختی شنیده میشد زمزمه کرد: «باید بهت بگم چرا رفتم...»
ساسوکه لحظهای در چشمانِ آبیِ ناروتو خیره ماند، گویی داشت روحش را ورق میزد. بعد، بدونِ اینکه حرفی بزند، از او فاصله گرفت. با یک حرکتِ کشیده، دستگیرهیِ درِ اتاقش را چرخاند و درِ سنگین، با صدایِ آرامی باز شد. ناروتو با قدمهایی که از ناامیدی و در عینِ حال نیاز به گرما سنگین شده بود، واردِ فضایِ سردِ اتاقِ ساسوکه شد.
پشتِ سرش، صدایِ خفیفِ بسته شدنِ در آمد و بعد... صدایِ چرخیدنِ کلید در قفل. 🗝️
(ددی ساسوکه در رو قفلید یوهاها🎀)
ناروتو متوجه نشد. تمامِ حواسش رویِ ساسوکه بود که حالا در میانهیِ اتاق، پشت به او ایستاده بود. ساسوکه به آرامی چرخید و با همان نگاهِ نافذ و سرد، مستقیماً به چشمانِ ناروتو دوخت.
«بگو.»
لحناش چنان جدی و بیروح بود که ناروتو برایِ لحظهای حس کرد تمامِ دمایِ بدنش افت کرد. ناروتو با دستانی که در هم گره کرده بود، سعی کرد بغضش را کنترل کند. چقدر دلش میخواست همان لحظه جلو برود، بازوهایش را دورِ آن شانه هایِ پهن حلقه کند و در آغوشِ ساسوکه از تمامِ وحشتها پناه بگیرد... اما حقیقت، مثلِ دیواری بینِ آنها ایستاده بود.
ناروتو لبش را گزید و شروع کرد:
«وقتی اوروچیمارو به قصر اومد... وقتی داشت من رو میدزدید... من از دستش فرار کردم. در واقع... سعی کردم فرار کنم. اژدهایِ تو... گلوریا... اون نجاتم داد و من رو برد به یه غار... جایی که یه دروازه به دنیایِ خودم بود... و_»
ساسوکه یکباره حرفِ او را برید. صدایش مثلِ تازیانه در اتاق پیچید: «و تو از اون دروازه رفتی به دنیایِ بالا.»
ناروتو هول شد. خواست بگوید *مجبور بودم*، خواست بگوید *گرگینهها...* اما ساسوکه با قدمهایِ بلند، فاصلهیِ بینِ آنها را از بین برد و مقابلش ایستاد. سایهیِ قد بلندش، ناروتو را کاملاً در بر گرفت.
«برای چی رفتی؟» ساسوکه با صدایی که حالا از خشمِ پنهان میلرزید، غرید. «از روزِ اول هم میخواستی بری! از همون لحظهای که تویِ زیرزمین، نشانهامون رو با زخمِ هم پیوند زدیم... حتی اون موقع هم میخواستی فرار کنی!» 🩸
ناروتو عقبرفت با هر قدمش که میخواست از ساسوکه دور شود... تا اینکه پشتش به دیوارِ سنگیِ اتاق خورد. سردیِ سنگ از پیراهنش عبور کرد، اما سوزشِ نگاهِ ساسوکه رویِ پوستش داغتر بود.
«نه! ساسوکه، گوش کن... اینطور نبود! من...»
ساسوکه دستش را کنارِ صورتِ ناروتو به دیوار کوبید و صورتش را به صورتِ ناروتو نزدیک کرد، طوری که گرمایِ نفسهایِ تندِ ناروتو رویِ صورتش مینشست:
«دروغ نگو، خورشیدِ من. این حرفها بهونهست... تو همیشه میخواستی از قلمروِ من دور بشی، نه؟ تو حتی نمیتونی بپذیری که سرنوشتت با سرنوشتِ این خونآشامِ لعنتی گره خورده!»
ناروتو با چشمهایِ گرد شده و قلبی که انگار داشت از سینه بیرون میزد، به ساسوکه نگاه کرد. او میخواست بگوید که فرار نکرد چون نمیخواست با او باشد،
فرار کرد چون از *قدرتِ خودش* و از *عمقِ این عشق* میترسید... عشقی که گرگینه ها بهش چشم داشتن و خواستار نابودی اش بودند... اما ساسوکه اجازه نمیداد کلمهای از گلویش خارج شود. 🦷✨
- ۳۴۱
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط