{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Daddy Jimin and Nurse Zabel

Daddy Jimin and Nurse Zabel
Part ۱۳

در همان حال که در آغوش هم بودند، صدای «غلت زدن» و بعد یک «عه‌عه» کوچولو از دستگاه مانیتورِ اتاقِ کودک که توی جیب سویون بود، بلند شد.
هر دو با لبخند از هم جدا شدند. جیمین پیشانی‌اش را به پیشانی سویون تکیه داد و با صدایی بم گفت: «فکر کنم وروجک فهمید که باباش داره مامانش رو می‌بوسه و حسودیش شد!»
سویون خندید و در حالی که جیمین را به سمت داخل خانه می‌کشید گفت: «بیا بریم رئیس... انگار شیفت شبِ ما تازه شروع شده.»

جیمین دست سویون را رها نکرد. همان‌طور که صدای «غلت زدن» سولگی از مانیتور قطع شده بود، او سویون را به سمت دیوارِ شیشه‌ای تراس هدایت کرد، جایی که انعکاس ماه روی صورت هردوی آن‌ها افتاده بود.
جیمین با صدایی که از همیشه آرام‌تر و خش‌دارتر بود، گفت: «سویون... نمی‌خوام این شب تموم شه. نمی‌خوام فردا که بیدار می‌شیم، فکر کنم همه‌اش یه رویا بوده. از وقتی تو به این خونه اومدی، دیوارها دیگه برای من سرد نیستن. حالا این‌جا بوی زندگی می‌ده، بوی تو رو می‌ده.»
سویون که سرش را روی سینه جیمین گذاشته بود، ضربان قلب منظم و تند او را زیر گوشش حس می‌کرد. او زمزمه کرد: «جیمین، من هم همین‌طور. گاهی می‌ترسم که این فقط یک ماموریت کاری بوده باشه... اما قلبم چیز دیگه‌ای می‌گه.»
جیمین بازوهایش را محکم‌تر دور او حلقه کرد و چانه‌اش را روی سر سویون گذاشت. «این ماموریت قلب منه، سویون. من می‌خوام وقتی سولگی بزرگ شد، بهش بگم که چطور مامان و بابایِ اتفاقی‌اش، وسط یه عالمه پوشک و گریه و خنده، عاشق هم شدن.»
او به آرامی سویون را به داخل اتاق نشیمن برد. نور چراغ‌های شهر از پنجره‌ها به داخل می‌تابید و سایه‌های زیبایی روی زمین می‌انداخت. جیمین دست‌های سویون را گرفت و شروع کرد به تاب خوردنِ بسیار آرام، انگار که بدون هیچ آهنگی، در حال رقصیدن باشند.
سویون در میان رقصِ بی‌صدا، سرش را بالا آورد و به چشمان جیمین خیره شد. جیمین با لبخندی که تمامِ دنیایِ سویون را پر می‌کرد، خم شد و بوسه‌ای کوتاه اما عمیق روی پیشانی‌اش زد.
«سویون... من تصمیمم رو گرفتم. مهم نیست کمپانی چی می‌گه، مهم نیست دنیا چه واکنشی نشون می‌ده. من می‌خوام تو و سولگی خانواده‌ی واقعی من باشید. من دیگه نمی‌خوام جیمینِ تنهایی باشم که فقط برای هزاران نفر می‌خونه. می‌خوام جیمینی باشم که فقط برای تو و اون کوچولو لالایی می‌خونه.»
دیدگاه ها (۲)

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۱۴سویون با چشم‌هایی که از اش...

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۱۵جیمین نفس‌زنان به او رسید....

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۱۲با این حرف سویون، کل پذیرا...

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart 1۱جیمین با نگرانی پرسید: «چر...

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۵هر دو خندیدند، اما نگاهشان ...

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۳بعد از مستقر شدن سویون، روز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط