{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Daddy Jimin and Nurse Zabel

Daddy Jimin and Nurse Zabel
Part ۱۴


سویون با چشم‌هایی که از اشکِ شوق می‌درخشید، لبخندی زد. «و من هم قول می‌دم که همیشه کنارت باشم، حتی وقتی که سولگی باز هم روی لباس‌های لیمیتد ادیشنت بمب شیمیایی می‌زنه!»
هر دو با هم خندیدند و جیمین دوباره او را در آغوش کشید. در آن نیمه‌شبِ رویایی در سال ۲۰۲۶، در حالی که نوزادی در اتاق بغل با آرامش خوابیده بود و شش برادرِ دیوانه در اتاق‌های دیگر خروپف می‌کردند، دو قلب به هم گره خوردند که هیچ طوفانی نمی‌توانست آن‌ها را از هم جدا کند.
جیمین در گوش او نجوا کرد: «خیلی دوستت دارم، پرستارِ فرشته‌ی من.»
و سویون در جواب، سرش را بیشتر در آغوش او فشرد: «من هم دوستت دارم، بابایِ ستاره‌ی من.»
آن‌ها همان‌جا، در آغوش هم، به تماشای طلوعی نشستند که قرار بود اولین صبحِ زندگیِ واقعی و سه‌نفره‌شان باشد؛ زندگی‌ای که شاید با یک سبد پشت در شروع شد، اما با عشقی ابدی در قلب‌هایشان به اوج رسید.

آرامش خانه جیمین مثل شیشه‌ای نازک با یک تماس تلفنی درهم شکست. صبح زود، پی‌دی‌نیم (Bang PD) با چهره‌ای برافروخته و عکس‌هایی در دست که جیمین و سویون را در حال بوسه در تراس نشان می‌داد، وارد آپارتمان شد.
پی‌دی‌نیم با فریاد رو به جیمین گفت: «این چه رسوایی‌ایه جیمین؟ تو یه آیدلی! این دختر کیه؟ این بچه از کجا اومده؟»
جیمین خواست حرفی بزند اما پی‌دی‌نیم به بادیگاردهایش دستور داد: «همین الان این دختر و اون بچه رو از اینجا ببرید. جیمین، تو هم تا اطلاع ثانوی ممنوع‌الخروجی!»
سویون که از ترس می‌لرزید، سولگی را به بغل گرفت. او نمی‌خواست جیمین را به دردسر بیندازد. قبل از اینکه بادیگاردها حرکتی کنند، سویون با چشمانی پر از اشک به جیمین نگاه کرد و زمزمه کرد: «ببخشید که زندگیت رو خراب کردم جیمین...» و قبل از اینکه جیمین بتواند او را بگیرد، سویون با سولگی از در پشتی ناپدید شد.
جیمین مثل یک شیر زخمی فریاد زد: «حق ندارید بهشون دست بزنید!» او مقابل پی‌دی‌نیم ایستاد. «اگه اون‌ها نباشن، پارک جیمین دیگه وجود نداره. من نه استیج رو می‌خوام، نه شهرت رو! من فقط خانواده‌ام رو می‌خوام.»
جیمین بادیگاردها را کنار زد و با تمام قدرت به سمت پارکینگ دوید. او نمی‌دانست سویون کجا رفته، اما قلبش او را هدایت می‌کرد. هوا بارانی بود و خیابان‌های سئول در سال ۲۰۲۶ غرق در مه بودند. جیمین در حالی که اشک‌هایش با قطرات باران یکی شده بود، تمام پاتوق‌های احتمالی را گشت.
سرانجام، او را در همان پارکِ کنار رودخانه هان پیدا کرد؛ همان‌جایی که اولین بار با هم قدم زده بودند. سویون روی نیمکتی زیر باران نشسته بود، کتش را دور سولگی پیچیده بود تا خیس نشود و خودش در حال هق‌هق کردن بود.
دیدگاه ها (۴)

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۱۵جیمین نفس‌زنان به او رسید....

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۱۶جیمین دوباره داخل حمام رفت...

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۱۳در همان حال که در آغوش هم ...

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۱۲با این حرف سویون، کل پذیرا...

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۱۰سویون با خنده جواب داد: «ص...

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۹تهیونگ با افتخار جلو آمد: «...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط