{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Daddy Jimin and Nurse Zabel

Daddy Jimin and Nurse Zabel
Part ۱۵

جیمین نفس‌زنان به او رسید. سایه‌اش روی سویون افتاد. سویون سرش را بلند کرد و با دیدن جیمین که کاملاً خیس شده بود، شوکه شد. «جیمین؟ چرا اومدی؟ تو باید برگردی... زندگیت...»
جیمین بدون هیچ حرفی، جلو آمد و هر دوی آن‌ها (سویون و سولگی) را با هم در آغوش کشید. او چنان محکم آن‌ها را بغل کرد که انگار می‌خواست تمام سرمای باران را از تنشان بیرون کند.
جیمین با صدایی لرزان و بغض‌آلود گفت: «زندگی من تویی سویون. اگه تو و این کوچولو نباشید، من هیچیم. به پی‌دی‌نیم گفتم... به تمام دنیا می‌گم... که من بدون شما نمی‌تونم نفس بکشم.»
او از آغوشش بیرون آمد و صورت خیس سویون را بین دست‌هایش گرفت. «دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه تو رو از من جدا کنه. من جیمینِ بی‌تی‌اس‌ام، آره، اما قبل از اون، من مردی‌ام که عاشقت شده. برگردیم خونه سویون... خونه‌ای که تو برام ساختی.»
سویون که از شدت گریه و شوق توان حرف زدن نداشت، فقط سرش را تکان داد و خودش را در آغوش جیمین رها کرد. سولگی که در خواب بود، با حس گرمای جیمین، لبخند کوچکی در خواب زد.
آن شب، زیر بارانِ تندِ سئول، جیمین تمامِ شهرت و درخششِ استیج را با یک بوسه‌ی طولانی و عمیق، با آرامشِ آغوشِ سویون عوض کرد. او دیگر نمی‌ترسید؛ چون می‌دانست که عشق، بزرگترین استیجی است که تا به حال روی آن قدم گذاشته است.
آن‌ها با هم به سمت ماشین رفتند، در حالی که دست جیمین محکم در دست سویون قفل شده بود. فردا قرار بود تمام دنیا از این عشق باخبر شوند، اما جیمین خوشحال بود؛ چون حالا او هم یک «بابا» بود و هم یک «عاشق».

شش ماه از آن شب بارانی و ایستادن جیمین مقابل پی‌دی‌نیم گذشته بود. حالا تمام دنیا می‌دانستند که «پارک جیمین» یک دختر کوچولوی تپلو به اسم سولگی دارد و با یک دختر باهوش به اسم سویون زندگی می‌کند. اما زندگی در خانه آن‌ها، هنوز مثل یک میدان جنگِ بامزه بود!
ساعت ۷ عصر بود و بوی صابون بچه کل راهرو را برداشته بود. جیمین، در حالی که فقط یک تیشرت سفیدِ خیس به تن داشت و موهایش از شدت پاشیدن آب به پیشانی‌اش چسبیده بود، از درِ حمام بیرون پرید.
جیمین فریاد زد: «سویون! کمک! این بچه مگه چند تا دست و پا داره؟ هر چی می‌شورمش باز مثل ماهی از دستم سر می‌خوره!»
سویون که داشت توی آشپزخانه برای اعضای بی‌تی‌اس (که طبق معمول برای شام تلپ شده بودند) غذا درست می‌کرد، با خنده سرش را بیرون آورد. «جیمین‌شی! تو مثلاً دنسرِ ماهری هستی، تعادلت کجا رفته؟»
دیدگاه ها (۲)

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۱۶جیمین دوباره داخل حمام رفت...

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۱۴سویون با چشم‌هایی که از اش...

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۱۳در همان حال که در آغوش هم ...

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۵هر دو خندیدند، اما نگاهشان ...

Daddy Jimin and Nurse ZabelPart ۹تهیونگ با افتخار جلو آمد: «...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط