{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه part 5

ادامه part 5

کتاب های زیادی بود یکی برداشتم اسمش جنگ

و صلح بود به نظر کتاب قدیمی به نظر می اومد
رفتم به حال و شروع کردم به خوندش

ویو نامجون
لینا با یک کتاب بزرگ آمد اوه اون جنگ و صلح بود اومم فکر کنم حدود ۱۰۰بار خوندمش

نامجون: اوه اون کتاب داستان جالبی داره یک دختره .
لینا : نه نه نگو
لبخندی زدم و گفتم : باشه باشه
دیدگاه ها (۳)

تولدت هپی مپی هوسوکی 🥰🥰😘

لینا : نامجون نامجون: ها لینا : میدونی خیلی دوست دارم .. نه ...

part 5لینا : خوشبختم نامجون: 😐🤨لینا : چیه چرا اینجوری نگاه م...

نامجون: ها چیه ؟ لینا : من کجام منو آزاد کننامجون : به همین ...

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮part : 5 ویو کوکشروع کردم به زدن پماد...... از ...

𝓡𝓮𝓪𝓵𝓵𝔂 𝓵𝓸𝓿𝓮part : 4ویو کوک بعده اینکه به نامجون زنگ زدم گوشی...

هفت مافیای سرد پارت ۲۴ (آخر)جکسون : الو لینا : مدارک را پیدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط