{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو ساسونارو

سناریو ساسونارو

✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐

پارت پنجم: تو خیلی مغروری!

روز زوج آرام‌آرام گذشت.

اما نه برای ساسوکه.

از لحظه‌ای که برج را ترک کرده بود، ذهنش درگیر همان نامه بود.

درگیر آن خط نامرتب.

درگیر آن لحن گستاخ.

و مخصوصاً...

درگیر جمله‌ی آخر.

"تو خیلی مغروری.🫵"

هر بار که یادش می‌افتاد، اخمش عمیق‌تر می‌شد.

ـ «من مغرور نیستم...»

چند ثانیه سکوت کرد.

ـ «اصلاً از کجا فهمیده؟!»

...

بالاخره روز فرد فرا رسید.

و مثل همیشه، بعد از تمام شدن درس‌ها و تمرین‌هایش، نیمه‌شب خودش را به برج رساند.🌌

همین که وارد اتاق بالایی شد، مستقیم به سمت میز رفت.

نامه هنوز آنجا بود.

ساسوکه آن را برداشت.

برای بار چندم خواند.

و دوباره روی همان جمله گیر کرد.

ـ «خیلی مغروری.»

پسرک دندان‌هایش را روی هم فشار داد.

بعد یک برگه‌ی جدید بیرون آورد.📄

این بار حتی ننشست.

ایستاده شروع به نوشتن کرد.

«اولاً،

من مغرور نیستم.

دوماً،

اگر کسی بدون اجازه وارد یک مکان شود و آن را کثیف کند، طبیعی است که صاحب آن مکان ناراحت شود.🗣

سوماً،

اگر قرار است جواب نامه بنویسی، حداقل خطت را خوانا بنویس.»

ساسوکه با رضایت به نوشته نگاه کرد.

اما بعد مکث کرد.

نگاهش دوباره روی نامه‌ی قبلی افتاد.

بعد دوباره روی برگه‌ی خودش.

و ناگهان جمله‌ی دیگری هم اضافه کرد:

«و چهارماً،

سلام.»

(اوخییییییی🎀)

...

روز بعد.

ناروتو تقریباً از روی پله‌ها پرواز کرد.

در را باز کرد.

و مستقیم سراغ میز رفت.

ـ «جواب داده؟!»

کوراما پشت سرش وارد شد.🦊

ناروتو کاغذ را برداشت.

و شروع به خواندن کرد.

چند لحظه بعد لب‌هایش لرزید.

و ناگهان زد زیر خنده.🤣🤣

ـ «هههههههههه!»

کوراما حتی سرش را هم بلند نکرد.

ـ «کوراما! بالاخره سلام کرده!»

روباه غول‌پیکر بی‌تفاوت دوتا از دم هایش را تکان داد.

ناروتو دوباره نامه را خواند.

ـ «اگر قرار است جواب نامه بنویسی، حداقل خطت را خوانا بنویس؟!»

ـ «وای این آدم واقعاً اعصاب نداره!»

او روی صندلی نشست.

مدادی برداشت.

و خیلی سریع جواب نوشت:

«اولاً،

بالاخره سلام کردی.

پیشرفت خوبی بود.

دوماً،

من چیزی را کثیف نکردم.

کوراما کرده.

سوماً،

خط من کاملاً خواناست.

مشکل از توعه که نمیتونی بخونی.

چهارماً،

اگه این برج مال توئه اسمت چیه؟»

ناروتو چند ثانیه به کاغذ خیره شد.

بعد خیلی ریز زیرش اضافه کرد:

«و پنجماً،

تو واقعاً شاهزاده‌ای یا فقط این شکلی حرف می‌زنی؟👑»

چند لحظه سکوت کرد.

بعد خودش از نوشته‌اش خندید.

ـ «این یکی خوب بود.»

نامه را روی میز گذاشت.

ساندویچش را بیرون آورد.

و کنار پنجره نشست.

در حالی که نمی‌دانست شب دیگر...

قرار است یک شاهزاده‌ی سیزده ساله به خاطر آن سؤال آخر، نزدیک باشد از شدت حرص تلسکوپش را گاز بگیرد.

این بار تلسکوپ🌚
دیدگاه ها (۷)

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

سناریو ساسونارو🩸 «ماه و خورشید: افسانه‌ی خون و اشک» ☀️فصل دو...

سناریو ساسونارو✨️『بــر روی بــرج یا در آسمان؟』🪐پارت چهارم: ج...

سناریو ساسونارو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط