سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت چهل و یک
## ☀️ تقابلِ اشک و خون: اعترافی که جهان را لرزاند 🌑
کلماتِ ساسوکه مثلِ ضربهیِ شمشیر بر قلبِ ناروتو نشست. *داری دروغ میگی.*
نه... این دیگر قابل تحمل نبود.
ناروتو که تا آن لحظه با تمامِ وجود در برابرِ این حجم از فشار ایستادگی کرده بود، ناگهان شکست. سدی که سالها در گلویش ساخته بود تا از ساسوکه محافظت کند، تا از حقیقتِ خودش فرار کند، فرو ریخت.
ناروتو با چشمهایی که حالا از اشکهایِ گرم پر شده بود، به چشمانِ سرخ و بیرحمِ ساسوکه خیره شد. صدایش دیگر لرزان نبود، فریادی بود از اعماقِ جان:
«دروغ؟! فکر میکنی من دارم دروغ میگم؟!»
ناروتو دستهایش را بالا آورد و سینهیِ سردِ ساسوکه را گرفت، گویی میخواست گرمایِ خودش را به او تزریق کند. اشکهایش رویِ گونههایش جاری شدند و رویِ دستِ ساسوکه که هنوز رویِ گردنش بود، چکیدند.
«من از اینجا فرار نکردم چون نمیخواستم پیش تو باشم!
من فرار کردم چون... چون میدونستم تو چطور بدون نبود من تیکه تیکه میشی!
گرگینه ها بهمون حمله کردن و برای زنده موندن رفتن اینو بفهم!
من اون خاطرات رو یادمه، ساسوکه... همهشون رو!
اون شبی بعد از جنگ برای اولین بار خونم رو نوشیدی... اون نگاهت... اون لحظهای که فهمیدم دنیایِ تو بدونِ من چقدر میتونه تاریک باشه... من همه رو تویِ تکتکِ سلولهایِ بدنم دارم!» 😭🔥
هقهقِ ناروتو در فضایِ ساکتِ اتاق پیچید. سرش را به سینه ی ساسوکه تکیه داد... او خودش را به ساسوکه میفشرد:
«فکر کردی چرا اون بالا زجر کشیدم؟
چون هر بار که ماه رو میدیدم، فقط تو رو میدیدم! من عاشقتم... بیشتر از هر خورشیدی که دنیا تا حالا دیده، من فقط تشنهیِ بودنِ با توام!
فکر کردی برام آسون بود؟ فکر کردی جایِ نیشهایِ تو روی گردنم...»
ناروتو به زخمهایش اشاره کرد و با صدایی که از شدتِ گریه میشکست، ادامه داد:
«...تنها جایِ زخمه؟
نه!
اینها نشانههاییان که من رو متعلق به تو کردن. من نمیخوام پیشِ دوستام باشم، من نمیخوام تویِ دنیایِ انسانهایِ عادی باشم!
دنیایِ من... ساسوکه، دنیایِ من همینجاست!
تویِ همین اتاق، تویِ همین سایهها، کنارِ تو...»
ساسوکه خشکش زده بود. شارینگانش، که تا ثانیهای پیش میخواست با شک و خشم روحِ ناروتو را بشکافد، حالا به آرامی به حالتِ عادی برگشت. چشمانِ سیاهش، گشاد شده از بهت، رویِ صورتِ خیسِ ناروتو قفل شده بود. او انتظار داشت بشنود، اما نه اینقدر عریان... نه اینقدر بیپرده.
ناروتو هنوز داشت با هقهق از دلتنگیهایِ دوریاش میگفت که ساسوکه، بیاختیار و با سرعتی که فراتر از درکِ انسان بود، فاصله را از بین برد.
وسطِ اعترافِ آتشینِ ناروتو، ساسوکه سرش را خم کرد.
لبهایِ سرد و کشندهیِ ساسوکه، ناگهان رویِ لبهایِ داغ و لرزانِ ناروتو نشست. 💋
ناروتو در میانه کلمه، شوکه شد. چشمانش گرد شد و ضربانِ قلبش برایِ یک لحظه متوقف شد. این همان ساسوکهای بود که لحظاتی پیش با شکِ کشنده نگاهش میکرد؟
اما ساسوکه عقب نرفت. دستش را از روی گردنِ ناروتو برداشت و از پشت کمر باریکش را گرفت، او را محکمتر به خودش چسباند و بوسهاش را عمیقتر کرد؛ بوسهای که بویِ دردِ اشک، بویِ خونِ تازه و بویِ یک دلتنگیِ باستانی میداد.
ناروتو، که هنوز در شوکِ این هجومِ ناگهانی بود، کمکم نرم شد. دستانش که رویِ سینهیِ ساسوکه بود، بالا آمدند و دورِ گردنِ او حلقه شدند. او هم شروع کرد به بوسیدن... اول مردد، و بعد با تمامِ عطشی که در تمامِ این مدت در وجودش سرکوب کرده بود.
این اولین بار بود.
اولین بار که ماه و خورشید، نه از راهِ دور و نه از طریقِ زخمها، بلکه با پیوندِ لبها به هم میرسیدند. 🩸☀️🌑
در آن تاریکی، جایی که تنها صدایِ نفسهایِ تند و در هم گرهخوردهشان شنیده میشد، هیچ دیواری بینشان باقی نمانده بود. آنها، در این لحظهیِ ممنوعه، بالاخره یکی شده بودند.
***
🩸 «ماه و خورشید: افسانهی خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت چهل و یک
## ☀️ تقابلِ اشک و خون: اعترافی که جهان را لرزاند 🌑
کلماتِ ساسوکه مثلِ ضربهیِ شمشیر بر قلبِ ناروتو نشست. *داری دروغ میگی.*
نه... این دیگر قابل تحمل نبود.
ناروتو که تا آن لحظه با تمامِ وجود در برابرِ این حجم از فشار ایستادگی کرده بود، ناگهان شکست. سدی که سالها در گلویش ساخته بود تا از ساسوکه محافظت کند، تا از حقیقتِ خودش فرار کند، فرو ریخت.
ناروتو با چشمهایی که حالا از اشکهایِ گرم پر شده بود، به چشمانِ سرخ و بیرحمِ ساسوکه خیره شد. صدایش دیگر لرزان نبود، فریادی بود از اعماقِ جان:
«دروغ؟! فکر میکنی من دارم دروغ میگم؟!»
ناروتو دستهایش را بالا آورد و سینهیِ سردِ ساسوکه را گرفت، گویی میخواست گرمایِ خودش را به او تزریق کند. اشکهایش رویِ گونههایش جاری شدند و رویِ دستِ ساسوکه که هنوز رویِ گردنش بود، چکیدند.
«من از اینجا فرار نکردم چون نمیخواستم پیش تو باشم!
من فرار کردم چون... چون میدونستم تو چطور بدون نبود من تیکه تیکه میشی!
گرگینه ها بهمون حمله کردن و برای زنده موندن رفتن اینو بفهم!
من اون خاطرات رو یادمه، ساسوکه... همهشون رو!
اون شبی بعد از جنگ برای اولین بار خونم رو نوشیدی... اون نگاهت... اون لحظهای که فهمیدم دنیایِ تو بدونِ من چقدر میتونه تاریک باشه... من همه رو تویِ تکتکِ سلولهایِ بدنم دارم!» 😭🔥
هقهقِ ناروتو در فضایِ ساکتِ اتاق پیچید. سرش را به سینه ی ساسوکه تکیه داد... او خودش را به ساسوکه میفشرد:
«فکر کردی چرا اون بالا زجر کشیدم؟
چون هر بار که ماه رو میدیدم، فقط تو رو میدیدم! من عاشقتم... بیشتر از هر خورشیدی که دنیا تا حالا دیده، من فقط تشنهیِ بودنِ با توام!
فکر کردی برام آسون بود؟ فکر کردی جایِ نیشهایِ تو روی گردنم...»
ناروتو به زخمهایش اشاره کرد و با صدایی که از شدتِ گریه میشکست، ادامه داد:
«...تنها جایِ زخمه؟
نه!
اینها نشانههاییان که من رو متعلق به تو کردن. من نمیخوام پیشِ دوستام باشم، من نمیخوام تویِ دنیایِ انسانهایِ عادی باشم!
دنیایِ من... ساسوکه، دنیایِ من همینجاست!
تویِ همین اتاق، تویِ همین سایهها، کنارِ تو...»
ساسوکه خشکش زده بود. شارینگانش، که تا ثانیهای پیش میخواست با شک و خشم روحِ ناروتو را بشکافد، حالا به آرامی به حالتِ عادی برگشت. چشمانِ سیاهش، گشاد شده از بهت، رویِ صورتِ خیسِ ناروتو قفل شده بود. او انتظار داشت بشنود، اما نه اینقدر عریان... نه اینقدر بیپرده.
ناروتو هنوز داشت با هقهق از دلتنگیهایِ دوریاش میگفت که ساسوکه، بیاختیار و با سرعتی که فراتر از درکِ انسان بود، فاصله را از بین برد.
وسطِ اعترافِ آتشینِ ناروتو، ساسوکه سرش را خم کرد.
لبهایِ سرد و کشندهیِ ساسوکه، ناگهان رویِ لبهایِ داغ و لرزانِ ناروتو نشست. 💋
ناروتو در میانه کلمه، شوکه شد. چشمانش گرد شد و ضربانِ قلبش برایِ یک لحظه متوقف شد. این همان ساسوکهای بود که لحظاتی پیش با شکِ کشنده نگاهش میکرد؟
اما ساسوکه عقب نرفت. دستش را از روی گردنِ ناروتو برداشت و از پشت کمر باریکش را گرفت، او را محکمتر به خودش چسباند و بوسهاش را عمیقتر کرد؛ بوسهای که بویِ دردِ اشک، بویِ خونِ تازه و بویِ یک دلتنگیِ باستانی میداد.
ناروتو، که هنوز در شوکِ این هجومِ ناگهانی بود، کمکم نرم شد. دستانش که رویِ سینهیِ ساسوکه بود، بالا آمدند و دورِ گردنِ او حلقه شدند. او هم شروع کرد به بوسیدن... اول مردد، و بعد با تمامِ عطشی که در تمامِ این مدت در وجودش سرکوب کرده بود.
این اولین بار بود.
اولین بار که ماه و خورشید، نه از راهِ دور و نه از طریقِ زخمها، بلکه با پیوندِ لبها به هم میرسیدند. 🩸☀️🌑
در آن تاریکی، جایی که تنها صدایِ نفسهایِ تند و در هم گرهخوردهشان شنیده میشد، هیچ دیواری بینشان باقی نمانده بود. آنها، در این لحظهیِ ممنوعه، بالاخره یکی شده بودند.
***
- ۳۹۰
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط