{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت³¹ | اون مال منه

بارانِ تندی در منطقه صنعتیِ شمال شروع شده بود. آسمانِ خاکستری و سنگین، انگار می‌خواست تمامِ خشمِ جونکوک را با ریزشِ قطراتِ سردش به زمین بزند. ماشین‌هایِ سیاه و محافظان، با سرعت و هیاهو وارد آن محوطه مخروبه شدند. جونکوک، با چشمانی که از شدتِ فشار، انگار داشت از حدقه بیرون می‌زد، از ماشین بیرون پرید. او حتی منتظرِ دستورِ تهیونگ نماند.
«بگردید! هر گوشه‌ای! هر سنگریزه‌ای رو جابه‌جا کنید!» فریادِ جونکوک در میانِ صدایِ رعد و برق و برخوردِ قطراتِ باران گم می‌شد.
او با تمامِ قدرت به سمتِ ساختمانِ اصلیِ یک کارخانه متروکه دوید. تهیونگ و کیان هم بلافاصله پشتِ سر او بودند، با اسلحه‌هایی که در تاریکیِ شب، مثلِ شاخ‌هایِ مرگ در دست داشتند.
آن‌ها وارد شدند. بویِ آهنِ زنگ‌زده، رطوبت و پوسیدگیِ چوب، فضا را پر کرده بود. جونکوک با وحشی‌گری به اتاق‌ها و انبارها هجوم می‌برد. او از هر درِ شکسته و هر راهرویِ تاریکی رد می‌شد.
«اینجا نیست… اینجا هم نیست… لعنت به این زندگی!» او با ضربه‌ای محکم به یک قفسه‌یِ فلزی، صدایِ گوش‌خراشِ برخوردِ آهن را در ساختمان پیچاند.
ناگهان، تهیونگ با چراغ‌قوه‌اش گوشه‌ای از یک اتاقِ کوچک در طبقه دوم را روشن کرد. جونکوک با تمامِ توان به سمتِ آن دوید. قلبش طوری می‌کوبید که انگار می‌خواست قفسه‌یِ سینه‌اش را بشکند.
«جونکوک! اینجا رو ببین!» صدایِ تهیونگ لرزید.
رویِ یک میزِ فلزیِ قدیمی، در میانِ گرد و غبار، چیزی درخشان به چشم می‌خورد. جونکوک با دستانی که از شدتِ باران و خشم می‌لرزید، به سمتِ میز رفت. آنجا، یک گیره‌یِ مویِ کوچک و ظریف، از جنسِ مروارید، که مشخص بود متعلق به «ات» است، روی میز رها شده بود.
جونکوک برای لحظه‌ای نفسش را حبس کرد. او گیره را برداشت. گرمایِ خفیفی در آن حس کرد. «پیداش کردیم… پیدا کردیم…» او زیرِ لب با صدایی که از شادیِ جنون‌آمیز می‌لرزید، گفت. «اون همین‌جاست… اون همین نزدیکی‌هاست!»
او به سمتِ تهیونگ چرخید، با چشمانی که دوباره از آن امیدِ تاریک روشن شده بود. «بگردید! همین الان! اون همین‌جاست! من حسش می‌کنم!»
اما…
همین که جونکوک خواست از اتاق بیرون برود، کیان با چهره‌ای رنگ‌پریده و لرزان، وارد شد. او به جایِ هیجان، تنها وحشت و درماندگی در چشمانش بود.
«جونکوک… متاسفم…» کیان با صدایی که در گلویش خفه شده بود، گفت. «ما… ما چک کردیم… مسیرهایِ خروجیِ پشتی… اون‌ها از اینجا رفته بودن. این گیره… این فقط برایِ این بوده که ما رو به اینجا بکشونه. این یه ردپایِ عمدی بود.»
خاموشیِ ناگهانیِ امید، مثلِ سقوط از بالایِ یک ساختمان بود. جونکوک گیره‌یِ مروارید را در دستش فشرد، آن‌قدر محکم که انگار می‌خواست آن را به خون تبدیل کند. او به زمین خورد. نه یک سقوطِ فیزیکی، بلکه فروپاشیِ روحش بود که او را به زمین کوبید. او میانِ آن کارخانه‌یِ متروکه و بارانی، فریادی کشید که در تمامِ کوه‌هایِ شمالی طنین‌انداز شد؛ فریادی که نه از خشم، بلکه از بی‌‌پناهیِ مطلق بود.
در جای دیگری… در اعماقِ تاریکی…
دورتر از آن هیاهو، در جایی که حتی صدایِ رعد و برق هم به گوش نمی‌رسید، فضایی بسیار متفاوت حاکم بود.
اتفاقات، در میانه‌یِ یک اتاقِ کوچک و بسیار سرد، تنها با صدایِ چکیدنِ قطراتِ آب از سقفی سوراخ، به گوش می‌رسید. اتاق، هیچِ پنجره‌ای نداشت و تنها منبعِ نور، یک چراغِ بسیار ضعیف بود که در گوشه‌ای از سقف آویزان بود و با هر وزشِ باد، لرزشِ شدیدی داشت.
ات، در میانه‌یِ تاریکی، تنها به چیزی متکی بود که هنوز در ذهنِ او باقی مانده بود: تصویرِ چهره‌یِ جونکوک در آخرین لحظاتی که او را دیده بود. بدنش از سرما می‌لرزید و هر نفس، مثلِ تیغه‌ای سرد در ریه‌هایش فرو می‌رفت. او نمی‌تونست چشم‌هایش را باز کند، اما حس می‌کرد سایه‌هایِ دیوارها در حالِ نزدیک شدن به او هستند.
او تنها نبود؛ او حس می‌کرد چشمانی در تاریکی، او را زیرِ نظر دارند. چشمانی که نه از سرِ محبت، بلکه از سرِ مالکیتِ مطلق و تاریک، به او می‌نگریستند.
ادامه دارد....
دیدگاه ها (۶)

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³² | سقوط در آغوشِ خونجونکوک دیگر...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت³⁰ | اون مال منهسه روز گذشته بود....

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁹ | اون مال منهصدایِ قدم‌هایِ سن...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت¹⁴ | اون ما منهجونکوک، تهیونگ و ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط