{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야
پارت²⁹ | اون مال منه

صدایِ قدم‌هایِ سنگین و تندِ جونکوک در راهرویِ منتهی به پارکینگ، مثلِ شمارشِ معکوسِ یک بمب، فضا را می‌شکافت. او با بی‌قراریِ تمام، در حالی که نفس‌هایش به شماره افتاده بود، از درِ بزرگِ خروجی گذشت.
«ات! تهیونگ! کیان! زود باشید، بازی تموم شد، بیاید بریم!»
اما پاسخی نیامد. فقط صدایِ وزشِ بادِ سردِ شب بود. جونکوک با دیدنِ صحنه‌یِ مقابل، در جا خشک شد. قلبش انگار برای لحظه‌ای ایستاد. تهیونگ و کیان روی زمین افتاده بودند؛ در حالی که آثارِ درگیری و خون روی لباس‌هایشان مشخص بود و به سختی به هوش بودند.
و اما… «ات».
چشمانِ جونکوک به زمین دوخته شد. آنجا، وسطِ آن تاریکیِ مطلق و کثیف، شالِ سفید و درخشانِ «ات» افتاده بود. شالِ او که مثلِ یه تکه ابر در میانِ این سیاهیِ مطلق می‌درخشید، حالا آلوده به خاک و لکه‌هایِ روغن بود. جونکوک با لرزشی که تمامِ بدنش را درگیر کرده بود، به سمتِ شال رفت. او شال را با دستانِ لرزان برداشت، آن را به سینه چسباند و بویِ عطرِ او را که حالا با بویِ تندِ موادِ شیمیایی و خاک مخلوط شده بود، با تمامِ وجود استنشاق کرد.
در همان لحظه، چیزی در درونِ جونکوک شکست. چیزی که دیگر هرگز باز نمی‌گشت.
وقتی تهیونگ با صدایِ ناله و بی‌هوشیِ ناقص، چشمانش را باز کرد و کیان با گیجی به اطراف نگاه کرد، با دیدنِ چهره‌یِ جونکوک، از ترس حتی توانِ نفس کشیدن هم نداشتند. جونکوک، که همیشه مثلِ کوه، سرد و بی‌احساس بود، حالا مثلِ یک حیوانیِ زخمی و در حالِ مرگ، در حالِ جیغ کشیدن بود.
«کجاست؟! کجاست؟! کی بردش؟!» جونکوک سرش را به سمتِ آن‌ها چرخاند و با فریادی که از اعماقِ روحش برمی‌خاست، سرِ کیان و تهیونگ داد زد. «چطور گذاشتید ببرنش؟! چطور گذاشتید این اتفاق بیفته؟! شما وظیفه‌تون چی بود؟! قاتل‌ها بودید یا نگهبان؟!»
کیان که هنوز گیج بود، سعی کرد بگوید: «جونکوک… ما… اون‌ها خیلی سریع بودن…»
اما جونکوک حتی به حرف‌هایِ او هم گوش نداد. او یک لگدِ سنگین به دیوارِ سنگیِ پارکینگ زد که صدایِ ترک خوردنِ آن در کلِ فضا پیچید. او دیوونه شده بود. او در حالِ فروپاشیِ کامل بود.
در عمارت، فضایِ آرامشِ همیشگی، حالا به یک مزارِ بی‌صدا تبدیل شده بود. دخترها، لیما و اورا، بارام، در گوشه‌یِ یکی از اتاق‌ها، بی‌صدا و با چشمانی پف‌کرده از گریه، به هم چسبیده بودند. آن‌ها می‌دانستند که وقتی جونکوک به این حالت می‌رسه، یعنی جهنم روی زمین به پا شده.
جونکوک ابتدا تمامِ خشمش را سرِ «کانگ دونگ-هو» خالی کرد. او دونگ-هو را به اتاقِ بازجویی برد؛ جایی که نورِ چراغِ بالایِ سر، تنها منبعِ روشناییِ ترسناک بود. جونکوک، بدونِ هیچ کلمه‌ای، شروع کرد به شکنجه کردن. او نه مثلِ یک رئیسِ مافیا، بلکه مثلِ یک هیولایِ تشنه‌یِ انتقام عمل می‌کرد. هر ضربه‌ای که به بدنِ دونگ-هو می‌زد، انگار داشت به خودش هم ضربه می‌زد. او می‌خواست با خونِ دونگ-هو، جاده‌یِ بازگشتِ «ات» را بسازد.
«بگو کجاست! اگه نگی، قسم می‌خورم همین الان زنده‌تر از اون چیزی که فکر می‌کنی، از این اتاق بیرون نمیای!»
او دونگ-هو را تا مرزِ مرگ پیش برد، اما حتی وقتی خونِ خون‌هایِ دونگ-هو رویِ زمین ریخته بود، خبری از «ات» نبود. دونگ-هو با صدایی لرزان و وحشت‌زده گفت: «من… من کاری نکردم… من واقعاً نمی‌دونم… اون‌ها… اون‌ها فقط می‌خواستن تو رو بشکنن…»
با شنیدنِ این حرف، دنیایِ جونکوک دوباره فرو ریخت. او تمامِ قلمرو، تمامِ مخفیگاه‌ها، تمامِ خانه‌هایِ زیرزمینی و تمامِ مکان‌هایِ تحتِ کنترلِ را زیر و رو کرد. او حتی به کوچه‌پس‌کوچه‌هایِ شهر هم دستور داد که ذره‌ذره جستجو بشن.
او از همه چیز و همه کس خشمگین بود. از کیان، از تهیونگ، از خودش، و از تمامِ جهانی که در آن زندگی می‌کرد. او به یک ماشینِ ویرانگر تبدیل شده بود که فقط یک هدف داشت: پیدا کردنِ آن تکه از روحش که در تاریکیِ گم شده بود. او در میانه‌یِ شب، در حالی که در اتاقِ کارش، تمامِ نقشه‌ها و عکس‌ها را رویِ زمین ریخته بود، با چشمانی که از خشم و بی‌خوابی قرمز شده بود، زیرِ لب زمزمه می‌کرد:
«برگرد… من همه‌ی دنیا رو برات می‌کشم… فقط برگرد…»
دیدگاه ها (۸)

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁸ | اون مال منهدستِ جونکوک رویِ ...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²⁷ | اون مال منهبه محض اینکه درها...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²³ | اون مال منهنورِ ملایمِ صبحگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط