{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
رفت با اتوبوسی که همسفرش دلم بود
با کمی سرعت در جاده ای خیس از باران سیاه از شب با لحظه ای درنگ
اما مصمم رفت و من در کناره ی جاده در لحظه ای توقف و بازگشت منتظر ماندم
اما او مسافری بود مصمم به رفتن و من بالاجبار و به رسم روزگار قلبم را پشت پای او کردم...
دیدگاه ها (۱)

به جان چشمانت قسماینبار آنچنان رفتنی ام …که ، کاسه های آب را...

تلخی رفتنت راتاب آوردم…!امادلتنگی غروب های جمعه بعد از تومرا...

ﺍﺯ ﻳﻪ ﺟﺎیے به ﺑﻌــﺪ بهﺧــــﻮﺩﺕ میگے ﺍﺻـــــﻠﻦ ﭼﻪ ﺩﻟﻴﻠـــے ﺩ...

دنبال سکه می گردممی خواهم به گذشته ها زنگ بزنمبه روزهای خوبب...

🕷️ ᴘᴀʀᴛ 3 | آخرین مبارزهصدای درگیری هنوز از بیرون می‌اومد.بو...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ³⁴در راه که بودند جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط