پارت۱۲۹
#پارت۱۲۹
راوی::::زمان::::اکنون:::مکان:::سیاره ی کِپلِر(kepler)
آیدا مشغول مطالعه روی تحقیقاتش بود و سخت مشغول نوشتن بود. کیان خونه نبود و مشغول کار توی شرکت آقای ناظری بود. درسته از ناظری سیاره ی تیناری دل خوشی نداشت ولی همزاد او در این سیاره یعنی کپلر، مرد خوبی بود.
آیدا گذشتن زمان رو متوجه نشد و بوی سوختگی کل خونه رو برداشت. سریع لپ تابشو بست و به سمت اشپزخونه دویید. زیر گازرو خاموش کرد و ماهیتابه رو پرت کرد توی سینک.
وقتی بوی سوختگی وارد حلقش شد احساس کرد حالش داره به هم می خوره. دستشو جلوی دهنش گرفت و دویید سمت دستشویی.محتویات معدشو بالا آورد و رنگش زرد شد. توی آینه به خودش نگاه کرد. آب سرد رو باز کرد و چند مشت آب به صورتش زد. حالش که کمی بهتر شد بیرون اومد و از یکی از خدمتکار هایی که توی باغ مشغول چیدن میوه ها بودن خواهش کرد که آشپزخونه رو جمع و جورکنن.
بعد از گذشتن نیم ساعت کیان برگشت خونه. حسابی خسته بود.
کیفش رو روی اپن گذاشت و سلام بلند و بالایی کرد و گفت:
_خانوم فضایی من کو؟
آیدا خندید و از اتاق بیرون اومد.کمک کرد کت کیان رو دراورد و گونشو بوسید.
_علیک سلام.دیر اومدی.
کیان همون طور که سمت سرویس بهداشتی می رفت گفت:
_انقد کار ریخته سرمون این روزا.خسته شدم امروزم خیلی گرم بود هوا.
_اوهوم.خیلی.کیان برگشتی بیا تو اتاق کارِت دارم.
کیان یه دستشو روی چشمش گذاشت و با لحن شیطونی گفت:
_ای به چَشم.
آیدا خندید و به سمت اتاق رفت. سریع پیراهنی رو که تازه خریده بود رو پوشید. پیراهن آبی آسمونی که دامنش از ستاره ها پر شده بود. خیلی زیبا بود.
جعبه ی انگشتری رو از کمد دراورد. سریع جلوی آینه دستی به موهاش و صورتش کشید که یهو کیان وارد اتاق خواب بزرگشون شد. لباساش عوض شده بود.
_به به ...چه خبره که افتخار دیدن روی ماه شمارو داریم؟
آیدا قری به سر و گردنش داد و گفت
_روی من که همیشه ماهه.
کیان خندید و چند قدم جلو اومد و زیر لب گفت:
_یر منکرش لعنت.
محو چهره ی زیبای آیدا شده بود.آیدا جعبه رو پشتش قایم کرده بود.کیان رو کشوند وسط اتاقش و روبروش ایستاد. کیان مثل بچه ها گفت:
_بگو دیگه...کشتیمون.
آیدا خندید و لبش رو به دندون گرفت. جعبه رو از پشتش بیرون آورد. روبروی کیان زانو زد و در جعبه رو باز کرد. کیان با تعجب بهش نگاه کرد و یه دفعه با دیدن پستونک کوچیک توی جعبه ی انگشتر دهنش باز موند.آیدا با خنده و مهربونی گفت:
_من حاملم!!!
راوی::::زمان::::اکنون:::مکان:::سیاره ی کِپلِر(kepler)
آیدا مشغول مطالعه روی تحقیقاتش بود و سخت مشغول نوشتن بود. کیان خونه نبود و مشغول کار توی شرکت آقای ناظری بود. درسته از ناظری سیاره ی تیناری دل خوشی نداشت ولی همزاد او در این سیاره یعنی کپلر، مرد خوبی بود.
آیدا گذشتن زمان رو متوجه نشد و بوی سوختگی کل خونه رو برداشت. سریع لپ تابشو بست و به سمت اشپزخونه دویید. زیر گازرو خاموش کرد و ماهیتابه رو پرت کرد توی سینک.
وقتی بوی سوختگی وارد حلقش شد احساس کرد حالش داره به هم می خوره. دستشو جلوی دهنش گرفت و دویید سمت دستشویی.محتویات معدشو بالا آورد و رنگش زرد شد. توی آینه به خودش نگاه کرد. آب سرد رو باز کرد و چند مشت آب به صورتش زد. حالش که کمی بهتر شد بیرون اومد و از یکی از خدمتکار هایی که توی باغ مشغول چیدن میوه ها بودن خواهش کرد که آشپزخونه رو جمع و جورکنن.
بعد از گذشتن نیم ساعت کیان برگشت خونه. حسابی خسته بود.
کیفش رو روی اپن گذاشت و سلام بلند و بالایی کرد و گفت:
_خانوم فضایی من کو؟
آیدا خندید و از اتاق بیرون اومد.کمک کرد کت کیان رو دراورد و گونشو بوسید.
_علیک سلام.دیر اومدی.
کیان همون طور که سمت سرویس بهداشتی می رفت گفت:
_انقد کار ریخته سرمون این روزا.خسته شدم امروزم خیلی گرم بود هوا.
_اوهوم.خیلی.کیان برگشتی بیا تو اتاق کارِت دارم.
کیان یه دستشو روی چشمش گذاشت و با لحن شیطونی گفت:
_ای به چَشم.
آیدا خندید و به سمت اتاق رفت. سریع پیراهنی رو که تازه خریده بود رو پوشید. پیراهن آبی آسمونی که دامنش از ستاره ها پر شده بود. خیلی زیبا بود.
جعبه ی انگشتری رو از کمد دراورد. سریع جلوی آینه دستی به موهاش و صورتش کشید که یهو کیان وارد اتاق خواب بزرگشون شد. لباساش عوض شده بود.
_به به ...چه خبره که افتخار دیدن روی ماه شمارو داریم؟
آیدا قری به سر و گردنش داد و گفت
_روی من که همیشه ماهه.
کیان خندید و چند قدم جلو اومد و زیر لب گفت:
_یر منکرش لعنت.
محو چهره ی زیبای آیدا شده بود.آیدا جعبه رو پشتش قایم کرده بود.کیان رو کشوند وسط اتاقش و روبروش ایستاد. کیان مثل بچه ها گفت:
_بگو دیگه...کشتیمون.
آیدا خندید و لبش رو به دندون گرفت. جعبه رو از پشتش بیرون آورد. روبروی کیان زانو زد و در جعبه رو باز کرد. کیان با تعجب بهش نگاه کرد و یه دفعه با دیدن پستونک کوچیک توی جعبه ی انگشتر دهنش باز موند.آیدا با خنده و مهربونی گفت:
_من حاملم!!!
۴.۳k
۲۲ تیر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۹۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.