{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی برایش بزرگترین مانع بود. البته وقتی به خودش می آمد

زندگی برایش بزرگترین مانع بود. البته وقتی به خودش می آمد .
اما نمی‌داند که چرا دو هفته ای میشود تصمیم دارد قرص بخورد .
قرصی که ماه ها پیش مصرف میکرد .
شاید همانگونه ، نرم و آرام شود .
انگار که دو شب است نخوابیده و امروز هم صبح زود بیدار شده ، پس توانی ندارد که حرف بزند یا پاسخی بدهد .
یا حتی از خود دفاع کند ، یا به نظم فکر کند و یا از وضعی که داخلش گرفتار شده شکایت کند و اقدامی را پیشه بگیرد .
نه .
او آرام می‌شود و در همین زندگی زیبایش ، لذت میبرد .
دیگر مانند اکنون نخواهد بود ، که تنهایی او را بالا میبرد ، تا جایی که ابر انسان می‌شود و معاشرت با آدم ها ، او را پایین می آورد ، تا جایی که آدمی ناتوان میشود ، محتمل تمام توهین ها ، تمام انتقاد ها و تحمل تمام وجود ها ...
بالاخره نمی‌شود که ناگهان بلند شد و همه را سلاخی کرد ...
حتی اگر از وجود همه متنفر است ، حتی اگر کسی رو به رویش نشسته ، کسی که نفس نمی‌کشد و به او نگاه نمیکند .
اوه ...
این رویا پردازی است .
همین حالا حرومزاده ای رو به رویش نشسته و هم نفس میکشد و هم به او چشم دوخته ...
تا چه زمانی باید این خشم را ، این قصاب انسان را درون خود زندانی کند ، او را بشکند و به گریه بیاندازد در حالی که طرف مقابل به همان قاتل میخندد ، به راستی که اگر همان قاتل رها شود او را جررررررررررررررررررر میدهد .
دیدگاه ها (۰)

غمگین ترین سفره ، باندی ست بر زخم من کنار پنجره ای که باز می...

1می‌دونم که خیلی رنجیدی ، اما دلیل نمیشه که همین حالا بپری پ...

چهار گلدان شیشه ای کمر باریک پر از شاخه های سبز یاس ، با غنچ...

قبل از آمدن به خانه چه کند تا او را نفهمد .به کوچه که میرسد ...

سلاممممم میدونم پارت قبلی مزخرف بود ولیبه این پارت حس خوبی د...

صحنه; پارت پانزدهم

بازی ارواح در شعله آتش¹..باد وزیدن گرفت.از میان دالان ها گذشت و زیر ابریشم ها،جسم گرفت.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط