چهار گلدان شیشه ای کمر باریک پر از شاخه های سبز یاس با
چهار گلدان شیشه ای کمر باریک پر از شاخه های سبز یاس ، با غنچههای بنفشی که سر گلدان را دریده و بیرون آمده بودند ، چیزی بود که جلسه را شروع کرد .
مرد وسط ، کت مندرس و سر کچل ولی هیکلی حال به هم زن ، روی راحت ترین صندلی نشست و دست هایش را روی چوب بسیار نرم میز تکیه داد .
بعد از آن همه خستگی و اعصاب خوردی برای رهایی از خانواده مادری اش ، سگ هایی که از گوشت آدم میکَنند و لحظه آخر وقتی با بدنی زخمی ترکشون میکنی باز هم دلخور ، در خود فرو میروند و طرحی میریزند در خود ، برای جر دادنش پس از آمدن باری دیگر به منزل ، و نهایتا یک نگاه چپ میماند که پشتش حوادث عجیبی قابل حدس زدن هستند که درست زندگی و بدن شما را هدف قرار داده اند ، حالا میتواند از سوزش شدید معده تان باشد تا سردرد های عصبی ای که هر خندهٔ سادیسمی را به صدا وا میدارد .
خلاصه که مرد کچل کت اش را صاف کرد و کمی دیگر روی میز پهن شد ، نیم رخ اش را نور آفتاب میگَزید و زهر اش به صورت دانه های عرق پشت گردنش میماند .
آنقدر خیس میشد که دیگر نمیتوانست تکانی بخورد ، تا مبادا بیمار شود .
بالاخره آن دو لبان رنجیده ، زنجیر دریدند و در ظرف بازجویی ، محترمانه چنان سرو کردند که :
جلسه را آغاز میکنیم با اسم خدا ...
برای ......
برای مردمی که .....
که خود را تلف میکنند .....
و .... و از آنطرف به دست دشمنان بیرونی هم تلف میشوند ، البته منظورم همچنین چیزی ....بود .
صدایی از آن طرف از پشت لب های پیکری که نمیدانم چه شکلی داشت و مهم هم نیست نالید : این موضوع فکر میکنم به فرهنگ سازی ربط دارد .
ناگهان زخمی از زخم های مرد کچل باز شد و مقداری هوا را بلعید ، به درون خون پمپاژ کرد و ریشه های درد روییدند ، همانطور که تا اعماق میرفتند ، او فریاد زد :
چه ؟
فرهنگ سازی ؟
اگر میخواستید ....
اگر میخواستید که فرهنگ سازی کنید تا حالا کرده بودید .
به نظرم باید دست از این کارهای مسخره برداریم .....
به نظرم ....
، مثل خاله بازی میماند .
ما باید کمی خشونت به خرج بدیم .
همین بود که پیرمردی لاغر جسته با پیراهنی نرم که ریش های سفیدش مهربان جلوه اش میدادند از کنار همان پیکر نامعلوم گفت : یعنی میخواهید جنگ به راه بیاندازید ؟
مرد کچل لبخند زد ، لبخندی نامعلوم و دردی از ته گلویش فریاد زد :
جنگی که تلفات فجیع انسانی داشته باشد .
تلفاتی....
شاید تلفاتی ارزشمند ...
تقدیم به تصمیمی که باید گرفته شود ، حتی اگر درد ، ترس ، عشق ، مهربانی و وجدان وجود دارد .
و حقیقت ، با ناپیدا شدن بسیاری از تمدن ها را به زمین میسپارد تا در خاک و خون ببلعد ...
مرد وسط ، کت مندرس و سر کچل ولی هیکلی حال به هم زن ، روی راحت ترین صندلی نشست و دست هایش را روی چوب بسیار نرم میز تکیه داد .
بعد از آن همه خستگی و اعصاب خوردی برای رهایی از خانواده مادری اش ، سگ هایی که از گوشت آدم میکَنند و لحظه آخر وقتی با بدنی زخمی ترکشون میکنی باز هم دلخور ، در خود فرو میروند و طرحی میریزند در خود ، برای جر دادنش پس از آمدن باری دیگر به منزل ، و نهایتا یک نگاه چپ میماند که پشتش حوادث عجیبی قابل حدس زدن هستند که درست زندگی و بدن شما را هدف قرار داده اند ، حالا میتواند از سوزش شدید معده تان باشد تا سردرد های عصبی ای که هر خندهٔ سادیسمی را به صدا وا میدارد .
خلاصه که مرد کچل کت اش را صاف کرد و کمی دیگر روی میز پهن شد ، نیم رخ اش را نور آفتاب میگَزید و زهر اش به صورت دانه های عرق پشت گردنش میماند .
آنقدر خیس میشد که دیگر نمیتوانست تکانی بخورد ، تا مبادا بیمار شود .
بالاخره آن دو لبان رنجیده ، زنجیر دریدند و در ظرف بازجویی ، محترمانه چنان سرو کردند که :
جلسه را آغاز میکنیم با اسم خدا ...
برای ......
برای مردمی که .....
که خود را تلف میکنند .....
و .... و از آنطرف به دست دشمنان بیرونی هم تلف میشوند ، البته منظورم همچنین چیزی ....بود .
صدایی از آن طرف از پشت لب های پیکری که نمیدانم چه شکلی داشت و مهم هم نیست نالید : این موضوع فکر میکنم به فرهنگ سازی ربط دارد .
ناگهان زخمی از زخم های مرد کچل باز شد و مقداری هوا را بلعید ، به درون خون پمپاژ کرد و ریشه های درد روییدند ، همانطور که تا اعماق میرفتند ، او فریاد زد :
چه ؟
فرهنگ سازی ؟
اگر میخواستید ....
اگر میخواستید که فرهنگ سازی کنید تا حالا کرده بودید .
به نظرم باید دست از این کارهای مسخره برداریم .....
به نظرم ....
، مثل خاله بازی میماند .
ما باید کمی خشونت به خرج بدیم .
همین بود که پیرمردی لاغر جسته با پیراهنی نرم که ریش های سفیدش مهربان جلوه اش میدادند از کنار همان پیکر نامعلوم گفت : یعنی میخواهید جنگ به راه بیاندازید ؟
مرد کچل لبخند زد ، لبخندی نامعلوم و دردی از ته گلویش فریاد زد :
جنگی که تلفات فجیع انسانی داشته باشد .
تلفاتی....
شاید تلفاتی ارزشمند ...
تقدیم به تصمیمی که باید گرفته شود ، حتی اگر درد ، ترس ، عشق ، مهربانی و وجدان وجود دارد .
و حقیقت ، با ناپیدا شدن بسیاری از تمدن ها را به زمین میسپارد تا در خاک و خون ببلعد ...
- ۱.۴k
- ۲۰ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط