{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادمه بچه بودیم تو گذشته های دور

یادمه بچه بودیم تو گذشته های دور
اون زمون که قلب ما پر بود از شادی و شور
روزی که تورو دیدم موهاتو بافته بودی
با گل سپید یاس یه روبند ساخته بودی
روزی که تورو دیدم موهاتو بافته بودی
با گل سپید یاس یه روبند ساخته بودی
بعد از اون روز قشنگ از خدا راضی شدم
از دم صبح تا غروب با تو هم بازی شدم
چه روزای خوبی بود ولی افسوس زود گذشت
دیدگاه ها (۱)

حقیقت نه به رنگ است و نه بو نه به هآی است ونه هو نه به این ا...

من شیفته ی میز های کوچک کافه ای هستم که بهانه ی نزدیک تر نشس...

من بچه بودم حدود چهار پنج سالم بود اون موقع خواهرم داشت به د...

#سناریوموضوع:( وقتی عصبانی هستیم و اونا تحر٫یک میشن )«ورژن ز...

پارت ۵۳ ماه بعد_ساعت ۵ و ۳۳ دقیقه عصر_جونگکوک:حدود ۳ ماه گذش...

پارت: 19 (بخش3) **زاویه دید: هیزل*هیچی نگفت. فقط نگاهم می‌کر...

(ادامه پارت قبل)ا.ت: مینهو..!مینهو: بله؟ا.ت: من فک میکنم نون...

هی‌ ؛ بیاین تعریف کنید چجوری استی شدید❕️🙇🏻‍♀️خب خودم :: ...

#سناریوموضوع:( وقتی عصبانی هستیم و اونا تحر٫یک میشن )«ورژن ز...

پارت 1 -----------------------------------------------------...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط