همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 32.
"ویو پارک دوین"
هنوز داشتم غر میزدم و سرامیک های آشپزخونه رو تمیز میکردم..
جونگ کوک هم لیوان شکسته رو جمع میکرد..
هردومون زیر لب از دست هم غر میزدیم..
سطل زباله رو بستم..
دستم رو تکون دادم..
+«همه اش تقصیر تو بود.»
جونگ کوک بدون اینکه حتی نگام کنه گفت:
_«باز شروع شد.»
+«آره شروع شد.»
_«گربه ات لیوانمو شکست.»
+«چون قهوه منو نابود کردی.»
جونگ کوک نفسش رو بیرون داد..
بعد دستمال رو روی کابینت گذاشت..
و کاملا جدی گفت:
_«یه قانون جدید.»
ابروم بالا رفت..
+«ها؟»
_«از امروز...»
_«بعد از ساعت نه شب...»
_«حق نداری بیای خونه.»
چند ثانیه فقط نگاش کردم..
بعد زدم زیر خنده..
+«هاهاها...»
+«جوک خوبی بود.»
اما...
جونگ کوک اصلا نخندید..
دست به سینه ایستاد..
_«شوخی نکردم.»
لبخندم کم کم محو شد..
+«صبر کن...»
+«جدی میگی؟»
_«کاملا.»
+«یعنی چی حق ندارم بیام خونه؟»
_«یعنی بعد از ساعت نه...»
_«در رو برات باز نمیکنم.»
+«ببخشید؟!»
_«کلید هم عوض میکنم.»
+«چییی؟!»
جونگ کوک خیلی خونسرد گفت:
_«اطلاع داشته باش.»
+«آقای جئون...»
+«فکر کنم فراموش کردی این خونه فقط مال تو نیست.»
_«فراموش نکردم.»
+«پس این قانون مسخره چیه؟»
_«برای آرامش خونه.»
+«آرامش؟»
_«بله.»
+«دیشب فقط یه بار بوراک اومد.»
_«یه بار کافی بود.»
+«اون مست بود.»
_«دقیقا.»
+«اصلا شاید دیگه هیچوقت نیاد.»
_«من ریسک نمیکنم.»
+«تو واقعا دیوونه ای.»
جونگ کوک شونه بالا انداخت..
_«احتمالش هست.»
+«تو حق نداری کلید عوض کنی.»
_«چرا دارم.»
+«نداری.»
_«دارم.»
+«نداری.»
_«دارم.»
+«نداری!»
جونگ کوک یه قدم نزدیک تر اومد..
قد بلندش باعث شد مجبور شم سرمو بالا بگیرم..
_«بعد از ساعت نه...»
_«در بسته میشه.»
+«بعد از ساعت نه...»
+«من زنگ میزنم پلیس.»
جونگ کوک پلک زد..
_«پلیس؟»
+«آره.»
_«بهشون چی میگی؟»
+«میگم یه پیرمرد اخمو نمیذاره برم خونه خودم.»
جونگ کوک با ناباوری نگام کرد..
_«پیرمرد؟»
+«آره.»
_«من چهل سالمه.»
+«برای من پیری.»
_«پس تو چی؟»
+«من جوونم.»
_«سیزده سال اختلاف داریم.»
+«همون سیزده سال یعنی پیری.»
جونگ کوک خنده اش گرفت..
ولی سریع جلوی خودشو گرفت..
_«به هر حال...»
_«قانون همینه.»
منم دست به سینه ایستادم..
+«باشه.»
_«باشه؟»
+«آره.»
+«منم یه قانون دارم.»
_«بشنوم.»
+«بعد از ساعت نه شب...»
+«تو هم حق نداری از یخچال چیزی بخوری.»
جونگ کوک اخماش رفت تو هم..
_«این چه ربطی داره؟»
+«ربط داره.»
_«نداره.»
+«داره.»
_«دوین...»
+«جونگ کوک...»
+«کل یخچال نصفش مال منه.»
+«پس بعد از نه شب...»
+«غذا ممنوع.»
جونگ کوک با حرص خندید..
_«تو غیرمنطقی ترین آدمی هستی که دیدم.»
+«ممنون.»
_«تعریف نکردم.»
+«من تعریف حسابش میکنم.»
همون موقع...
بم خیلی با اعتماد به نفس از بینمون رد شد..
رفت سمت ظرف غذای خودش..
و شروع کرد به خوردن..
من به بم اشاره کردم..
+«دیدی؟»
_«چی رو؟»
+«حتی بم هم قانون نمیذاره.»
جونگ کوک سرشو تکون داد..
_«فقط تو میتونی گربه رو هم وارد بحث کنی.»
+«اون عضو خانواده است.»
جونگ کوک زیر لب گفت:
_«من موندم این خونه رو خریدم یا سیرک...»
لبخند شیطونی زدم..
+«دیر فهمیدی آقای رئیس...»
+«این فقط اولشه.»
جونگ کوک همون لحظه یه حس بدی گرفت...
انگار ته دلش میدونست...
با همخونهای مثل پارک دوین...
هیچ قانونی قرار نیست دووم بیاره!..
پارت 32.
"ویو پارک دوین"
هنوز داشتم غر میزدم و سرامیک های آشپزخونه رو تمیز میکردم..
جونگ کوک هم لیوان شکسته رو جمع میکرد..
هردومون زیر لب از دست هم غر میزدیم..
سطل زباله رو بستم..
دستم رو تکون دادم..
+«همه اش تقصیر تو بود.»
جونگ کوک بدون اینکه حتی نگام کنه گفت:
_«باز شروع شد.»
+«آره شروع شد.»
_«گربه ات لیوانمو شکست.»
+«چون قهوه منو نابود کردی.»
جونگ کوک نفسش رو بیرون داد..
بعد دستمال رو روی کابینت گذاشت..
و کاملا جدی گفت:
_«یه قانون جدید.»
ابروم بالا رفت..
+«ها؟»
_«از امروز...»
_«بعد از ساعت نه شب...»
_«حق نداری بیای خونه.»
چند ثانیه فقط نگاش کردم..
بعد زدم زیر خنده..
+«هاهاها...»
+«جوک خوبی بود.»
اما...
جونگ کوک اصلا نخندید..
دست به سینه ایستاد..
_«شوخی نکردم.»
لبخندم کم کم محو شد..
+«صبر کن...»
+«جدی میگی؟»
_«کاملا.»
+«یعنی چی حق ندارم بیام خونه؟»
_«یعنی بعد از ساعت نه...»
_«در رو برات باز نمیکنم.»
+«ببخشید؟!»
_«کلید هم عوض میکنم.»
+«چییی؟!»
جونگ کوک خیلی خونسرد گفت:
_«اطلاع داشته باش.»
+«آقای جئون...»
+«فکر کنم فراموش کردی این خونه فقط مال تو نیست.»
_«فراموش نکردم.»
+«پس این قانون مسخره چیه؟»
_«برای آرامش خونه.»
+«آرامش؟»
_«بله.»
+«دیشب فقط یه بار بوراک اومد.»
_«یه بار کافی بود.»
+«اون مست بود.»
_«دقیقا.»
+«اصلا شاید دیگه هیچوقت نیاد.»
_«من ریسک نمیکنم.»
+«تو واقعا دیوونه ای.»
جونگ کوک شونه بالا انداخت..
_«احتمالش هست.»
+«تو حق نداری کلید عوض کنی.»
_«چرا دارم.»
+«نداری.»
_«دارم.»
+«نداری.»
_«دارم.»
+«نداری!»
جونگ کوک یه قدم نزدیک تر اومد..
قد بلندش باعث شد مجبور شم سرمو بالا بگیرم..
_«بعد از ساعت نه...»
_«در بسته میشه.»
+«بعد از ساعت نه...»
+«من زنگ میزنم پلیس.»
جونگ کوک پلک زد..
_«پلیس؟»
+«آره.»
_«بهشون چی میگی؟»
+«میگم یه پیرمرد اخمو نمیذاره برم خونه خودم.»
جونگ کوک با ناباوری نگام کرد..
_«پیرمرد؟»
+«آره.»
_«من چهل سالمه.»
+«برای من پیری.»
_«پس تو چی؟»
+«من جوونم.»
_«سیزده سال اختلاف داریم.»
+«همون سیزده سال یعنی پیری.»
جونگ کوک خنده اش گرفت..
ولی سریع جلوی خودشو گرفت..
_«به هر حال...»
_«قانون همینه.»
منم دست به سینه ایستادم..
+«باشه.»
_«باشه؟»
+«آره.»
+«منم یه قانون دارم.»
_«بشنوم.»
+«بعد از ساعت نه شب...»
+«تو هم حق نداری از یخچال چیزی بخوری.»
جونگ کوک اخماش رفت تو هم..
_«این چه ربطی داره؟»
+«ربط داره.»
_«نداره.»
+«داره.»
_«دوین...»
+«جونگ کوک...»
+«کل یخچال نصفش مال منه.»
+«پس بعد از نه شب...»
+«غذا ممنوع.»
جونگ کوک با حرص خندید..
_«تو غیرمنطقی ترین آدمی هستی که دیدم.»
+«ممنون.»
_«تعریف نکردم.»
+«من تعریف حسابش میکنم.»
همون موقع...
بم خیلی با اعتماد به نفس از بینمون رد شد..
رفت سمت ظرف غذای خودش..
و شروع کرد به خوردن..
من به بم اشاره کردم..
+«دیدی؟»
_«چی رو؟»
+«حتی بم هم قانون نمیذاره.»
جونگ کوک سرشو تکون داد..
_«فقط تو میتونی گربه رو هم وارد بحث کنی.»
+«اون عضو خانواده است.»
جونگ کوک زیر لب گفت:
_«من موندم این خونه رو خریدم یا سیرک...»
لبخند شیطونی زدم..
+«دیر فهمیدی آقای رئیس...»
+«این فقط اولشه.»
جونگ کوک همون لحظه یه حس بدی گرفت...
انگار ته دلش میدونست...
با همخونهای مثل پارک دوین...
هیچ قانونی قرار نیست دووم بیاره!..
- ۵.۵k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط