حکایتی از عبید زاکانی
حکایتی از عبید زاکانی
قلمی از قلمدان قاضی افتاد.
شخصی که آنجا حضور داشت گفت :جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.
قاضی خشمگین گفت :مردک این قلم است نه کلنگ تو هنوز قلم و کلنگ را از هم باز نشناسی.
مرد گفت :هر چه هست باشد تو خانه مرا با آن ویران کردی....
قلمی از قلمدان قاضی افتاد.
شخصی که آنجا حضور داشت گفت :جناب قاضی کلنگ خود را بردارید.
قاضی خشمگین گفت :مردک این قلم است نه کلنگ تو هنوز قلم و کلنگ را از هم باز نشناسی.
مرد گفت :هر چه هست باشد تو خانه مرا با آن ویران کردی....
- ۱.۲k
- ۱۸ مرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط