رمان نخ سرخ عشق part
رمان نخ سرخ عشق part 7
ویو کارلوس : یادت نره واسه چه هدفی به این عمارت اومدی و هر کدوم از اعضای این عمارت واست چه خطری هستند
دسته کارلوس مشت میشه
کارلوس : دیگه وقته استراحتتونه خانم کوچیکه و بعد میره و درو پشته سرش میبنده
(نصفه شب )
مایا خوابش نمیره پس به کتاب خونه ی پایینه عمارت میره
دره کتاب خونه نیمه بازه ...
از لای در نگاه میکنه
کارلوس روی صندلی نشسته و مشغوله
مایا لبخند میزنه
کارلوس چشمش رو از رو برگه ها بر نمی داره ولی متوجه مایا میشه
(صبح روز بعد )
مایا بعد از بیدار شدن از پله ها پایین میاد پدر بزرگش و چند تا افرادش سر میز هستند کارلوس کناره پدر بزرگ مایا ایستاده
پدر بزرگ سرش رو میجرخونه و به مایا نگاه میکنه و بعد از صندلیش بلند میشه دستاشو باز میکنه دختره عزیزم ...
مایا میدوعه بغلش :))))[ اوخدااا]
کارلوس لبخنده کمرنگی میزنه
مایا : بابابزرگ تو اصن به عمارت نمیایی
پدربزرگ با لبخندی میگه نکنه دلت برام تنگ شده بود
مایا : عاع معلومه
میشینن سره میز
پدربزرگ با نگاهه تیزه متوجه خراش روی صورت دختر میشه ولی چیزی نمی پرسه
(حدود ۱۵ دقیقع بعد )
شب تولده آدرینه (پسر عموی مایا ) و تازه رئیس گروهشون شده باید به این مهمونی بیایی امیدوارم بهونه هم نیاری
مایا : زیر لب فوش میده ... بعد مکثی میگه باشه پدربزرگ
(مایا از مدرسه بر میگرده به عمارت)
(مهمونی حدود ۳ ساعته بعده )
باز هم به کتابخونه میره و کارلوس مشغوله
مایا :کارلوس ؟
کارلوس :بله خانم کوچیکه ؟
درو باز میکنه میره نزدیک و روی پای کارلوس میشینه
ویو مایا : خب ببینیم کارلوس چقد میکنه تحمل
ضربان قلبه کارلوس بالااا
ویو کارلوس : مایا میخواد منو آزمایش کنه ؟
کارلوس : فکر میکنی میتونی هر کاری کنیو من تحمل میکنم ؟
دسته کارلوس از روی رانه مایا بالا میره
ضربان قلبه مایا میرع بالا
مایا : ه هی
کارلوس چیه نکنه میخوای پا پس بکشی
ادامه دارد ....
نماز بخونید🤌🏻
ویو کارلوس : یادت نره واسه چه هدفی به این عمارت اومدی و هر کدوم از اعضای این عمارت واست چه خطری هستند
دسته کارلوس مشت میشه
کارلوس : دیگه وقته استراحتتونه خانم کوچیکه و بعد میره و درو پشته سرش میبنده
(نصفه شب )
مایا خوابش نمیره پس به کتاب خونه ی پایینه عمارت میره
دره کتاب خونه نیمه بازه ...
از لای در نگاه میکنه
کارلوس روی صندلی نشسته و مشغوله
مایا لبخند میزنه
کارلوس چشمش رو از رو برگه ها بر نمی داره ولی متوجه مایا میشه
(صبح روز بعد )
مایا بعد از بیدار شدن از پله ها پایین میاد پدر بزرگش و چند تا افرادش سر میز هستند کارلوس کناره پدر بزرگ مایا ایستاده
پدر بزرگ سرش رو میجرخونه و به مایا نگاه میکنه و بعد از صندلیش بلند میشه دستاشو باز میکنه دختره عزیزم ...
مایا میدوعه بغلش :))))[ اوخدااا]
کارلوس لبخنده کمرنگی میزنه
مایا : بابابزرگ تو اصن به عمارت نمیایی
پدربزرگ با لبخندی میگه نکنه دلت برام تنگ شده بود
مایا : عاع معلومه
میشینن سره میز
پدربزرگ با نگاهه تیزه متوجه خراش روی صورت دختر میشه ولی چیزی نمی پرسه
(حدود ۱۵ دقیقع بعد )
شب تولده آدرینه (پسر عموی مایا ) و تازه رئیس گروهشون شده باید به این مهمونی بیایی امیدوارم بهونه هم نیاری
مایا : زیر لب فوش میده ... بعد مکثی میگه باشه پدربزرگ
(مایا از مدرسه بر میگرده به عمارت)
(مهمونی حدود ۳ ساعته بعده )
باز هم به کتابخونه میره و کارلوس مشغوله
مایا :کارلوس ؟
کارلوس :بله خانم کوچیکه ؟
درو باز میکنه میره نزدیک و روی پای کارلوس میشینه
ویو مایا : خب ببینیم کارلوس چقد میکنه تحمل
ضربان قلبه کارلوس بالااا
ویو کارلوس : مایا میخواد منو آزمایش کنه ؟
کارلوس : فکر میکنی میتونی هر کاری کنیو من تحمل میکنم ؟
دسته کارلوس از روی رانه مایا بالا میره
ضربان قلبه مایا میرع بالا
مایا : ه هی
کارلوس چیه نکنه میخوای پا پس بکشی
ادامه دارد ....
نماز بخونید🤌🏻
- ۸.۷k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط