پارت 3
پارت 3
.
جونگکوک.
تهیونگ چند ثانیه همانجا ایستاد
اسم برایش آشنا نبود، اما تصویر مردی که چند دقیقه قبل در آسانسور دیده بود، واضحتر از قبل در ذهنش مانده بود.
موهای مشکی، کت تیره و آن ساعت با بند فلزی.
نگاهش را به پدرش دوخت.
«جونگکوک کیه؟»
پدرش به جای جواب دادن، به هانا نگاه کرد.
هانا پوشه را بست.
«مدیر جدید بخش استراتژی.»
تهیونگ پوزخند زد.
«خیلی خب. پس چرا ساعتش توی عکس بود؟»
هانا مکث کرد.
«این دقیقاً چیزیه که باید بفهمیم.»
تهیونگ دستهایش را روی میز گذاشت.
«یعنی شما قبل از اینکه من برسم، دربارهش تحقیق کردید؟»
«بله.»
«و؟»
هانا پوشهی دیگری را از کیفش بیرون آورد.
«سه سال از سابقهی کاریش ثبت نشده.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
«سه سال؟»
«هیچ پروندهای، هیچ شرکت مشخصی و هیچ اطلاعات قابل تأییدی از اون بازه وجود نداره.»
پدرش آرام گفت:
«با این حال، من شخصاً استخدامش کردم.»
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟»
«چون بهش اعتماد دارم.»
تهیونگ زیر لب گفت:
«من که اصلاً اعتماد نکردم.»
در همان لحظه صدای ضربهای به در خورد.
هر سه نفر برگشتند.
در باز شد.
جونگکوک وارد اتاق شد.
نگاهش اول روی پدر تهیونگ نشست، بعد روی هانا و در نهایت روی تهیونگ ثابت ماند.
«مزاحم نیستم؟»
تهیونگ تکیهاش را از صندلی گرفت.
«بستگی داره برای چی اومدی.»
جونگکوک لبخند خیلی کوتاهی زد.
«رئیس کیم گفت این پرونده رو تحویل بدم.»
پوشهای روی میز گذاشت.
هانا بلافاصله آن را برداشت.
«پروندهی سونگهو؟»
جونگکوک سر تکان داد.
«بخشی ازش.»
تهیونگ به او خیره شد.
«تو سونگهو رو میشناختی؟»
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
«بله.»
هانا پرسید:
«آخرین بار کی دیدیش؟»
«سه شب پیش.»
تهیونگ سریع پرسید:
«چه ساعتی؟»
جونگکوک نگاهش را به او داد.
«یازده و نیم.»
تهیونگ به هانا نگاه کرد.
«همون ساعتی که گفتی دوربین ثبتش کرده.»
هانا چیزی نگفت.
جونگکوک صندلی خالی را بیرون کشید و نشست.
«قبل از اینکه سؤال بعدی رو بپرسید، بهتره یه چیز رو بدونید.»
تهیونگ گفت:
«چی؟»
جونگکوک دستش را روی پوشه گذاشت.
«سونگهو قبل از ناپدید شدنش، دربارهی یکی از مدیرهای این شرکت تحقیق میکرد.»
پدر تهیونگ فوراً پرسید:
«کدوم مدیر؟»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
«هنوز مطمئن نیستم.»
تهیونگ اخم کرد.
«پس چرا داری اینو میگی؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
«چون ممکنه نفر بعدی من باشم.»
اتاق در سکوت فرو رفت.
هانا آرام گفت:
«چرا باید نفر بعدی تو باشی؟»
جونگکوک جواب نداد.
فقط نگاهش را به تهیونگ دوخت.
«چون من آخرین نفری بودم که سونگهو قبل از ناپدید شدنش باهاش حرف زد.»
تهیونگ به آرامی گفت:
«و چی بهت گفت؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد پوشه را باز کرد و یک برگه روی میز گذاشت.
«فقط یک جمله.»
تهیونگ برگه را برداشت.
روی آن با دستخطی عجولانه نوشته شده بود:
«به کیم اعتماد نکن.»
تهیونگ خشک شد.
سرش را بالا آورد.
«کیم؟»
جونگکوک گفت:
«همین.»
تهیونگ به پدرش نگاه کرد.
پدرش هیچ واکنشی نشان نمیداد.
هانا پرسید:
«مطمئنی منظورش رئیس کیم بوده؟»
جونگکوک گفت:
«نه.»
بعد نگاهش را دوباره به تهیونگ برگرداند.
«ممکنه منظورش شما بوده باشه.»
تهیونگ چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد، صدای افتادن چیزی از راهرو آمد.
همه به سمت در برگشتند.
جونگکوک سریع از جا بلند شد.
«اینجا بمونید.»
تهیونگ گفت:
«چرا؟»
جونگکوک دستگیرهی در را گرفت.
«چون اگه درست حدس زده باشم، کسی نمیخواسته این پرونده امروز به دست شما برسه.»
و در را باز کرد.
تهیونگ و هانا پشت سرش به راهرو نگاه کردند.
راهرو خالی بود.
فقط یک پوشهی مشکی وسط زمین افتاده بود.
جونگکوک جلو رفت، آن را برداشت و به نوشتهی روی جلد خیره شد.
تهیونگ از پشت سرش پرسید:
«چی روش نوشته؟»
جونگکوک آرام جواب داد:
«اسم تو.»
تهیونگ جلو آمد.
روی پوشه با حروف درشت نوشته شده بود:
KIM TAEHYUNG — CONFIDENTIAL
و برای اولین بار، هیچکدامشان چیزی برای گفتن نداشتند.
#فیکشن #رمان #Golden_Trouble
.
جونگکوک.
تهیونگ چند ثانیه همانجا ایستاد
اسم برایش آشنا نبود، اما تصویر مردی که چند دقیقه قبل در آسانسور دیده بود، واضحتر از قبل در ذهنش مانده بود.
موهای مشکی، کت تیره و آن ساعت با بند فلزی.
نگاهش را به پدرش دوخت.
«جونگکوک کیه؟»
پدرش به جای جواب دادن، به هانا نگاه کرد.
هانا پوشه را بست.
«مدیر جدید بخش استراتژی.»
تهیونگ پوزخند زد.
«خیلی خب. پس چرا ساعتش توی عکس بود؟»
هانا مکث کرد.
«این دقیقاً چیزیه که باید بفهمیم.»
تهیونگ دستهایش را روی میز گذاشت.
«یعنی شما قبل از اینکه من برسم، دربارهش تحقیق کردید؟»
«بله.»
«و؟»
هانا پوشهی دیگری را از کیفش بیرون آورد.
«سه سال از سابقهی کاریش ثبت نشده.»
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
«سه سال؟»
«هیچ پروندهای، هیچ شرکت مشخصی و هیچ اطلاعات قابل تأییدی از اون بازه وجود نداره.»
پدرش آرام گفت:
«با این حال، من شخصاً استخدامش کردم.»
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد.
«چرا؟»
«چون بهش اعتماد دارم.»
تهیونگ زیر لب گفت:
«من که اصلاً اعتماد نکردم.»
در همان لحظه صدای ضربهای به در خورد.
هر سه نفر برگشتند.
در باز شد.
جونگکوک وارد اتاق شد.
نگاهش اول روی پدر تهیونگ نشست، بعد روی هانا و در نهایت روی تهیونگ ثابت ماند.
«مزاحم نیستم؟»
تهیونگ تکیهاش را از صندلی گرفت.
«بستگی داره برای چی اومدی.»
جونگکوک لبخند خیلی کوتاهی زد.
«رئیس کیم گفت این پرونده رو تحویل بدم.»
پوشهای روی میز گذاشت.
هانا بلافاصله آن را برداشت.
«پروندهی سونگهو؟»
جونگکوک سر تکان داد.
«بخشی ازش.»
تهیونگ به او خیره شد.
«تو سونگهو رو میشناختی؟»
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
«بله.»
هانا پرسید:
«آخرین بار کی دیدیش؟»
«سه شب پیش.»
تهیونگ سریع پرسید:
«چه ساعتی؟»
جونگکوک نگاهش را به او داد.
«یازده و نیم.»
تهیونگ به هانا نگاه کرد.
«همون ساعتی که گفتی دوربین ثبتش کرده.»
هانا چیزی نگفت.
جونگکوک صندلی خالی را بیرون کشید و نشست.
«قبل از اینکه سؤال بعدی رو بپرسید، بهتره یه چیز رو بدونید.»
تهیونگ گفت:
«چی؟»
جونگکوک دستش را روی پوشه گذاشت.
«سونگهو قبل از ناپدید شدنش، دربارهی یکی از مدیرهای این شرکت تحقیق میکرد.»
پدر تهیونگ فوراً پرسید:
«کدوم مدیر؟»
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.
«هنوز مطمئن نیستم.»
تهیونگ اخم کرد.
«پس چرا داری اینو میگی؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
«چون ممکنه نفر بعدی من باشم.»
اتاق در سکوت فرو رفت.
هانا آرام گفت:
«چرا باید نفر بعدی تو باشی؟»
جونگکوک جواب نداد.
فقط نگاهش را به تهیونگ دوخت.
«چون من آخرین نفری بودم که سونگهو قبل از ناپدید شدنش باهاش حرف زد.»
تهیونگ به آرامی گفت:
«و چی بهت گفت؟»
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد پوشه را باز کرد و یک برگه روی میز گذاشت.
«فقط یک جمله.»
تهیونگ برگه را برداشت.
روی آن با دستخطی عجولانه نوشته شده بود:
«به کیم اعتماد نکن.»
تهیونگ خشک شد.
سرش را بالا آورد.
«کیم؟»
جونگکوک گفت:
«همین.»
تهیونگ به پدرش نگاه کرد.
پدرش هیچ واکنشی نشان نمیداد.
هانا پرسید:
«مطمئنی منظورش رئیس کیم بوده؟»
جونگکوک گفت:
«نه.»
بعد نگاهش را دوباره به تهیونگ برگرداند.
«ممکنه منظورش شما بوده باشه.»
تهیونگ چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد، صدای افتادن چیزی از راهرو آمد.
همه به سمت در برگشتند.
جونگکوک سریع از جا بلند شد.
«اینجا بمونید.»
تهیونگ گفت:
«چرا؟»
جونگکوک دستگیرهی در را گرفت.
«چون اگه درست حدس زده باشم، کسی نمیخواسته این پرونده امروز به دست شما برسه.»
و در را باز کرد.
تهیونگ و هانا پشت سرش به راهرو نگاه کردند.
راهرو خالی بود.
فقط یک پوشهی مشکی وسط زمین افتاده بود.
جونگکوک جلو رفت، آن را برداشت و به نوشتهی روی جلد خیره شد.
تهیونگ از پشت سرش پرسید:
«چی روش نوشته؟»
جونگکوک آرام جواب داد:
«اسم تو.»
تهیونگ جلو آمد.
روی پوشه با حروف درشت نوشته شده بود:
KIM TAEHYUNG — CONFIDENTIAL
و برای اولین بار، هیچکدامشان چیزی برای گفتن نداشتند.
#فیکشن #رمان #Golden_Trouble
- ۱۰۱
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط