پارت 2
پارت 2
تهیونگ دوباره به برگه نگاه کرد.
اسم خودش، درست پایین گزارش نوشته شده بود.
کیم تهیونگ — آخرین فردی که با پرونده ارتباط داشته.
چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد برگه را روی میز گذاشت.
«این یعنی چی؟»
پدرش جواب نداد.
هانا پوشه را جلو کشید و یکی از عکسها را بیرون آورد.
«سه شب پیش، ساعت یازده و چهلوهفت دقیقه، این مرد از در پشتی شرکت خارج شده.»
عکس را روی میز گذاشت.
تصویر دوربین مداربسته بود؛ تاریک و بیکیفیت.
تهیونگ خم شد.
«کیه؟»
هانا گفت:
«پارک سونگهو. مدیر بخش مالی.»
تهیونگ سرش را بالا آورد.
«و ناپدید شده؟»
«از همون شب.»
تهیونگ دوباره به عکس نگاه کرد.
«خب من چه ربطی بهش دارم؟»
پدرش آهسته گفت:
«چون اون شب، تو هم اینجا بودی.»
تهیونگ ابروهایش را بالا برد.
«من؟»
«یادت نیست؟»
تهیونگ چند لحظه فکر کرد.
بعد شانه بالا انداخت.
«نه.»
پدرش نفس عمیقی کشید.
«تهیونگ، اون شب ساعت دوازده و ده دقیقه، کارت ورود تو در پارکینگ ثبت شده.»
تهیونگ ساکت شد.
«من ساعت دوازده اینجا بودم؟»
هانا جواب داد:
«دوازده و ده دقیقه.»
تهیونگ به او نگاه کرد.
«تو خیلی دقیق همهچیو حفظی، نه؟»
هانا بدون تغییر حالت گفت:
«چون شغلمه.»
«و شغلت اینه که زندگی بقیه رو بررسی کنی؟»
«فعلاً زندگی شما رو.»
تهیونگ پوزخند زد.
«چه افتخار بزرگی.»
پدرش با اخم نگاهش کرد.
«کافیه.»
تهیونگ ساکت شد.
مرد از پشت میز بلند شد و به سمت پنجره رفت.
«من ازت نمیخوام کارآگاه بازی دربیاری. فقط میخوام هر چیزی که اون شب یادت میاد، به هانا بگی.»
تهیونگ دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
«من چیزی یادم نمیاد.»
هانا گفت:
«پس از آخرین باری که اون شب شرکت رو ترک کردی شروع کنیم.»
تهیونگ به ساعت دیواری نگاه کرد.
«الان؟»
«بله.»
«من تازه رسیدم.»
«و من از صبح اینجام.»
تهیونگ برای چند ثانیه به او خیره شد.
«باشه. شروع کن.»
هانا صندلی روبهرویش را جلو کشید.
«اون شب برای چی اومده بودی شرکت؟»
تهیونگ فکر کرد.
«بابام گفت یه چیزی رو از دفترش بردارم.»
«چی؟»
«نمیدونم.»
هانا مکث کرد.
«نمیدونی؟»
«نه.»
«ولی وارد دفتر شدی.»
«آره.»
«چقدر اونجا بودی؟»
تهیونگ چشمهایش را بست.
تصاویر پراکندهای در ذهنش شکل گرفتند.
راهروی تاریک.
صدای آسانسور.
نور قرمز کوچکی که از انتهای راهرو دیده میشد.
و بعد...
«یه لحظه.»
چشمانش را باز کرد.
هانا منتظر نگاهش میکرد.
«چی یادت اومد؟»
تهیونگ آرام گفت:
«یه صدا.»
«چه صدایی؟»
«صدای بحث.»
هانا سریع خودکارش را برداشت.
«بین چه کسانی؟»
تهیونگ مکث کرد.
«نمیدونم.»
«مرد بودن یا زن؟»
«مرد.»
«چیزی از حرفهاشون یادت هست؟»
تهیونگ به پشتی صندلی تکیه داد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«یکیشون گفت... "اون نباید بفهمه."»
هانا نوشت.
«بعد؟»
«بعد صدای چیزی اومد که انگار افتاد روی زمین.»
«و تو چی کار کردی؟»
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
«هیچی.»
هانا سرش را بلند کرد.
«هیچی؟»
«فکر کردم دعوای کاریه.»
«و بعد؟»
تهیونگ ناگهان ساکت شد.
چیزی در ذهنش جرقه زد.
یک تصویر کوتاه.
درِ نیمهباز دفتر.
مردی که از کنار او رد شده بود.
و چیزی که در دستش داشت.
تهیونگ آرام گفت:
«یه نفر رو دیدم.»
هانا خودکارش را روی کاغذ متوقف کرد.
«چه شکلی بود؟»
«قدبلند.»
«موهاش؟»
تهیونگ اخم کرد.
«مشکی.»
هانا چند لحظه منتظر ماند.
«صورتش؟»
تهیونگ سرش را تکان داد.
«ندیدم.»
«لباس؟»
«کت مشکی.»
هانا پرسید:
«چیز دیگهای؟»
تهیونگ جواب نداد.
چشمانش روی عکس پارک سونگهو ثابت مانده بود.
چیزی روی عکس توجهش را جلب کرده بود.
گوشهی پایین تصویر، انعکاس ضعیفی از یک شیء دیده میشد.
یک ساعت.
تهیونگ آهسته گفت:
«اون ساعت...»
هانا نگاهش کرد.
«چی؟»
«من این ساعت رو قبلاً دیدم.»
پدرش برگشت.
«کجا؟»
تهیونگ جواب نداد.
چون تازه فهمیده بود آن ساعت را کجا دیده.
روی مچ دست مردی که چند دقیقه قبل، در آسانسور کنارش ایستاده بود.
مردی با موهای مشکی.
مردی که اسمش را هنوز نمیدانست.
جونگکوک.
#فیکشن #رمان #Golden_Trouble
تهیونگ دوباره به برگه نگاه کرد.
اسم خودش، درست پایین گزارش نوشته شده بود.
کیم تهیونگ — آخرین فردی که با پرونده ارتباط داشته.
چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد برگه را روی میز گذاشت.
«این یعنی چی؟»
پدرش جواب نداد.
هانا پوشه را جلو کشید و یکی از عکسها را بیرون آورد.
«سه شب پیش، ساعت یازده و چهلوهفت دقیقه، این مرد از در پشتی شرکت خارج شده.»
عکس را روی میز گذاشت.
تصویر دوربین مداربسته بود؛ تاریک و بیکیفیت.
تهیونگ خم شد.
«کیه؟»
هانا گفت:
«پارک سونگهو. مدیر بخش مالی.»
تهیونگ سرش را بالا آورد.
«و ناپدید شده؟»
«از همون شب.»
تهیونگ دوباره به عکس نگاه کرد.
«خب من چه ربطی بهش دارم؟»
پدرش آهسته گفت:
«چون اون شب، تو هم اینجا بودی.»
تهیونگ ابروهایش را بالا برد.
«من؟»
«یادت نیست؟»
تهیونگ چند لحظه فکر کرد.
بعد شانه بالا انداخت.
«نه.»
پدرش نفس عمیقی کشید.
«تهیونگ، اون شب ساعت دوازده و ده دقیقه، کارت ورود تو در پارکینگ ثبت شده.»
تهیونگ ساکت شد.
«من ساعت دوازده اینجا بودم؟»
هانا جواب داد:
«دوازده و ده دقیقه.»
تهیونگ به او نگاه کرد.
«تو خیلی دقیق همهچیو حفظی، نه؟»
هانا بدون تغییر حالت گفت:
«چون شغلمه.»
«و شغلت اینه که زندگی بقیه رو بررسی کنی؟»
«فعلاً زندگی شما رو.»
تهیونگ پوزخند زد.
«چه افتخار بزرگی.»
پدرش با اخم نگاهش کرد.
«کافیه.»
تهیونگ ساکت شد.
مرد از پشت میز بلند شد و به سمت پنجره رفت.
«من ازت نمیخوام کارآگاه بازی دربیاری. فقط میخوام هر چیزی که اون شب یادت میاد، به هانا بگی.»
تهیونگ دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
«من چیزی یادم نمیاد.»
هانا گفت:
«پس از آخرین باری که اون شب شرکت رو ترک کردی شروع کنیم.»
تهیونگ به ساعت دیواری نگاه کرد.
«الان؟»
«بله.»
«من تازه رسیدم.»
«و من از صبح اینجام.»
تهیونگ برای چند ثانیه به او خیره شد.
«باشه. شروع کن.»
هانا صندلی روبهرویش را جلو کشید.
«اون شب برای چی اومده بودی شرکت؟»
تهیونگ فکر کرد.
«بابام گفت یه چیزی رو از دفترش بردارم.»
«چی؟»
«نمیدونم.»
هانا مکث کرد.
«نمیدونی؟»
«نه.»
«ولی وارد دفتر شدی.»
«آره.»
«چقدر اونجا بودی؟»
تهیونگ چشمهایش را بست.
تصاویر پراکندهای در ذهنش شکل گرفتند.
راهروی تاریک.
صدای آسانسور.
نور قرمز کوچکی که از انتهای راهرو دیده میشد.
و بعد...
«یه لحظه.»
چشمانش را باز کرد.
هانا منتظر نگاهش میکرد.
«چی یادت اومد؟»
تهیونگ آرام گفت:
«یه صدا.»
«چه صدایی؟»
«صدای بحث.»
هانا سریع خودکارش را برداشت.
«بین چه کسانی؟»
تهیونگ مکث کرد.
«نمیدونم.»
«مرد بودن یا زن؟»
«مرد.»
«چیزی از حرفهاشون یادت هست؟»
تهیونگ به پشتی صندلی تکیه داد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«یکیشون گفت... "اون نباید بفهمه."»
هانا نوشت.
«بعد؟»
«بعد صدای چیزی اومد که انگار افتاد روی زمین.»
«و تو چی کار کردی؟»
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
«هیچی.»
هانا سرش را بلند کرد.
«هیچی؟»
«فکر کردم دعوای کاریه.»
«و بعد؟»
تهیونگ ناگهان ساکت شد.
چیزی در ذهنش جرقه زد.
یک تصویر کوتاه.
درِ نیمهباز دفتر.
مردی که از کنار او رد شده بود.
و چیزی که در دستش داشت.
تهیونگ آرام گفت:
«یه نفر رو دیدم.»
هانا خودکارش را روی کاغذ متوقف کرد.
«چه شکلی بود؟»
«قدبلند.»
«موهاش؟»
تهیونگ اخم کرد.
«مشکی.»
هانا چند لحظه منتظر ماند.
«صورتش؟»
تهیونگ سرش را تکان داد.
«ندیدم.»
«لباس؟»
«کت مشکی.»
هانا پرسید:
«چیز دیگهای؟»
تهیونگ جواب نداد.
چشمانش روی عکس پارک سونگهو ثابت مانده بود.
چیزی روی عکس توجهش را جلب کرده بود.
گوشهی پایین تصویر، انعکاس ضعیفی از یک شیء دیده میشد.
یک ساعت.
تهیونگ آهسته گفت:
«اون ساعت...»
هانا نگاهش کرد.
«چی؟»
«من این ساعت رو قبلاً دیدم.»
پدرش برگشت.
«کجا؟»
تهیونگ جواب نداد.
چون تازه فهمیده بود آن ساعت را کجا دیده.
روی مچ دست مردی که چند دقیقه قبل، در آسانسور کنارش ایستاده بود.
مردی با موهای مشکی.
مردی که اسمش را هنوز نمیدانست.
جونگکوک.
#فیکشن #رمان #Golden_Trouble
- ۷۰
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط