#رمان
#رمان
𝐍𝐚𝐦𝐞 : چرا من
پارت ²²
اهورا
- شما همینجا بمونید و درارو قفل کنید
اسلحشو بیرون کشید و پیاده شد
کاری که گفت رو انجام دادم و بهشون خیره شدم ، چند نفر با اسلحه جلوش ایستادن و پاکتی سمتش گرفتن ، بعد کمی صحبت اون ها رفتن ، در هارو باز کردم و به راهمون ادامه دادیم
ذهنم درگیر اون ادما بود اصلا اون پاکت چیبود ؟ لباس های مد نظرم رو پوشیدم و بعد انداختن اکسسوری ها و زدن ادکلن و حاضر کردن کیفم به سمت مامان و بابا و مانی که پایین منتظر من نشسته بودن به راه افتادم ، سوار ماشین شدیم و بابا ماشین رو به حرکت درآوردم ، مانی هم که مثل همیشه در حال کرم ریختن :
● مانی پاتو بکش کنار
- خب جا نمیشه چیکار کنم ، من که گفتم با ماشین خودم میام شما قبول نکردین
● خوبه ماشین خودت دو دَرَست اون ور کلی جا هست چرا چسبیدی ب منن
بابا : پسرم چرا اذیتش میکنی درست بشین دیگه
مانی قهقه بلندی زد و با صدایی که انگار دلش داره قیلی ویلی میره ادامه داد : حالل میدهه
داخل رستوران دور میز گردی نشسته بودیم ، اهنگ بی کلام ملایمی که در حال پخش بود ، فضای نیمه تاریک و نور مخفی ها ، گل و گیاه ها ، پنجره های بازو بزرگ و پر سروصدا نبودنش اونجارو برام قابل تحمل کرده بود ، البته پیانویی که گوشه ای داشت بهم چشمک میزد و بیشتر دوست داشتم
مانی : بابا میخوام خونمو عوض کنم
بابا : تو که تازه خونه رو جمع و جور کردی پسرم
مانی : میخوام ی خونه با سبک و سلیقه خودم داشته باشم
بابا : باشه خودم دکوراسیونش رو انجام...
چرا افکارم به سمت نیک کشیده شد ؟
چرا گریه میکرد ؟ نه به من ربطی نداره ، ولی خیلی مظلوم شده بود و از اون نیک مغرور خبری نبود
باز هم صدای مامان من رو از افکارم بیرون کشید :
پسرم چی میل داری ؟
● فرقی نداره
بعد از اینکه گارسون سفارش هارو گرفت مامان دستاش رو روی هم گزاشت و صداش رو صاف کرد :
احم احم ، مدتیه میخوام از موضوعی باخبرتون کنم اما اتفاقاتی که پیش اومد این فرصت رو ازم گرفت ، من حاملم
حس میکردم گوشام اشتباه شنیدن ، بابا آبی که داشت جرعه جرعه سر میکشید داخل گلوش موندو به سرفه افتاد ، تعجب رو میشد از سرتا پای مانی خوند
بعد از چند مین که بابا با کمک مامان آروم گرفت ، ادامه داد :
شوخی کردم فداتون بشم بچه کجا بود ، اوضاع از این قراره که من باید برم ترکیه برای قرار کاری و اگه باباتون بخواد میتونه باهام بیاد
•••
دو روز بعد
مامان و بابا رفته و من رو مثلا به داداش بزرگه و مامان بزرگ و آغاجون سپرده بودن ، هنوز هم کتاب رو پیدا نکرده بودم و دیگه جایی به جز اتاق آغاجون به ذهنم نمیرسید ...
نویسنده : آبان میباشم
ناشناسم رو با حرفای گشنگتون پر میکنید گل های باغ غربت من 💗🫧 ؟
https://daigo.ir/secret/6249888941
𝐍𝐚𝐦𝐞 : چرا من
پارت ²²
اهورا
- شما همینجا بمونید و درارو قفل کنید
اسلحشو بیرون کشید و پیاده شد
کاری که گفت رو انجام دادم و بهشون خیره شدم ، چند نفر با اسلحه جلوش ایستادن و پاکتی سمتش گرفتن ، بعد کمی صحبت اون ها رفتن ، در هارو باز کردم و به راهمون ادامه دادیم
ذهنم درگیر اون ادما بود اصلا اون پاکت چیبود ؟ لباس های مد نظرم رو پوشیدم و بعد انداختن اکسسوری ها و زدن ادکلن و حاضر کردن کیفم به سمت مامان و بابا و مانی که پایین منتظر من نشسته بودن به راه افتادم ، سوار ماشین شدیم و بابا ماشین رو به حرکت درآوردم ، مانی هم که مثل همیشه در حال کرم ریختن :
● مانی پاتو بکش کنار
- خب جا نمیشه چیکار کنم ، من که گفتم با ماشین خودم میام شما قبول نکردین
● خوبه ماشین خودت دو دَرَست اون ور کلی جا هست چرا چسبیدی ب منن
بابا : پسرم چرا اذیتش میکنی درست بشین دیگه
مانی قهقه بلندی زد و با صدایی که انگار دلش داره قیلی ویلی میره ادامه داد : حالل میدهه
داخل رستوران دور میز گردی نشسته بودیم ، اهنگ بی کلام ملایمی که در حال پخش بود ، فضای نیمه تاریک و نور مخفی ها ، گل و گیاه ها ، پنجره های بازو بزرگ و پر سروصدا نبودنش اونجارو برام قابل تحمل کرده بود ، البته پیانویی که گوشه ای داشت بهم چشمک میزد و بیشتر دوست داشتم
مانی : بابا میخوام خونمو عوض کنم
بابا : تو که تازه خونه رو جمع و جور کردی پسرم
مانی : میخوام ی خونه با سبک و سلیقه خودم داشته باشم
بابا : باشه خودم دکوراسیونش رو انجام...
چرا افکارم به سمت نیک کشیده شد ؟
چرا گریه میکرد ؟ نه به من ربطی نداره ، ولی خیلی مظلوم شده بود و از اون نیک مغرور خبری نبود
باز هم صدای مامان من رو از افکارم بیرون کشید :
پسرم چی میل داری ؟
● فرقی نداره
بعد از اینکه گارسون سفارش هارو گرفت مامان دستاش رو روی هم گزاشت و صداش رو صاف کرد :
احم احم ، مدتیه میخوام از موضوعی باخبرتون کنم اما اتفاقاتی که پیش اومد این فرصت رو ازم گرفت ، من حاملم
حس میکردم گوشام اشتباه شنیدن ، بابا آبی که داشت جرعه جرعه سر میکشید داخل گلوش موندو به سرفه افتاد ، تعجب رو میشد از سرتا پای مانی خوند
بعد از چند مین که بابا با کمک مامان آروم گرفت ، ادامه داد :
شوخی کردم فداتون بشم بچه کجا بود ، اوضاع از این قراره که من باید برم ترکیه برای قرار کاری و اگه باباتون بخواد میتونه باهام بیاد
•••
دو روز بعد
مامان و بابا رفته و من رو مثلا به داداش بزرگه و مامان بزرگ و آغاجون سپرده بودن ، هنوز هم کتاب رو پیدا نکرده بودم و دیگه جایی به جز اتاق آغاجون به ذهنم نمیرسید ...
نویسنده : آبان میباشم
ناشناسم رو با حرفای گشنگتون پر میکنید گل های باغ غربت من 💗🫧 ؟
https://daigo.ir/secret/6249888941
- ۲۱.۴k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط