اینکه بعد از فرار کجا پناه ببرم رو بهش فکر نکرده بودم
اینکه بعد از فرار کجا پناه ببرم رو بهش فکر نکرده بودم.
فعلا فقط میخواستم برم تا خودم رو نجات بدم.
فریدون و مامانم و شاپور توی اون لحظه جایی توی مغزم نداشتن.
دکمه طبقه دوم رو فشار دادم چون ممکن بود توی لابی و پارکینگ افراد شاپور باشن و گیر بیفتم.
از استرس اونقدر لبم رو جوییده بودم که طعم خون رو توی دهنم حس میکردم.
آسانسور لعنتی هم کند حرکت میکرد،اگه با لاکپشت میرفتم زودتر میرسیدم.
وقتی بالاخره به طبقه دوم رسیدم از داخل کابین به بیرون سرک کشیدم.
خدا رو شکر کسی اون اطراف نبود.
چرخ دستی رو هل دادم و وارد سالن شدم.
باید از در پشتی فرار میکردم والا شانسی نداشتم.
بالاخره بعد از یکم گشتن در پشتی رو پیدا کردم و چرخ دستی رو همونجا گذاشتن و وارد راه پله شدم.
بالا و پایین رو با دقت دیدم و در حالیکه قلبم بدجوری تیر میکشید دوییدم و از پله ها پایین رفتم.
دکتر بارها گفته بود استرس برام مثل سمه و از وقتی با شاپور آشنا شدم مدام ترس و استرس وحشتناکی رو تجربه میکردم.
ولی اون لحظه ارزشش رو داشت.
آزاد شدن از دست هیولا میارزید به درد قلبم.
از پله ها خودم رو به در پشتی ساختمان رسوندم و پام رو که توی خیابون گذاشتم حس پرنده ای رو داشتم که از قفس ازاد شده.وارد پیاده رو که شدم بدون اینکه بدونم هدفم کجاست شروع کردم به دوییدن.
فقط میخواستم برم،کجا؟ مهم نبود.
یجوری از بین آدما رد میشدم و بهشون تنه میزدم که انگار واقعا پشت سرم هستن.
صدای ضربان قلبم رو توی مغزم میشنیدم و باز به سرعتم اضافه میکردم.
میدونستم تا الان فهمیدن که فرار کردم ولی تا ساختمون رو میگشتن من فرصت داشتم.
قلبم که شروع کرد به بازی در آوردن یجا وایسادم تا نفسی تازه کنم.
دستم رو روی قفسه سینه م گذاشتم و خم شدم.
اونقدر درد داشتم که نفس کشیدنمم با درد وحشتناکی همراه بود.
یکم که حالم جا اومد صاف وایسادم و تازه متوجه شدم که توی ایستگاه اتوبوس.
روی یکی از نیمکت ها نشستم و خیره شدم به ماشینایی که به سرعت رد میشدن.
نمیدونستم باید چکار کنم.
کجا برم.
حالا که احساس آزادی داشتم به این فکر میکردم من اصلا جایی برای رفتن ندارم.
اگه برمیگشتم خونه بابا و مامانم من رو میکشتن.
آبروریزی بزرگی براشون محسوب میشد، چون روز عروسی فرار کردم.
هنوز با خودم درگیر بودم که یادم اومد خاله مامانم که یه پیر زن تنها بود توی یکی از روستاهای اطراف کرج زندگی میکنه.
اگه خودم رو به اونجا میرسوندم میتونستم چند وقتی پنهون بشم تا بعدش یه فکری کنم.تازه نفسم داشت جا میاومد که صدای صادق رو از پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شنیدم.
وقتی حرف میزد تا مرز سکته پیش میرفتم:
-همه جا رو خوب بگردید بی عرضه های احمق
حتما همین جاهاست
نمیتونه راه دوری رفته باشه اونم با همچون بباسایی
-آقا...به سرت قسم همه جا رو گشتیم...انگار آب شده رفته تو زمین
هیچ وس یه خانوم با این مشخصات ندیدن
صادق با حرص حرف میزد،اونم مردی که تمام مدتی که میشناختمش آروم بود و عصبی نمیشد:
-امشب بدون اون دختر برگردیم شاپور خان زنده زنده پوست مون و میکنه
پس اگه جون تون و دوست دارید خوب همه جا رو بگردید
شده وجب به وجب این خیابونا و خونه هاش رو میگردید ولی صحیح و سالم میاریدش
شیر فهم شد؟
دستم رو روی قلبم گذاشتم که از ترس تند و وحشیانه میزد.
قلب مریضی که توی حالت عادی یکی در میون میتپید ،ولی حالا شبیه بمبی که آماده انفجاره خودش رو به قفسه سینه م میکوبید.
با اون لباسا امکان نداشت من رو بشناسن.چون دنبال یه دختر با لباس قرمز میگشتن.
ولی باید احتیاط میکردم و از اونجا دور میشدم.
اما همون لحظه صدای صادق رو شنیدم که گفت:
-برید تو ایستگاه ببینید کسی دختره رو ندیده
بجنبید بی مصرفای حیف نون
فعلا فقط میخواستم برم تا خودم رو نجات بدم.
فریدون و مامانم و شاپور توی اون لحظه جایی توی مغزم نداشتن.
دکمه طبقه دوم رو فشار دادم چون ممکن بود توی لابی و پارکینگ افراد شاپور باشن و گیر بیفتم.
از استرس اونقدر لبم رو جوییده بودم که طعم خون رو توی دهنم حس میکردم.
آسانسور لعنتی هم کند حرکت میکرد،اگه با لاکپشت میرفتم زودتر میرسیدم.
وقتی بالاخره به طبقه دوم رسیدم از داخل کابین به بیرون سرک کشیدم.
خدا رو شکر کسی اون اطراف نبود.
چرخ دستی رو هل دادم و وارد سالن شدم.
باید از در پشتی فرار میکردم والا شانسی نداشتم.
بالاخره بعد از یکم گشتن در پشتی رو پیدا کردم و چرخ دستی رو همونجا گذاشتن و وارد راه پله شدم.
بالا و پایین رو با دقت دیدم و در حالیکه قلبم بدجوری تیر میکشید دوییدم و از پله ها پایین رفتم.
دکتر بارها گفته بود استرس برام مثل سمه و از وقتی با شاپور آشنا شدم مدام ترس و استرس وحشتناکی رو تجربه میکردم.
ولی اون لحظه ارزشش رو داشت.
آزاد شدن از دست هیولا میارزید به درد قلبم.
از پله ها خودم رو به در پشتی ساختمان رسوندم و پام رو که توی خیابون گذاشتم حس پرنده ای رو داشتم که از قفس ازاد شده.وارد پیاده رو که شدم بدون اینکه بدونم هدفم کجاست شروع کردم به دوییدن.
فقط میخواستم برم،کجا؟ مهم نبود.
یجوری از بین آدما رد میشدم و بهشون تنه میزدم که انگار واقعا پشت سرم هستن.
صدای ضربان قلبم رو توی مغزم میشنیدم و باز به سرعتم اضافه میکردم.
میدونستم تا الان فهمیدن که فرار کردم ولی تا ساختمون رو میگشتن من فرصت داشتم.
قلبم که شروع کرد به بازی در آوردن یجا وایسادم تا نفسی تازه کنم.
دستم رو روی قفسه سینه م گذاشتم و خم شدم.
اونقدر درد داشتم که نفس کشیدنمم با درد وحشتناکی همراه بود.
یکم که حالم جا اومد صاف وایسادم و تازه متوجه شدم که توی ایستگاه اتوبوس.
روی یکی از نیمکت ها نشستم و خیره شدم به ماشینایی که به سرعت رد میشدن.
نمیدونستم باید چکار کنم.
کجا برم.
حالا که احساس آزادی داشتم به این فکر میکردم من اصلا جایی برای رفتن ندارم.
اگه برمیگشتم خونه بابا و مامانم من رو میکشتن.
آبروریزی بزرگی براشون محسوب میشد، چون روز عروسی فرار کردم.
هنوز با خودم درگیر بودم که یادم اومد خاله مامانم که یه پیر زن تنها بود توی یکی از روستاهای اطراف کرج زندگی میکنه.
اگه خودم رو به اونجا میرسوندم میتونستم چند وقتی پنهون بشم تا بعدش یه فکری کنم.تازه نفسم داشت جا میاومد که صدای صادق رو از پشت نیمکت ایستگاه اتوبوس شنیدم.
وقتی حرف میزد تا مرز سکته پیش میرفتم:
-همه جا رو خوب بگردید بی عرضه های احمق
حتما همین جاهاست
نمیتونه راه دوری رفته باشه اونم با همچون بباسایی
-آقا...به سرت قسم همه جا رو گشتیم...انگار آب شده رفته تو زمین
هیچ وس یه خانوم با این مشخصات ندیدن
صادق با حرص حرف میزد،اونم مردی که تمام مدتی که میشناختمش آروم بود و عصبی نمیشد:
-امشب بدون اون دختر برگردیم شاپور خان زنده زنده پوست مون و میکنه
پس اگه جون تون و دوست دارید خوب همه جا رو بگردید
شده وجب به وجب این خیابونا و خونه هاش رو میگردید ولی صحیح و سالم میاریدش
شیر فهم شد؟
دستم رو روی قلبم گذاشتم که از ترس تند و وحشیانه میزد.
قلب مریضی که توی حالت عادی یکی در میون میتپید ،ولی حالا شبیه بمبی که آماده انفجاره خودش رو به قفسه سینه م میکوبید.
با اون لباسا امکان نداشت من رو بشناسن.چون دنبال یه دختر با لباس قرمز میگشتن.
ولی باید احتیاط میکردم و از اونجا دور میشدم.
اما همون لحظه صدای صادق رو شنیدم که گفت:
-برید تو ایستگاه ببینید کسی دختره رو ندیده
بجنبید بی مصرفای حیف نون
- ۳۹۷
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط