من از اون بازی چیزی سر در نمیاوردم شاپور وارد بود به بازی
من از اون بازی چیزی سر در نمیاوردم شاپور وارد بود به بازی ،ولی یادم میاومد توی فیلم جیمز باند یه همچین چیزی رو دیده بودم.
انگار دست اول تموم شده بود و همه داشتن استراحت میکردن که کنار گوشش گفتم:
-من باید برم دستشویی
سرش رو به علامت باشه تکون داد اما قبل از بلند شدن یکی از مردای پشت میز گفت:
-شاپور خان...شنیدم محموله جدید آخر هفته میرسه...
مشتاقم ببینم این دفعه چجوری قراره پلیس مرزی رو دور بزنی
شاپور کنار گوشم گفت:
-خودت برو...ولی بچه ها حواسشون بهت هست
دست از پا خطا نکنی
وقتی به طرف سرویس راه افتادم دیدم که نیشخندی زد و دوباره روی صندلی نشست.
بهترین فرصت بود تا خودم رو نجات بدم.
وارد سرویس شدم اما قبلش میدونستم اونجا طبقه سی ام هست و امکان نداره بتونم از پنجره فرار کنم.
فقط دنبال یه فرصت میکشتم.
چند لحظه ای وقت تلف کردم اما قبل از اینکه از سرویس بیرون بزنم نگاهم به انباری ته توالت ها افتاد.
وارد انباری شدم و با دیدن روپوشی که به رخت آویز آویزونه لبخندم کش اومد.
شاید اون همون فرصت بود.
روپوش رو سریع پوشیدم و با کشی که توی کیفم داشتم موهام رو جمع کردم.
چرخ دستی نظافت رو برداشتم و با احتیاط از سرویس بیرون زدم.
از راهرویی که به انتهای سالن میرسید چرخ رو هل دادم و از گوشه چشم دیدم که ۲ تا مرد کت و شلوار پوش به طرف توالت زنونه رفتن.
شک نداشتم افراد شاپور هستن.
از استرس نوک انگشتام یخ زده بود.
صدای کفشای پاشنه بلندم روی سرامیکا اذیتم میکرد و تمرکزم رو میگرفت.
از راهرو که خارج شدم کفشام رو در آوردم و توی مشمای سیاهی که به چرخ وصل بود انداختم.
راهروی کناری رو رد کردم و خیلی زود به رختکن رسیدم.
با استرسی که داشت هر لحظه بیشتر میشد به دو طرف نگاه کردم و وقتی کسی رو اون اطراف ندیدم وارد رختکن شدم.
خدا رو شکر می کردم که توی رختکن هم کسی نیست.
باید یه دست لباس ساده پیدا میکردم والا با اون لباس قرمزی که تنم بود فورا لو میرفتم.
بین کمدا گشتم و با دیدن روپوش زنونه ای که توی کاور بود و روی در آویزون کردن ذوق زده به طرفش دوییدم.
یکی از کارکنا یادش رفته بود در کمدش رو ببنده.انگار یکبار توی زندگیم شانس آوردم.
توی کمد رو گشتم.
بازم شانس باهام یار بود.
مانتو و شلوار بیرون و مقنعه مشکی و یه جفت کفش طبی زنونه هم تونستم پیدا کنم.
فورا لباسام رو در آوردم و قبل از اینکه بفهمن غیب شدم لباسای جدید رو پوشیدم.
میدونستم که تا الان افراد شاپور وارد سرویس شدن و بعد از زیر و رو کردن توالت ها فهمیدن که فرار کردم.
پس باید میجنبیدم.
داخل کمد یه کیف زنونه هم بود.
با عجله داخلش رو گشتم و با دیدن کیف پول سریع بازش کردم..برای فرار به مول نیاز داشتم.
من دزد نبودم ولی چاره ای نداشتم.
بعدا که به سلامت رفتم خونه پولش رو برمیگردوندم و ازش معذرت خواهی میکردم.
فقط اون لحظه نجات خودم مهم بود والا شاپور معلوم نبود چه بلایی سرم میاره.
پول رو توی جیبم چپوندم و از رختکن بیرون زدم.
چرخ نظافت هنوز همونجا بود،میتونستم برای استتار ازش استفاده کنم.
با احتیاط به طرف قسمت خدمه و آشپزخونه رفتم.
چند نفری مشغول بودن و با سینی های نوشیدنی و خوراکی میرفتن و برمیگشتن.
دل رو به دریا زدم و از یکی از پسرای جوون که با عجله از آشپزخونه بیرون زده بود پرسیدم:
-ببخشید باید برای نظافت برم طبقه پایین
میدونید از کجا باید برم؟
پسر بدون توجه بهم به آسانسور انتهای راهرو اشاره کرد و گفت:
-نیروی خدماتی از اون آسانسور استفاده میکنه
اون پسر نمیدونست چه کمک بزرگی بهم کرده.
تشکر کوتاهی ازش کردم و به طرف آسانسور رفتم.
انگار دست اول تموم شده بود و همه داشتن استراحت میکردن که کنار گوشش گفتم:
-من باید برم دستشویی
سرش رو به علامت باشه تکون داد اما قبل از بلند شدن یکی از مردای پشت میز گفت:
-شاپور خان...شنیدم محموله جدید آخر هفته میرسه...
مشتاقم ببینم این دفعه چجوری قراره پلیس مرزی رو دور بزنی
شاپور کنار گوشم گفت:
-خودت برو...ولی بچه ها حواسشون بهت هست
دست از پا خطا نکنی
وقتی به طرف سرویس راه افتادم دیدم که نیشخندی زد و دوباره روی صندلی نشست.
بهترین فرصت بود تا خودم رو نجات بدم.
وارد سرویس شدم اما قبلش میدونستم اونجا طبقه سی ام هست و امکان نداره بتونم از پنجره فرار کنم.
فقط دنبال یه فرصت میکشتم.
چند لحظه ای وقت تلف کردم اما قبل از اینکه از سرویس بیرون بزنم نگاهم به انباری ته توالت ها افتاد.
وارد انباری شدم و با دیدن روپوشی که به رخت آویز آویزونه لبخندم کش اومد.
شاید اون همون فرصت بود.
روپوش رو سریع پوشیدم و با کشی که توی کیفم داشتم موهام رو جمع کردم.
چرخ دستی نظافت رو برداشتم و با احتیاط از سرویس بیرون زدم.
از راهرویی که به انتهای سالن میرسید چرخ رو هل دادم و از گوشه چشم دیدم که ۲ تا مرد کت و شلوار پوش به طرف توالت زنونه رفتن.
شک نداشتم افراد شاپور هستن.
از استرس نوک انگشتام یخ زده بود.
صدای کفشای پاشنه بلندم روی سرامیکا اذیتم میکرد و تمرکزم رو میگرفت.
از راهرو که خارج شدم کفشام رو در آوردم و توی مشمای سیاهی که به چرخ وصل بود انداختم.
راهروی کناری رو رد کردم و خیلی زود به رختکن رسیدم.
با استرسی که داشت هر لحظه بیشتر میشد به دو طرف نگاه کردم و وقتی کسی رو اون اطراف ندیدم وارد رختکن شدم.
خدا رو شکر می کردم که توی رختکن هم کسی نیست.
باید یه دست لباس ساده پیدا میکردم والا با اون لباس قرمزی که تنم بود فورا لو میرفتم.
بین کمدا گشتم و با دیدن روپوش زنونه ای که توی کاور بود و روی در آویزون کردن ذوق زده به طرفش دوییدم.
یکی از کارکنا یادش رفته بود در کمدش رو ببنده.انگار یکبار توی زندگیم شانس آوردم.
توی کمد رو گشتم.
بازم شانس باهام یار بود.
مانتو و شلوار بیرون و مقنعه مشکی و یه جفت کفش طبی زنونه هم تونستم پیدا کنم.
فورا لباسام رو در آوردم و قبل از اینکه بفهمن غیب شدم لباسای جدید رو پوشیدم.
میدونستم که تا الان افراد شاپور وارد سرویس شدن و بعد از زیر و رو کردن توالت ها فهمیدن که فرار کردم.
پس باید میجنبیدم.
داخل کمد یه کیف زنونه هم بود.
با عجله داخلش رو گشتم و با دیدن کیف پول سریع بازش کردم..برای فرار به مول نیاز داشتم.
من دزد نبودم ولی چاره ای نداشتم.
بعدا که به سلامت رفتم خونه پولش رو برمیگردوندم و ازش معذرت خواهی میکردم.
فقط اون لحظه نجات خودم مهم بود والا شاپور معلوم نبود چه بلایی سرم میاره.
پول رو توی جیبم چپوندم و از رختکن بیرون زدم.
چرخ نظافت هنوز همونجا بود،میتونستم برای استتار ازش استفاده کنم.
با احتیاط به طرف قسمت خدمه و آشپزخونه رفتم.
چند نفری مشغول بودن و با سینی های نوشیدنی و خوراکی میرفتن و برمیگشتن.
دل رو به دریا زدم و از یکی از پسرای جوون که با عجله از آشپزخونه بیرون زده بود پرسیدم:
-ببخشید باید برای نظافت برم طبقه پایین
میدونید از کجا باید برم؟
پسر بدون توجه بهم به آسانسور انتهای راهرو اشاره کرد و گفت:
-نیروی خدماتی از اون آسانسور استفاده میکنه
اون پسر نمیدونست چه کمک بزرگی بهم کرده.
تشکر کوتاهی ازش کردم و به طرف آسانسور رفتم.
- ۴۶۱
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط