ماه و شبح
ماه و شبح
پارت بیست و چهارم | ورود به لانهی گرگ
هشت ماه بعد...
هشت ماه...
هشت ماه تعقیب.
هشت ماه بازجویی.
هشت ماه عملیاتهای شکستخورده.
قاتل اصلی حالا برای پلیس یک چهرهی شناختهشده بود...
اما هنوز هیچکس نام واقعیاش را نمیدانست.
او همیشه با هویتهای جعلی زندگی میکرد.
هر ردپایی که از خودش باقی میگذاشت...
چند ساعت بعد ناپدید میشد.
سلین حتی یک شب هم نتوانسته بود مرگ خانم کیم را فراموش کند.
هر بار که چشمهایش را میبست...
آخرین لبخند مادرش را میدید.
---
صبح همان روز...
سلین وارد دفتر رئیس شد.
پروندهای را روی میز گذاشت.
ـ رئیس...
یه درخواست دارم.
رئیس عینکش را پایین کشید.
ـ گوش میکنم.
سلین بدون ذرهای تردید گفت:
ـ میخوام مخفیانه وارد عمارت اون مرد بشم.
چند ثانیه سکوت حکمفرما شد.
رئیس با ناباوری پرسید:
ـ منظورت چیه؟
ـ بهعنوان خدمتکار.
از داخل عمارت براش مدرک جمع میکنم.
رئیس از جا بلند شد.
ـ این مأموریت ممکنه به قیمت جونت تموم بشه.
سلین نگاهش را از او نگرفت.
ـ جونم از همون شبی که خانم کیم رو از دست دادم، برام ارزشی نداره...
حالا فقط میخوام حقیقت رو پیدا کنم.
رئیس آه بلندی کشید.
ـ باشه...
ولی فقط برای جمعآوری مدرک.
بدون مدرک، هیچ اقدامی نمیکنی.
سلین آرام جواب داد:
ـ قول میدم.
---
دو روز بعد...
درِ آهنی عمارت بزرگ قاتل باز شد.
سلین با لباس سادهی خدمتکارها و هویتی جعلی وارد شد.
موهایش را جمع کرده بود.
عینکی با قاب مشکی به چشم داشت.
نام جدیدش...
"یونا."
سرخدمتکار با اخم نگاهی به او انداخت.
ـ از امروز اینجا کار میکنی.
اشتباه نکنی...
رئیس از بینظمی متنفره.
سلین سرش را پایین انداخت.
ـ متوجه شدم.
---
اولین روز...
همهچیز عادی بود.
گردگیری.
تمیز کردن راهروها.
چیدن میزها.
اما هر قدمی که برمیداشت، حس میکرد کسی از پشت سر مراقبش است.
---
عصر همان روز...
در حالی که سینی چای را در دست داشت، از مقابل یک دفتر بزرگ عبور کرد.
درِ اتاق ناگهان باز شد.
سلین ایستاد.
صدای مردی از داخل اتاق آمد.
آرام...
اما سرد.
ـ تو...
دختر جدیدی، نه؟
قلب سلین برای لحظهای از تپش ایستاد.
سرش را پایین نگه داشت.
ـ بله، آقا.
مرد چند قدم جلو آمد.
کفشهای چرمیاش روی سنگ مرمر صدا میداد.
سلین فقط نوک کفشهایش را میدید.
نفسش را در سینه حبس کرده بود.
مرد چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد لبخند محوی زد.
ـ امیدوارم...
وفادار باشی.
سلین با صدایی که سعی میکرد نلرزد، گفت:
ـ تمام تلاشم رو میکنم.
مرد بدون اینکه حرف دیگری بزند، از کنار او عبور کرد.
وقتی صدای قدمهایش دور شد...
سلین تازه جرئت کرد نفس بکشد.
با خودش زمزمه کرد:
ـ فقط یک اشتباه...
فقط یک اشتباه کافیه تا همهچیز تموم بشه...
و درست همان لحظه...
در طبقهی دوم عمارت...
مردی با موهای طلایی، از پشت پنجره به حیاط خیره شده بود.
فلیکس.
او بیخبر از نقشهی سلین، زیر لب گفت:
ـ امیدوارم هر جا هستی...
سالم باشی، ماه.
بیآنکه بداند...
ماه، درست در دل تاریکترین لانهی گرگ قدم گذاشته بود.
پارت بیست و چهارم | ورود به لانهی گرگ
هشت ماه بعد...
هشت ماه...
هشت ماه تعقیب.
هشت ماه بازجویی.
هشت ماه عملیاتهای شکستخورده.
قاتل اصلی حالا برای پلیس یک چهرهی شناختهشده بود...
اما هنوز هیچکس نام واقعیاش را نمیدانست.
او همیشه با هویتهای جعلی زندگی میکرد.
هر ردپایی که از خودش باقی میگذاشت...
چند ساعت بعد ناپدید میشد.
سلین حتی یک شب هم نتوانسته بود مرگ خانم کیم را فراموش کند.
هر بار که چشمهایش را میبست...
آخرین لبخند مادرش را میدید.
---
صبح همان روز...
سلین وارد دفتر رئیس شد.
پروندهای را روی میز گذاشت.
ـ رئیس...
یه درخواست دارم.
رئیس عینکش را پایین کشید.
ـ گوش میکنم.
سلین بدون ذرهای تردید گفت:
ـ میخوام مخفیانه وارد عمارت اون مرد بشم.
چند ثانیه سکوت حکمفرما شد.
رئیس با ناباوری پرسید:
ـ منظورت چیه؟
ـ بهعنوان خدمتکار.
از داخل عمارت براش مدرک جمع میکنم.
رئیس از جا بلند شد.
ـ این مأموریت ممکنه به قیمت جونت تموم بشه.
سلین نگاهش را از او نگرفت.
ـ جونم از همون شبی که خانم کیم رو از دست دادم، برام ارزشی نداره...
حالا فقط میخوام حقیقت رو پیدا کنم.
رئیس آه بلندی کشید.
ـ باشه...
ولی فقط برای جمعآوری مدرک.
بدون مدرک، هیچ اقدامی نمیکنی.
سلین آرام جواب داد:
ـ قول میدم.
---
دو روز بعد...
درِ آهنی عمارت بزرگ قاتل باز شد.
سلین با لباس سادهی خدمتکارها و هویتی جعلی وارد شد.
موهایش را جمع کرده بود.
عینکی با قاب مشکی به چشم داشت.
نام جدیدش...
"یونا."
سرخدمتکار با اخم نگاهی به او انداخت.
ـ از امروز اینجا کار میکنی.
اشتباه نکنی...
رئیس از بینظمی متنفره.
سلین سرش را پایین انداخت.
ـ متوجه شدم.
---
اولین روز...
همهچیز عادی بود.
گردگیری.
تمیز کردن راهروها.
چیدن میزها.
اما هر قدمی که برمیداشت، حس میکرد کسی از پشت سر مراقبش است.
---
عصر همان روز...
در حالی که سینی چای را در دست داشت، از مقابل یک دفتر بزرگ عبور کرد.
درِ اتاق ناگهان باز شد.
سلین ایستاد.
صدای مردی از داخل اتاق آمد.
آرام...
اما سرد.
ـ تو...
دختر جدیدی، نه؟
قلب سلین برای لحظهای از تپش ایستاد.
سرش را پایین نگه داشت.
ـ بله، آقا.
مرد چند قدم جلو آمد.
کفشهای چرمیاش روی سنگ مرمر صدا میداد.
سلین فقط نوک کفشهایش را میدید.
نفسش را در سینه حبس کرده بود.
مرد چند ثانیه به او خیره ماند.
بعد لبخند محوی زد.
ـ امیدوارم...
وفادار باشی.
سلین با صدایی که سعی میکرد نلرزد، گفت:
ـ تمام تلاشم رو میکنم.
مرد بدون اینکه حرف دیگری بزند، از کنار او عبور کرد.
وقتی صدای قدمهایش دور شد...
سلین تازه جرئت کرد نفس بکشد.
با خودش زمزمه کرد:
ـ فقط یک اشتباه...
فقط یک اشتباه کافیه تا همهچیز تموم بشه...
و درست همان لحظه...
در طبقهی دوم عمارت...
مردی با موهای طلایی، از پشت پنجره به حیاط خیره شده بود.
فلیکس.
او بیخبر از نقشهی سلین، زیر لب گفت:
ـ امیدوارم هر جا هستی...
سالم باشی، ماه.
بیآنکه بداند...
ماه، درست در دل تاریکترین لانهی گرگ قدم گذاشته بود.
- ۴۵
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط