{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اورا

🔹 #او_را ... (۴۵)





گوشیمو خاموش کردم تا علیرضا دیگه نتونه بهم زنگ بزنه .



برگشتم خونه



مامان و بابا هنوز تو هال نشسته بودن ،

با دیدنم با شک و تعجب بهم نگاه کردن .



- سلام ☺ ️

دیدم ناراحت میشید نرفتم ...



- چه عجب !!

ماهم برات مهمیم !! 😒



- بله آقای سمیعی 😉

برام مهمید ...

مهمتر از دوستام



- کاملا مشخصه !!

شامتو بخور و بیا اینجا ، کارت دارم !


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-چهل-و-پنجم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۴۶)فردا دم دمای ظهر بود که گوشیمو روشن کردم ....

🔹 #او_را ... (۴۷)گوشی از دستم افتاد ...احساس میکردم بدبخت ...

🔹 #او_را ... (۴۴)شوکه شدم .آدرس بیمارستانو از علیرضا گرفتم ...

🔹 #او_را ... (۴۳)تا عصر هیچ خبری از عرشیا نبودامّا از عصر ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط