نمی دانم...
نمی دانم...
این روزها کجای دنیا را #عاشق کرده ای
اما حتم دارم هنوز، تنها که می شوی
کنارِ دریاچه ای،
به سنگ هایِ غمگین شنا یاد می دهی
یا شاید به #لباس هایِ ویترین نشسته
حسرت می دهی تنت را
چه می دانم...
شاید هم #کافه ای را پیدا کرده ای
که قدر سیگار کشیدنت را می داند
به انضمام یک کافه چی
که هر بار با اشاره ات به #دیوار می خورد
اما در این خانه
همه چیز دست نخورده مانده
جز سرفه هایم که شدید تر شده
و همسایه های متعهد
که شب بیداری #مردی عزب را تاب نمی آورند
همه چیز شکل سابق دارد
جز #من و لباسهای #تو،
که از فرطِ #آغوش چروک شده اند
راستی از آنجا که تو هستی خیالم راحت است
اما این حوالی دیگر
هیچکس #عاشق نمی شود...
این روزها کجای دنیا را #عاشق کرده ای
اما حتم دارم هنوز، تنها که می شوی
کنارِ دریاچه ای،
به سنگ هایِ غمگین شنا یاد می دهی
یا شاید به #لباس هایِ ویترین نشسته
حسرت می دهی تنت را
چه می دانم...
شاید هم #کافه ای را پیدا کرده ای
که قدر سیگار کشیدنت را می داند
به انضمام یک کافه چی
که هر بار با اشاره ات به #دیوار می خورد
اما در این خانه
همه چیز دست نخورده مانده
جز سرفه هایم که شدید تر شده
و همسایه های متعهد
که شب بیداری #مردی عزب را تاب نمی آورند
همه چیز شکل سابق دارد
جز #من و لباسهای #تو،
که از فرطِ #آغوش چروک شده اند
راستی از آنجا که تو هستی خیالم راحت است
اما این حوالی دیگر
هیچکس #عاشق نمی شود...
- ۱.۵k
- ۳۱ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط