پارت
#پارت18
شالش را روی سرش مرتب می کندو کیف و کاور لباسش را برداشته و بیرون می رود .
در اتاق مادرش را میزند .
+مامانی ؟؟؟
_جانم ، دخترم ؟
+من با مهسا میرم خونه آقا بزرگ کمکشون .
+حسابی خسته ای ها مامان ، میخوای نرو ، من خودم به خانوم جون میگم.
_نه مامانی من نباشم ، الناز میاد ،اون هم با مهسا لج میکنه حرصش میده هم سلیقه ش خوب نیس .
+قربون دختر مهربونم ،
صورتش را می بوسد :
+باشه مامان جان ، برو ، ما هم بابات اومد میایم .
سری تکان میدهد و با خداحافظی از خانه بیرون میزند .
مهسا درون ماشین منتظرش است .
...
به کلمات درون کتابش نگاه می کند .
اما حواسش جای دیگری است .
نمیداند چه دردی گریبان گیرش شده بود ؟؟
به ظاهر درس میخواند ، تلویزیون میدید ، غذا می خورد ، نفس می کشید ...
ولی پشت تمام کارهایش فکر و ذکرش پنهان شده بود .
حس میکرد فکر کردن به اوجزئی از بدنش شده بود ،
مغزش ، قلبش و روحش را فرا گرفته بود .
چه می کرد ؟ با درد دلش چه می کرد ؟
تا کی باید بودنش را آرزو می کرد ؟؟؟
قطره اشکی ناخودآگاه از پس مژه های پر پشت و مشکی اش راه خود را باز کرد و روی کتابش می چکد .
کلافه ، کتابش را بست و به سمت عکسش که روی دیوار چسبیده بود چرخید .
با پشت دستش اشکش را پاک کرد و گفت :
تروخدا توام دوسم داشته باش !!
مگه چی میشه ؟
به کی بر میخوره ؟
دنیا مگه زیرو میشه؟؟؟؟
چشم هایش را می بندد و فکر میکند ،
به داشتنش ، به داشتنش به داشتنش
به "داشتنش"
شالش را روی سرش مرتب می کندو کیف و کاور لباسش را برداشته و بیرون می رود .
در اتاق مادرش را میزند .
+مامانی ؟؟؟
_جانم ، دخترم ؟
+من با مهسا میرم خونه آقا بزرگ کمکشون .
+حسابی خسته ای ها مامان ، میخوای نرو ، من خودم به خانوم جون میگم.
_نه مامانی من نباشم ، الناز میاد ،اون هم با مهسا لج میکنه حرصش میده هم سلیقه ش خوب نیس .
+قربون دختر مهربونم ،
صورتش را می بوسد :
+باشه مامان جان ، برو ، ما هم بابات اومد میایم .
سری تکان میدهد و با خداحافظی از خانه بیرون میزند .
مهسا درون ماشین منتظرش است .
...
به کلمات درون کتابش نگاه می کند .
اما حواسش جای دیگری است .
نمیداند چه دردی گریبان گیرش شده بود ؟؟
به ظاهر درس میخواند ، تلویزیون میدید ، غذا می خورد ، نفس می کشید ...
ولی پشت تمام کارهایش فکر و ذکرش پنهان شده بود .
حس میکرد فکر کردن به اوجزئی از بدنش شده بود ،
مغزش ، قلبش و روحش را فرا گرفته بود .
چه می کرد ؟ با درد دلش چه می کرد ؟
تا کی باید بودنش را آرزو می کرد ؟؟؟
قطره اشکی ناخودآگاه از پس مژه های پر پشت و مشکی اش راه خود را باز کرد و روی کتابش می چکد .
کلافه ، کتابش را بست و به سمت عکسش که روی دیوار چسبیده بود چرخید .
با پشت دستش اشکش را پاک کرد و گفت :
تروخدا توام دوسم داشته باش !!
مگه چی میشه ؟
به کی بر میخوره ؟
دنیا مگه زیرو میشه؟؟؟؟
چشم هایش را می بندد و فکر میکند ،
به داشتنش ، به داشتنش به داشتنش
به "داشتنش"
- ۷۳۹
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط