پارت
#پارت20
مهری کلافه شده بود .
تعدادشان تقریبا زیاد بود .
آقا محمود که همان دوست آقا بزرگ بود و همسرش لیلا خانم .
به همرا دو پسر و یک دخترشان که هر کدام با خانواده آمده بودند.
چشمش به در بود...
ابروهایش بالا پرید .
کم مانده بود چشمانش مستقیم از کاسه ، جلوی پاهایش بیافتند.
دهانش باز بود و خیره به سلام و احوال پرسی اش .
اوه ، فکر میکرد خواب است .
خوابی عجیب ،
مگر می شد او اینجا باشد ؟؟؟
ویشکون کوچکی از ساعد دست چپش گرفت ، اخم هایش در هم رفت .
که نگاه روزبه در چشمانش چفت شد .
قلبش به تپش افتاد .
هول زده گفت :
+ واای آقای چشمی خودتونین؟
با گفتن این جمله سرها به سمتشان برگشت ، مهرزاد و شاهرخ و ماهان برادر مهسا هم اورا شناختند .
آقا محمود با نگاهی افتخار آمیز به روزبه اشاره کرد و روبه جمع گفت :
نوه پسری ام روزبه جان ، همون فوبتالیستی که عرض کردم خدمتتون.
روزبه معلوم بود که معذب و خجالت زده است
ازاینکه همه ی نگاه ها رویش بود ابدا خوشش نمی آمد .
سعی کرد با احوال پرسی و تعارفات همیشگی این فشار را از روی خودش کم کند .
خانوم جان همه را به نشستن دعوت کرد و بساط پذیرایی کردن به پا شد .
الناز از همان لحظات اولی که روزبه را دیده بود نگاهش را از روی صورتش بر نمیداشت .
و مهری هم این را متوجه شده بود و نمیدانست چرا ناخودآگاه از نگاه های الناز بدش آمد .
جوان تر های فامیل به سمت روزبه آمدند و در طول چند دقیقه چنان با روزبه صمیمی شدند که انگار سالهاست هم دیگر را می شناسند .
...
مهری کلافه شده بود .
تعدادشان تقریبا زیاد بود .
آقا محمود که همان دوست آقا بزرگ بود و همسرش لیلا خانم .
به همرا دو پسر و یک دخترشان که هر کدام با خانواده آمده بودند.
چشمش به در بود...
ابروهایش بالا پرید .
کم مانده بود چشمانش مستقیم از کاسه ، جلوی پاهایش بیافتند.
دهانش باز بود و خیره به سلام و احوال پرسی اش .
اوه ، فکر میکرد خواب است .
خوابی عجیب ،
مگر می شد او اینجا باشد ؟؟؟
ویشکون کوچکی از ساعد دست چپش گرفت ، اخم هایش در هم رفت .
که نگاه روزبه در چشمانش چفت شد .
قلبش به تپش افتاد .
هول زده گفت :
+ واای آقای چشمی خودتونین؟
با گفتن این جمله سرها به سمتشان برگشت ، مهرزاد و شاهرخ و ماهان برادر مهسا هم اورا شناختند .
آقا محمود با نگاهی افتخار آمیز به روزبه اشاره کرد و روبه جمع گفت :
نوه پسری ام روزبه جان ، همون فوبتالیستی که عرض کردم خدمتتون.
روزبه معلوم بود که معذب و خجالت زده است
ازاینکه همه ی نگاه ها رویش بود ابدا خوشش نمی آمد .
سعی کرد با احوال پرسی و تعارفات همیشگی این فشار را از روی خودش کم کند .
خانوم جان همه را به نشستن دعوت کرد و بساط پذیرایی کردن به پا شد .
الناز از همان لحظات اولی که روزبه را دیده بود نگاهش را از روی صورتش بر نمیداشت .
و مهری هم این را متوجه شده بود و نمیدانست چرا ناخودآگاه از نگاه های الناز بدش آمد .
جوان تر های فامیل به سمت روزبه آمدند و در طول چند دقیقه چنان با روزبه صمیمی شدند که انگار سالهاست هم دیگر را می شناسند .
...
- ۴۳۵
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط