{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبحِ روز بعد، خورشیدِ جزیره ججو با بی‌رحمیِ تمام از پنجره

صبحِ روز بعد، خورشیدِ جزیره ججو با بی‌رحمیِ تمام از پنجره‌ی اتاق به صورتِ لارا می‌تابید. لارا که تمامِ شب را با افکارِ متلاطم سر کرده بود، با چشم‌هایی که کمی پف کرده بودند، به آینه نگاه کرد. یک لایه‌ی نازک کانسیلر و کمی رژِ قرمزِ جیغ کافی بود تا تمامِ شواهدِ دیشب را از صورتش پاک کند. امروز دیگر آن دکترِ ضعیفِ دیشب نبود؛ او نقابش را زده بود.

وقتی وارد سالنِ غذاخوری شد، بکهیون با دیدنش گل از گلش شکفت. همان‌طور که قول داده بود، صندلیِ کنارش را با اشاره‌ی دست نشان داد. لارا با لبخندی که عمداً کمی بیش از حد گرم به نظر می‌رسید، کنارِ بکهیون نشست و بی‌توجه به نگاه‌های بقیه، شروع به خوردنِ صبحانه کرد.

هنوز لقمه‌ی دوم را نجویده بود که گوشی‌اش روی میز لرزید. پیام از طرفِ یک شماره‌ی ناشناس اما آشنا بود: «بیا تراسِ پشتی. همین الان.»
نیازی به پرسیدن نبود که چه کسی است؛ لارا خوب می‌دانست جونگ‌کوک چقدر تشنه‌ی کنترل کردنِ اوست.

لارا نگاهی به لنا انداخت که با حسادتِ آشکار، رفتارهایِ لارا و بکهیون را زیر نظر داشت. لارا با یک لبخندِ کج و بی‌خیال، چشمکی به لنا زد و با سر اشاره کرد که «صندلیِ کنارِ جونگ‌کوک خالیه، برو بشین!»
لنا که از این حرکتِ لارا جا خورده بود، دهانش باز ماند.
و تو دلش گفت دختره ی....
لارا با وقار از جا بلند شد و به سمتِ تراس رفت.

جونگ‌کوک در هوایِ خنکِ صبحگاهی، تکیه داده به نرده‌ها ایستاده بود و دودِ سیگارش در باد می‌پیچید. وقتی لارا نزدیک شد، جونگ‌کوک حتی برنگشت.
صدای بمِ جونگ‌کوک تویِ فضایِ تراس پیچید: «خوش می‌گذره؟»

لارا دست‌هایش را روی نرده‌ها گذاشت، درست کنارِ دستِ جونگ‌کوک: «بستگی داره چی رو "خوش‌گذرونی" تعریف کنی، رئیس.»

جونگ‌کوک چرخید و نگاهِ نافذش را به او دوخت. لارا لرزشِ کوچکی در قلبش حس کرد، اما اجازه نداد در چشمانش دیده شود. جونگ‌کوک پوزخندی زد: «داری بازیِ خطرناکی می‌کنی. فکر کردی با چسبیدن به اون پسرِ احمق، می‌تونی منو عصبی کنی؟»

لارا سرش را کج کرد، انگار که یک بیماریِ ساده را تشخیص داده باشد: «شاید دارم فقط سعی می‌کنم از تعطیلاتم لذت ببرم. مشکلی هست؟»

جونگ‌کوک یک قدم جلوتر آمد، آن‌قدر نزدیک که لارا عطرِ تلخِ تنباکو و سردیِ دریا را رویِ پوستش حس می‌کرد: «مشکل اینه که تو هنوز نمی‌دونی با کی داری ورق بازی می‌کنی.»

قبل از اینکه لارا بتواند جوابِ تندی بدهد جونگکوک شروع به بوسه ی وحشیانه از گردن لارا کرد
که چند ثانیه نگذشته کبود شد

و گفت فقط به عنوان هشدار بدون
و رفت

لارا خشکش زده بود
و وقتی از شوک درآمد گفت پسره ی عوضی


***

سفر در جاده‌هایِ ساحلیِ ججو شروع شد.
لارا جوری لباس پوشید تا گردنش دیده نشه
جین خندید با تعجب لارا گرمت نشه وسط تابستون با این لباس

گروه به دو ماشین تقسیم شدند. لارا بخاطر اینکه میخواست بخاطر اون کار جونگکوک رو عصبانی کنه سوارِ ماشینی شد که بکهیون رانندگی‌اش را بر عهده داشت و لنا و جونگ‌کوک در ماشینِ جلویی بودند.

بکهیون در حالی که با یک دست فرمان را می‌چرخاند، با آن دستِ دیگرش به آرامی دستِ لارا را رویِ کنسولِ وسط لمس کرد: «لارا، تا حالا از ساحلِ صخره‌ایِ غربِ جزیره دیدن کردی؟ اونجا یه جایِ دنج داره... فقط برایِ دو نفر.»

لارا از پنجره به ماشینِ جونگ‌کوک خیره بود که از آینه‌یِ بغل، سایه‌یِ جونگ‌کوک را می‌دید که چطور با خشم به جاده نگاه می‌کرد. لارا که حالا مستِ قدرتِ این بازیِ روانی شده بود، لبخندی به بکهیون زد: «نه، ندیدم. حتماً بریم. دوست دارم همه جایِ این جزیره رو کشف کنم... مخصوصاً جاهایِ ممنوعه‌اش رو.»

او عمداً صدایش را کمی بلندتر کرد، جوری که می‌دانست جونگ‌کوک از طریقِ بی‌سیم‌هایِ بینِ ماشین‌ها صدایش را می‌شنود.

لنا که کنارِ جونگ‌کوک نشسته بود، با عصبانیت دستش را رویِ پایِ او گذاشت: «جونگ‌کوک! حواست کجاست؟ داری از جاده خارج می‌شی!»

جونگ‌کوک بی‌سیم را با قدرت فشار داد: «بکهیون، سرعتت رو زیاد کن. اینجا پیستِ مسابقه نیست که بخوای با مسافرها لاس بزنی.»

لارا خندید؛ یک خنده‌ی ریز و شیطنت‌آمیز که در فضایِ بسته ماشین پیچید. او می‌دانست، حالا دیگر بازی واقعاً شروع شده بود.

***
دیدگاه ها (۰)

**partشب در ویلای ساحلی، با صدای برخوردِ موج‌ها و خنده‌های ب...

**partبعد از اینکه همه وارد سالنِ اصلیِ ویلا شدند، فضای سنگی...

****part*یه هفته بعد.....همه چیز از یه شبِ طوفانی توی دفتر ک...

**part*ماشین با ترمز ناگهانی جونگ‌کوک جلوی ویلای بزرگ و مجلل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط