{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در گذشته های دور ، بازرگانی بود که برای تجارت به کشورهای

در گذشته های دور ، بازرگانی بود که برای تجارت به کشورهای مختلف سفر می کرد . یک روز پیش از آغاز سفری ، با خود اندیشید که اگر در طول این سفر ، راهزنان اموال او را غارت کنند، هنگام بازگشت به شهر و دیار خود ، هیچ سرمایه ای نخواهد داشت .

بازرگان نمی‌دانست این سفر چقدر طول می کشد و صلاح نمی دید که سرمایه اش را به صورت سکه‌های پول به امانت بگذارد.

بنابراین سیصد کیلو آهن خرید و آن را نزد یکی از دوستانش به امانت گذاشت تا پس از بازگشت از سفر ، آن را پس بگیرد .

بازرگان با خود گفت : « آهن از هرچیز دیگر بهتر است . از آنجایی که آهن سنگین است ، هیچکس نمی تواند آن را بدزدد . به علاوه ، آهن نه آتش می گیرد و نه فاسد می شود ، قابلیت شکستن ندارد و کهنه نیز نخواهد شد . »

بازرگان بعد از آن با دوستش خداحافظی کرد و به سفر رفت.

سفر بازرگان یک سال طول کشید . او در بازگشت متوجه شد که قیمت آهن بالا رفته است . لذا تصمیم گرفت آهن های خود را از دوستش بگیرد و بفروشد .

بنابراین به خانه دوستش رفت تا آهن امانتی را پس بگیرد . اما دوست قدیمی اش ، آهن ها را در جای دیگری پنهان کرده بود .

بازرگان پس از سلام و احوالپرسی گفت که برای بردن آهن امانتی آمده است . دوست قدیمی ، بازرگان را با مهربانی به خانه اش برد و به او گفت : « دوست عزیز ! خیلی متأسفم که به تو این خبر را می دهم . حقیقت این است که من آهن ها را در انبار خانه ام گذاشته و در آن را قفل زده بودم . اما وقتی چند ماه بعد در انبار را باز کردم ، دیدم که موشها همه آهن ها را خورده اند . از بابت این اتفاق متأسفم و نمی توانم به تو کمکی بکنم.

بازرگان که متوجه حقه بازی دوستش شد ، تصمیم گرفت با او مقابله به مثل کند . ناراحتی خویش را پنهان کرد و به آرامی گفت : « تو درست می گویی . من هم شنیده ام که موش آهن دوست دارد و هرجا آهن پیدا کند ، می خورد . البته که تو مقصر نیستی.»

مرد خائن از این جواب خوشش آمد و با خود گفت : « این مرد احمق ، داستان موش را باور کرد . بگذار برای شام او را به خانه ام دعوت کنم تا به این وسیله اگر شکی در ذهن او هست ، از بین برود . »

پس به بازرگان گفت : « مدت طولانی است که ما یکدیگر را ندیده ایم . دعوت مرا قبول کن و امشب برای صرف شام به خانه ام بیا . » بازرگان گفت : « برای لطفی که به من داری متشکرم ، اما امشب کار بسیار مهمی دارم . فردا برای ناهار می آیم.»

بازرگان در هنگام خروج از منزل ، فرزند کوچک دوستش را دید که بیرون از خانه مشغول بازی است . او بچه را در آغوش گرفت و به خانه خود برد و از همسرش خواست که تا فردا شب از بچه مراقبت کند .

روز بعد او به خانه دوستش رفت . صاحبخانه که به خاطر ناپدید شدن فرزندش ، بسیار ناراحت و پریشان بود ، به بازرگان گفت : « فرزندم از دیروز ناپدید شده است و ما تمام شهر را گشته و او را پیدا نکرده ایم . مرا ببخش امروز نمی توانم از تو پذیرایی کنم.

بازرگان پرسید : بچه تو پسر بود ؟ پیراهن راه راه و ژاکت سیاه پوشیده بود ؟ آیا شلوار او سفید و کفش وی سیاه بود ؟

مرد با هیجان پاسخ داد : بله . این مشخصات فرزند من است . او را کجا دیدی ؟

بازرگان گفت : « دیروز وقتی از خانه ات بیرون رفتم ، یک کلاغ سیاه را دیدم که در آسمان پرواز می کرد و یک پسر با این مشخصات را به منقار گرفته بود."

مرد با اوقات تلخی فریاد زد : « ای مرد احمق و دیوانه ! این چه داستان مسخره و نا ممکنی است که تعریف می کنی ! چه دروغ بزرگی ! چطور یک کلاغ که کمتر از دو کیلو وزن دارد ، می تواند پسر بچه ای را که بیش از ده کیلو وزن دارد ، به منقار بگیرد و ببرد ؟»

بازرگان گفت : « به نظر من عجیب نیست . در شهری که یک موش بتواند سیصد کیلو آهن را بخورد ، ‌یک کلاغ هم می تواند پسر بچه ده کیلویی را به منقار بگیرد و ببرد.»

مرد از کار خود شرمنده شد و گفت : " همه چیز را فهمیدم ، موش آهن تو را نخورده است ، فرزندم را بیاور و آهن خود را ببر."
دیدگاه ها (۹)

یک انگلیسی ؛ یک آمریکایی و یک یارو ی صهیونیستی مردند و همگی ...

گذشت عمر دست تو نیست ،اما …نحوه ی گذشت ان کاملا به تو بستگ...

خداوند هیچ گاه شما را تهی رها نخواهد کرد . او هر چیزی را که ...

وقتی باختم مسیر را "یافتم" در بزرگراه زندگی همواره "راهت"، "...

داستان مردی که با دو نان خشک ثروتمند شد

محمود رستم افشار رئیس کمیسیون تسهیلات گمرکی و تجاری اتاق باز...

p5تهیونگ با عصبانیت از کافه بیرون آمد.باران شدیدی شروع شده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط