{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان «پروازِ بدبیاری»

داستان «پروازِ بدبیاری»

جنی و جیسو قرار بود برن تعطیلات تابستونی به یه جزیرهی رویایی. جیسو که همیشه دوست داشت نقشِ «آقای مسئول» رو بازی کنه، گفت: «همهچی با منه! بلیط، چمدون، صبحونه تو فرودگاه، همهچی رو من مدیریت میکنم!»

صبح روز پرواز، جیسو با یه چمدون بزرگ و یه کیفِ کمری که توش پاسپورت و بلیط بود، جلوی خونهی جنی وایساد. جنی با یه چمدون کوچیک اومد بیرون و پرسید: «چرا اینقدر چمدونت بزرگه؟» جیسو با غرور گفت: «من برای هر اتفاقی آمادهام!»

رسیدن فرودگاه. وقتِ تحویل چمدونها، جیسو چمدونِ خودش رو گذاشت روی ترازو. وزنه زد ۲۸ کیلو! مامور گفت: «اضافهوزن داره، باید جریمه بدین.» جیسو با خونسری چمدون رو باز کرد و شروع کرد به درآوردن وسایل اضافه. چی درآورد؟ یک مایکروویو کوچک، سه تا کتری برقی، و یه آینهی قدی!

جنی ماتش برده بود. پرسید: «این چیا رو چرا آوردی؟!» جیسو گفت: «مگه قرار نیست تو هتل آشپزی کنیم؟!»

بعد از کلی کشمکش، چمدون رو سبک کردن و رفتن سمت گیت. موقع سوار شدن، جیسو گفت: «بذار من کیفِ کمری رو بذارم روی نوارِ ایکسری» ولی وقتی کیف رو گذاشت، زیپش باز شد و یه عالمه آجیل و تخمه و پفک نمکی ریخت روی نوار و موتورِ دستگاه گیر کرد!

همهی مسافرا پشت سرشون وایستادن. یکی خندید، یکی فیلم گرفت. جنی گفت: «این دیگه چیه؟!» جیسو خجالتزده گفت: «برای گرسنگیِ بین راه!»

بالاخره سوار شدن. جیسو که میخواست جایِ کنار پنجره رو به جنی بده، رفت تو صندلی وسط، اما کمرش رو یه چیزی گرفت. قوزک کرد پایین تا ببینه چیه، که ناگهان کمربند صندلیش محکم کشیده شد و گیر کرد توی صندلیِ جلویی! هرچی کشید، نشد. مجبور شد با حالت کج و کوله بشینه.

مهماندار اومد جلو و گفت: «آقا، حالتون خوبه؟» جیسو با خونسریِ اجباری گفت: «این سبکِ جدیدِ نشستنِ منه، اسمش رو گذاشتم «حالتِ فلامینگو»!»

چند دقیقه بعد، هواپیما بلند شد و جنی که خیلی ذوق داشت، از پنجره نگاه میکرد که ناگهان جیسو با اون حالت کج، دستش رو برد توی کیفِ داخل کابین، یه پفک درآورد و خواست بخوره که هواپیما یهو توربُلانس خورد، پفک پرت شد توی موهایِ یه مسافرِ جلویی!

اون مسافر برگشت و با اخم نگاه کرد. جیسو با صدای زیر گفت: «ببخشید... این یه تزئیناتِ موقته!»

همهی اون چند ردیف شروع کردن به خنده. یکی به دندهی درد گرفت، یکی از خنده بغض کرد، مهماندارم سعی میکرد جدی بمونه ولی نتونست. جنی همونقدر که خجالت میکشید، میخندید و میگفت: «جیسو، من به تو گفتم جزیره رو انتخاب کن، نه مأموریت فضایی!»

وقتی هواپیما فرود اومد، جیسو بالاخره کمربندش آزاد شد، ولی وقتی خواست بلند شه، پاش به کیسهی استفراغ زیر صندلی گیر کرد و اونم ترکید تو کفشش!

همه مسافرا که از درِ خروجی رد میشدن، بهش میگفتن: «مرسی که اینقدر مسافرت رو بهیادموندنی کردی!»

جنی با چشمای پر از خنده نگاهش کرد و گفت: «جیسو، تا حالا فکر کردی شغلِ مهموندار رو امتحان کنی؟»
جیسو جواب داد: «ترجیح میدم تو جزیره بمونم و تا آخر عمر با پفک زندگی کنم!»
بچه نظررو تورو بگید
دیدگاه ها (۰)

داستان «مسابقهی دوچرخههایی که یادشون رفت ترمز دارن»جنی و جیس...

داستان «کیکی که قرار نبود پرواز کنه»جنی تصمیم گرفت برای تولد...

داستان «قرار ملاقاتِ خجالتآور»جنی و جیسو تصمیم گرفتن برای او...

فصل سوم: پلِ ماه‌نور و رقصِ ببرنیمه‌شب، زیرِ پلِ ماه‌نور (که...

پارت 12 فقط 2 روز تا عروسی مونده عروسی سه شنبه بود ولی من از...

[برادر ناتنی]part-۲چرخیدم سمت ورودی فرودگاه که دیدم کلی پسر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط