آیا نفرت ماندگار خواهد بود
آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟
پارت ۸۵
(ویو نیلسو )= پاستا کم کم داشت حاضر میشد و میز رو هم آماده کرده بودم..
جونگ کوک هم بقیه صدا زد تا بیان...
کمی بعد همه سر میز نشستن:
+"خب شام امشب مون پاستا ی نیل و کوک پز.....نوش جونتون."
جونگ کوک دستاشو دور شونم حلقه کرد:
_"بنظرم که چون با دستای تو درست شده عالی شده."
مامان جون قاشقی خوردو گفت:
_"الحق که پسرم راست میگه....عالیه دخترم."
تا آمدم جوابشو بدم مادر بزرگ گفت:
_"خیلی خوشمزه شده دستت تون درد نکنه دخترم و پسرم."
_"نوش جونتون مادر بزرگ."
کم کم شام رو همه خوردن و توی سالن نشستن..
من و جی وو هم میز رو جمع کردیم و ظرف ها رو توی ظرف شویی گذاشتیم......
اشپز خونه رو کمی تمیز کردیم...
_"دخترا بیاین بشینین حرف دارم باید حضور داشته باشید."
صدای پدر بزرگ از سالن آمد باشه ای گفتیمو از اشپز خونه به سالن رفتیم.....
من روی مبل کنار لنا و جی وو هم کنار مادرش نشست...
پدر بزرگ شروع به حرف زدن کرد:
_"طبق مشکلی که پیش آمده باید فردا اول صبح به سئول برگردیم....حاضر شید بریم بیرون کمی خانوادگی خوش بگذرونیم روز آخر رو."
جونگ کوک اخمی کرد:
_"پدر بزرگ همه مون برگردیم سئول....ما که کاری نداریم."
_"پسرم گفتم که همه برگردیم....حالا هم پاشید حاضر شین میریم بیرون زود باشید."
جونگ حرفی نزدو به طبقه بالا رفت منم پشت سرش رفتم...
+"جونگ کوک؟."
دکمه ی آخر پیراهن سورمه ایشو بست:
_"جانم؟."
+"من خیلی خستم....حوصله ی بیرون آمدن رو ندارم میشه نیام."
گردنشو کمی کج کرد و نگاهشو بهم داد:
_"میدونی که خطرناکه خانومم....اما بمون ویلا چند نفرو میزارم دم در مراقب باشن."
لبخندی زدمو تشکری کردم.....
از اتاق پایین رفت و کمی بعد هیچ صدای از کسی نیومد و متوجه رفت شون شدم.....
تصمیم گرفتم برم حموم....
حوله ام برداشتم و وارد حموم شدم و دوشی با آب سرد گرفتم تا حالم یکم جا بیاد....
از حموم بیرون امدمو لباس های راحتیم رو تنم کردم...
موهامو شونه ای کردم و سشوار کشیدم....
گوشیو برداشتم و به پایین رفتم...
روی مبل دراز کشیدم و کمی توی تیک تاک چرخی زدم.
حدود دو ساعتی میشد که رفته بودن و حوصلم سر رفته بود....
وارد اشپز خونه داشتم و یه لیوان آب خوردم....
با صدایی که از پشت سرم آمد لیوان از دستم افتاد:
_"خانوم جئون....تنها تا فرداشب فرصت داری که جونگ کوک رو ول کنی و طلاقش بدی....وگرنه که مرگش رو میبینی."
مایلو....مایلو بود...اون آدم ناشناس مایلو بود....حتی فکرشم نمیکردم که خونه باشه....
شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
پارت ۸۵
(ویو نیلسو )= پاستا کم کم داشت حاضر میشد و میز رو هم آماده کرده بودم..
جونگ کوک هم بقیه صدا زد تا بیان...
کمی بعد همه سر میز نشستن:
+"خب شام امشب مون پاستا ی نیل و کوک پز.....نوش جونتون."
جونگ کوک دستاشو دور شونم حلقه کرد:
_"بنظرم که چون با دستای تو درست شده عالی شده."
مامان جون قاشقی خوردو گفت:
_"الحق که پسرم راست میگه....عالیه دخترم."
تا آمدم جوابشو بدم مادر بزرگ گفت:
_"خیلی خوشمزه شده دستت تون درد نکنه دخترم و پسرم."
_"نوش جونتون مادر بزرگ."
کم کم شام رو همه خوردن و توی سالن نشستن..
من و جی وو هم میز رو جمع کردیم و ظرف ها رو توی ظرف شویی گذاشتیم......
اشپز خونه رو کمی تمیز کردیم...
_"دخترا بیاین بشینین حرف دارم باید حضور داشته باشید."
صدای پدر بزرگ از سالن آمد باشه ای گفتیمو از اشپز خونه به سالن رفتیم.....
من روی مبل کنار لنا و جی وو هم کنار مادرش نشست...
پدر بزرگ شروع به حرف زدن کرد:
_"طبق مشکلی که پیش آمده باید فردا اول صبح به سئول برگردیم....حاضر شید بریم بیرون کمی خانوادگی خوش بگذرونیم روز آخر رو."
جونگ کوک اخمی کرد:
_"پدر بزرگ همه مون برگردیم سئول....ما که کاری نداریم."
_"پسرم گفتم که همه برگردیم....حالا هم پاشید حاضر شین میریم بیرون زود باشید."
جونگ حرفی نزدو به طبقه بالا رفت منم پشت سرش رفتم...
+"جونگ کوک؟."
دکمه ی آخر پیراهن سورمه ایشو بست:
_"جانم؟."
+"من خیلی خستم....حوصله ی بیرون آمدن رو ندارم میشه نیام."
گردنشو کمی کج کرد و نگاهشو بهم داد:
_"میدونی که خطرناکه خانومم....اما بمون ویلا چند نفرو میزارم دم در مراقب باشن."
لبخندی زدمو تشکری کردم.....
از اتاق پایین رفت و کمی بعد هیچ صدای از کسی نیومد و متوجه رفت شون شدم.....
تصمیم گرفتم برم حموم....
حوله ام برداشتم و وارد حموم شدم و دوشی با آب سرد گرفتم تا حالم یکم جا بیاد....
از حموم بیرون امدمو لباس های راحتیم رو تنم کردم...
موهامو شونه ای کردم و سشوار کشیدم....
گوشیو برداشتم و به پایین رفتم...
روی مبل دراز کشیدم و کمی توی تیک تاک چرخی زدم.
حدود دو ساعتی میشد که رفته بودن و حوصلم سر رفته بود....
وارد اشپز خونه داشتم و یه لیوان آب خوردم....
با صدایی که از پشت سرم آمد لیوان از دستم افتاد:
_"خانوم جئون....تنها تا فرداشب فرصت داری که جونگ کوک رو ول کنی و طلاقش بدی....وگرنه که مرگش رو میبینی."
مایلو....مایلو بود...اون آدم ناشناس مایلو بود....حتی فکرشم نمیکردم که خونه باشه....
شرط ۳۰۰ لایک ، ۱۰۰ بازنشر
- ۱۸.۵k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط