نور ملایم خورشید از پنجرهی آشپزخانه روی میز ناهارخوری می
نور ملایم خورشید از پنجرهی آشپزخانه روی میز ناهارخوری میتابید و بوی اشتهاآور کاری و نان سوخاری کل فضای خانه را پر کرده بود. جیجیکی، با آن پیشبند کوچکش، روی صندلی بلندش نشسته بود و پاهای کوچکش را با بیصبری در هوا تکان میداد. چشمان تیلهایاش با اشتیاق به دستان مادرش خیره شده بود.
ات با لبخند، بشقاب صورتی رنگی را که با عشق تزئین کرده بودی، به آرامی جلوی او گذاشتی. شاهکار ناهار امروز یک خرگوش برنجی سفید و برفی بود که با دو گوش دراز و چشمان ریز سیاهرنگ، از میان دریایی از سس غلیظ و قهوهای کاری به جیجیکی لبخند میزد. لپهای خرگوش کوچولو را با کمی سس قرمز، گل انداخته بودی تا درست مثل لپهای پسر کوچکش بامزه به نظر برسد.

در کنار این خرگوش برنجی، تکههای طلایی و تردِ کتلت سوخاری (تونکاتسو) قرار داشت که با دقت برش خورده بودند تا خوردنشان برای دستهای کوچک جیجیکی راحت باشد. تکههای نارنجی هویج، سیبزمینیهای نرم و گلکلمهای سبز و بخارپز، مثل یک باغچهی رنگارنگ دور تا دور خرگوش را تزیین کرده بودند.
جیجیکی که از دیدن خرگوش برنجی به وجد آمده بود، دستهای کوچکش را به هم کوبید و فریاد زد: اوما خلگوشه داله بهم نگاه میکنه دلم نمیآد بخولمش
ات موهای نرمش را نوازش کردی و گفت : نوش جونت قهرمان کوچولو، بخور تا مثل بابایی قوی بشی
جای جونگکوک سر میز خالی بود او برای کارهای شرکت رفته بود، اما ات میدانست اگر اینجا بود، حتماً با دیدن این سلیقه و ذوق او، اول از همه از بشقاب عکس میگرفت تا برای دوستانش افتخار کند. سکوت خانه فقط با صدای برخورد قاشق چوبی جیجیکی به بشقاب و صدای "اوممم" گفتنهای از سر لذتش شکسته میشد
..........
جونگکوک درست وسط یک جلسهی خستهکننده در شرکت بود. پروندههای ضخیم روی میز کنفرانس و صدای یکنواخت مدیران بخشهای مختلف، فضای اتاق را سنگین کرده بود. جونگ کوک که هیچوقت به همچین جایی حضور پیدا نکرده بود. حال فقط دلش میخواست جیجی کی رو ببینه و باهاش کاکل کنه،
او با بیحوصلگی نگاهی به ساعتش انداخت و در همان لحظه، گوشیاش روی میز با ویبرهای کوتاه لرزید با احتیاط گوشی را برداشت و زیر میز نگاهی به صفحه انداخت. به محض باز کردن پیام ات و دیدن عکس آن بشقاب جادویی، تمام خستگی از تنش پر کشید. لبخندی ناخودآگاه روی لبانش نشست که از چشم همکارانش دور نماند. یکی از کارکنان لب زد : رئیس به نظرتون اینجوری خوبه
جونگ کوک بدون توجه درحین نگاه کردن به صفحه گوشی جواب داد : آره آره هر جوری خودت دوست داری پیش برو ... وکیل بیچاره فکش از تعجب پایین افتاد جونگ کوک با دقت روی عکس زوم کرد آن مکعبهای برنجی با لپهای گلی و چشمهای مهربان که با ظرافت عجیبی تزئین شده بودند، درست مثل خودش سرشار از عشق بودند جونگکوک در دلش زمزمه کرد «آه می هی... تو چطور میتونی حتی از یک صبحونهی ساده، یک قطعه هنری بسازی» او با افتخار عکس را برای می هان فرستاد و زیرش نوشت: «ببین همسرِ فرشتهی من چه کرده جیجیکی خوششانسترین پسر دنیاست که چنین مادری دارد »
می هان که پشت میز کارش نشسته و درحال طراحی کردن بیرونی ساختمان بزرگی بود با لرزش گوشی، کارش را متوقف کرد گوشی اش را به دست گرفت و پیام را باز نمود، با دیدن آن پیام از طرف جونگ کوک خنده ای کرد و شروع به تایپ نمود کرد٫٫ پس قدرشون بدون وگرنه ازت گرفته میشه جئون جونگ کوک ٫٫ صفحه گوشی را خاموش نمود و بر میز قرار داد و دوباره مشغول کارش شد، وسواس او بر روی کارش به قدری زیاد بود که حتا توجهی به هیچی در آن زمان نداشت
ات با لبخند، بشقاب صورتی رنگی را که با عشق تزئین کرده بودی، به آرامی جلوی او گذاشتی. شاهکار ناهار امروز یک خرگوش برنجی سفید و برفی بود که با دو گوش دراز و چشمان ریز سیاهرنگ، از میان دریایی از سس غلیظ و قهوهای کاری به جیجیکی لبخند میزد. لپهای خرگوش کوچولو را با کمی سس قرمز، گل انداخته بودی تا درست مثل لپهای پسر کوچکش بامزه به نظر برسد.

در کنار این خرگوش برنجی، تکههای طلایی و تردِ کتلت سوخاری (تونکاتسو) قرار داشت که با دقت برش خورده بودند تا خوردنشان برای دستهای کوچک جیجیکی راحت باشد. تکههای نارنجی هویج، سیبزمینیهای نرم و گلکلمهای سبز و بخارپز، مثل یک باغچهی رنگارنگ دور تا دور خرگوش را تزیین کرده بودند.
جیجیکی که از دیدن خرگوش برنجی به وجد آمده بود، دستهای کوچکش را به هم کوبید و فریاد زد: اوما خلگوشه داله بهم نگاه میکنه دلم نمیآد بخولمش
ات موهای نرمش را نوازش کردی و گفت : نوش جونت قهرمان کوچولو، بخور تا مثل بابایی قوی بشی
جای جونگکوک سر میز خالی بود او برای کارهای شرکت رفته بود، اما ات میدانست اگر اینجا بود، حتماً با دیدن این سلیقه و ذوق او، اول از همه از بشقاب عکس میگرفت تا برای دوستانش افتخار کند. سکوت خانه فقط با صدای برخورد قاشق چوبی جیجیکی به بشقاب و صدای "اوممم" گفتنهای از سر لذتش شکسته میشد
..........
جونگکوک درست وسط یک جلسهی خستهکننده در شرکت بود. پروندههای ضخیم روی میز کنفرانس و صدای یکنواخت مدیران بخشهای مختلف، فضای اتاق را سنگین کرده بود. جونگ کوک که هیچوقت به همچین جایی حضور پیدا نکرده بود. حال فقط دلش میخواست جیجی کی رو ببینه و باهاش کاکل کنه،
او با بیحوصلگی نگاهی به ساعتش انداخت و در همان لحظه، گوشیاش روی میز با ویبرهای کوتاه لرزید با احتیاط گوشی را برداشت و زیر میز نگاهی به صفحه انداخت. به محض باز کردن پیام ات و دیدن عکس آن بشقاب جادویی، تمام خستگی از تنش پر کشید. لبخندی ناخودآگاه روی لبانش نشست که از چشم همکارانش دور نماند. یکی از کارکنان لب زد : رئیس به نظرتون اینجوری خوبه
جونگ کوک بدون توجه درحین نگاه کردن به صفحه گوشی جواب داد : آره آره هر جوری خودت دوست داری پیش برو ... وکیل بیچاره فکش از تعجب پایین افتاد جونگ کوک با دقت روی عکس زوم کرد آن مکعبهای برنجی با لپهای گلی و چشمهای مهربان که با ظرافت عجیبی تزئین شده بودند، درست مثل خودش سرشار از عشق بودند جونگکوک در دلش زمزمه کرد «آه می هی... تو چطور میتونی حتی از یک صبحونهی ساده، یک قطعه هنری بسازی» او با افتخار عکس را برای می هان فرستاد و زیرش نوشت: «ببین همسرِ فرشتهی من چه کرده جیجیکی خوششانسترین پسر دنیاست که چنین مادری دارد »
می هان که پشت میز کارش نشسته و درحال طراحی کردن بیرونی ساختمان بزرگی بود با لرزش گوشی، کارش را متوقف کرد گوشی اش را به دست گرفت و پیام را باز نمود، با دیدن آن پیام از طرف جونگ کوک خنده ای کرد و شروع به تایپ نمود کرد٫٫ پس قدرشون بدون وگرنه ازت گرفته میشه جئون جونگ کوک ٫٫ صفحه گوشی را خاموش نمود و بر میز قرار داد و دوباره مشغول کارش شد، وسواس او بر روی کارش به قدری زیاد بود که حتا توجهی به هیچی در آن زمان نداشت
- ۱۴۵
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط