عشق جاودان
عشق جاودان
پارت ۱۰۸
*چند روز بعد*
ویو چویا
آخرای تابستونه و امروز روز امتحانمه. دازای منو رسوند مدرسه و خودش رفت که یکمی از کاراش رو انجام بده.
رفتم سمت دفتر مدیر وقتی اجازه داد وارد شدم
چویا: سلام
هونگ: سلام چویا خوبی؟
چویا: بله، ممنون
هونگ : خوبه ، برای امتحان آماده ای؟
چویا: بله
با آقای هونگ رفتیم توی یکی از کلاسا و بهم برگه رو داد. سوالات رو جواب دادم و وقتی تموم شد برگه رو دادم به آقای هونگ
هونگ: خوبه ، چند روز دیگه نتیجه رو میگیم
چویا: باشه،خداحافظ
هونگ: خداحافظ
از مدرسه اومدم بیرون که دیدم دازای اومده. سوار ماشین شدم
چویا: سلام، از کی اینجایی؟
دازای: سلام، خیلی وقت نیست تازه اومدم. امتحان چطور بود؟
چویا: خوب بود
دازای: خوبه
ویو دازای
ماموریت جدیدم، اذیتم میکرد. دلم نمیخواست انجامش بدم ولی موری سان مجبورم کرد. زمان ماموریت هم چند ماه دیگه بود که شخص مورد نظر از خارج برمیگشت.
به سمت خونه آیومی حرکت کردم.
چویا: داریم میریم پیش آیومی؟
دازای: آره....چویا
چویا: جونم
دازای: اگر من بهت خیانت کنم ، چیکار میکنی؟
چویا: نمیدونم.شاید اون کسی که تورو اغوا کرده رو تیکه تیکه کنم بعدش بیام سراغ تو و چشمات رو از کاسه در بیارم که باهاشون یکی جز منو دیدی و...
دازای: خیلی خب بسه ، من غلط بکنم بهت خیانت بکنم
چویا: آفرین(با خنده)
دازای: چویا ، تو که هیچوقت به عشقم نسبت بهت شک نمیکنی ؟
چویا: نه ، دازای چیشده همچین سوالایی میپرسی؟
دازای: هیچی ، فقط همینطوری میخواستم بدونم
چویا: اها
پارت ۱۰۸
*چند روز بعد*
ویو چویا
آخرای تابستونه و امروز روز امتحانمه. دازای منو رسوند مدرسه و خودش رفت که یکمی از کاراش رو انجام بده.
رفتم سمت دفتر مدیر وقتی اجازه داد وارد شدم
چویا: سلام
هونگ: سلام چویا خوبی؟
چویا: بله، ممنون
هونگ : خوبه ، برای امتحان آماده ای؟
چویا: بله
با آقای هونگ رفتیم توی یکی از کلاسا و بهم برگه رو داد. سوالات رو جواب دادم و وقتی تموم شد برگه رو دادم به آقای هونگ
هونگ: خوبه ، چند روز دیگه نتیجه رو میگیم
چویا: باشه،خداحافظ
هونگ: خداحافظ
از مدرسه اومدم بیرون که دیدم دازای اومده. سوار ماشین شدم
چویا: سلام، از کی اینجایی؟
دازای: سلام، خیلی وقت نیست تازه اومدم. امتحان چطور بود؟
چویا: خوب بود
دازای: خوبه
ویو دازای
ماموریت جدیدم، اذیتم میکرد. دلم نمیخواست انجامش بدم ولی موری سان مجبورم کرد. زمان ماموریت هم چند ماه دیگه بود که شخص مورد نظر از خارج برمیگشت.
به سمت خونه آیومی حرکت کردم.
چویا: داریم میریم پیش آیومی؟
دازای: آره....چویا
چویا: جونم
دازای: اگر من بهت خیانت کنم ، چیکار میکنی؟
چویا: نمیدونم.شاید اون کسی که تورو اغوا کرده رو تیکه تیکه کنم بعدش بیام سراغ تو و چشمات رو از کاسه در بیارم که باهاشون یکی جز منو دیدی و...
دازای: خیلی خب بسه ، من غلط بکنم بهت خیانت بکنم
چویا: آفرین(با خنده)
دازای: چویا ، تو که هیچوقت به عشقم نسبت بهت شک نمیکنی ؟
چویا: نه ، دازای چیشده همچین سوالایی میپرسی؟
دازای: هیچی ، فقط همینطوری میخواستم بدونم
چویا: اها
- ۲.۶k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط