ابلیس
part 94
دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و منتظر بود تا انگو کارش تموم شه
" فقط رده پاشو بررسی کردم...انگار دستکش دستش بوده نامشخصه "
_ لعنتی یعنی به دستگیره ها که دست زده هیچی ؟
" آره متاسفانه هیچی "
اوداساکو دستشو رو شونه دازای گذاشت و گفت
" نگران نباش پیداش میکنیم "
دازای لبخند کجی بهش زد و با جدیت رو به انگو گفت
_ رد پاش...آشنا نیست؟
" باید رد پای همه اعضا رو چک کنیم "
_ انگو
" هوم؟ "
_ اون فرد پابرهنه بوده؟
" نه ولی کفشش از کفش های مارکه...گرونه اون آدم عادی ای نیست هر خرپولی نمیاد قصد جون رئیس رو بکنه "
_ اول از کفش من شروع کن
................................
" هیچکدوم نیست...همه رو چک کردم "
ادواساکو رو به انگو گفت
" سایز پاش مشخصه؟ "
" امم...اره ولی این موضوع به چه کارمون میاد "
دازای لبخند دندون نما زد و گفت
_ کی گفته به کارمون نمیاد انگوی احمق
" خب سایز پاش سی و پنجه "
اوداساکو و دازای متعجب شدن
_ این...یارو ریز جسته ست...داریم نزدیک میشیم...احتمال میدم دور اطراف مدیر باشه البته جنسیت زنش...زنای دورش همه اینطورین ولی شجاع ترینشون...
................................
" چ...چی...نه من به هیچ وج این کارو نمیکنم "
_ لویی...عزیزم لطفا راستشو بگو من هیچ کاری باهات نمیکنم...قول میدم
لحنش اونقدری نرم بود که لویی متعجب شده بود
" من این مدیره رو اصلا نمیشناسم...جدی راست میگم "
_ اگه بهم بگی کار تو بوده...نمیگم تو بودی یکی دیگه رو ميندازم جلو...هیچ بلایی سرت نمیاد
لویی نگاهش میلرزید و از طرفی از خود شخص دازای میترسید نه رئیس
دازای با ناامیدی بلند شد و رو به اکوتاگوا گفت
_ ولش کن...لویی نیست
دستاشو باز کرد و لویی روی زمین افتاد
_ فعلا متوجه شدم مجرم یه زنه
انگو عینکش رو تنظیم کرد و گفت
" چویا...اون از همه جسته اش ریز تره... "
دازای وحشتناک بهش نگاه کرد که انگو با خونسردی گفت
" میدونم عاشقشی...ولی باید همه رو در نظر بگیری "
_ من بهش اعتماد دارم...اون اینکارو نمیکنه
" ازش بازجویی کن تا شک منم از بین بره "
_ انگو داری زیاد روی میکنی
" احساسات رو قاطی کار نکن دازای...منطقی باش "
_ من منطقیم...ولی من ازش بازجویی نمیکنم....
" دازای!!!! "
_ گفتم من نمیکنم...حتی اگر اون باشه من نمیخوام بشنوم...تو انجامش بده اگه انقدر شکاکی
انگو باشه ای گفت و چند دقیقه بعد چویا همراه اکوتاگاوا وارد زیر زمین شد
دازای نگاهی به چویا انداخت و از کنارش رد شد
+ من...کاری نکردم
_ امیدوارم همینطور باشه
دازای از زیر زمین خارج شد و چویا رو به روی انگو رو میز نشست
" اگه رو راست نباشی مجبور میشم کار دیگه ای انجام بدم پس هر چی پرسیدم صادقانه و بدون مکث جواب میدی کوچیکترین مکثی باعث میشه بیشتر بهت مشکوک بشم "
+ باشه
" مدیرو میشناسی؟ "
+ آره
" چقدر؟ میدونی کجا زندگی میکنه؟ اون چی تورو میشناسه؟ "
+ اونقدر میشناسمش که میدونم چه مرد وحشتناکیه...نمیدونم کلی مخفی گاه داره...اونم به طور کامل منو میشناسه حتی بیشتر از خودم
" امروز رفتی بیرون...کجا رفتی؟ "
+ ماموریت.
" چه ماموریتی؟ از طرف کی؟ "
+ مخفیانه ست...از طرف رئیس میتونی ازش بپرسی
" من دلال اطلاعاتی مافیام...همه چی اول با من هماهنگ میشه پس برای من مخفی به حساب نمیاد "
+ رفتم سر قرار...قرار بود یکیو قانع کنم تا به مافیا بیاد و رئیسو ملاقات کنه...اون فرد ثروتمندی بود و این ملاقات باید مخفیانه بمونه
" اوکیه...تو از رئیس متنفری؟ "
+ بیشتر از هر کسی
" قصد جونشو داری؟ "
+ نه دلیلی براش ندارم
" تو واقعا به دازای علاقه داری؟ "
+ معلومه
" یعنی راضی نمیشی که به دردسر بندازیش "
+ نه سعی میکنم تو هر موضوعی کمکش کنم
" به چشمام زل بزن و بگو که کار تو نبوده...اگه لو بری دازای جای تو مجازات میشه...جواب بده ناکاهارا چویا "
چویا به چشماش زل زد و گفت
+ اولشم گفتم کار من نیست...من همچین کاری نمیکنم اعتماد دازای برام مهمه امکان نداره همچین کاری با پدرش انجام بدم
" رئیس سعی کرد تو و دازایو از هم جدا کنه و دازای با لویی ازدواج کنه...تو چه حسی در این موضوع داری؟ "
+ ناراحتم...من دازایو دوست دارم...از اینکه رئیس منو مناسب نمیدونه واقعا ناراحتم ولی نمیخوام اون مرد بمیره چون بعد مرگش دازای رئیس میشه و خود دازای از این متنفره...من میخوام که خوشحال باشه "
انگو لبخند زد و کیفش رو برداشت و از رو صندلی بلند شد
" هیچکدوم از جواب ها مشکوک نبود...حتی فکری هم بابتش نکردی و سریع پاسخ دادی...از لیست خارج شدی. "
_______________________________________________
ادامه دارد...
دست به سینه به دیوار تکیه داده بود و منتظر بود تا انگو کارش تموم شه
" فقط رده پاشو بررسی کردم...انگار دستکش دستش بوده نامشخصه "
_ لعنتی یعنی به دستگیره ها که دست زده هیچی ؟
" آره متاسفانه هیچی "
اوداساکو دستشو رو شونه دازای گذاشت و گفت
" نگران نباش پیداش میکنیم "
دازای لبخند کجی بهش زد و با جدیت رو به انگو گفت
_ رد پاش...آشنا نیست؟
" باید رد پای همه اعضا رو چک کنیم "
_ انگو
" هوم؟ "
_ اون فرد پابرهنه بوده؟
" نه ولی کفشش از کفش های مارکه...گرونه اون آدم عادی ای نیست هر خرپولی نمیاد قصد جون رئیس رو بکنه "
_ اول از کفش من شروع کن
................................
" هیچکدوم نیست...همه رو چک کردم "
ادواساکو رو به انگو گفت
" سایز پاش مشخصه؟ "
" امم...اره ولی این موضوع به چه کارمون میاد "
دازای لبخند دندون نما زد و گفت
_ کی گفته به کارمون نمیاد انگوی احمق
" خب سایز پاش سی و پنجه "
اوداساکو و دازای متعجب شدن
_ این...یارو ریز جسته ست...داریم نزدیک میشیم...احتمال میدم دور اطراف مدیر باشه البته جنسیت زنش...زنای دورش همه اینطورین ولی شجاع ترینشون...
................................
" چ...چی...نه من به هیچ وج این کارو نمیکنم "
_ لویی...عزیزم لطفا راستشو بگو من هیچ کاری باهات نمیکنم...قول میدم
لحنش اونقدری نرم بود که لویی متعجب شده بود
" من این مدیره رو اصلا نمیشناسم...جدی راست میگم "
_ اگه بهم بگی کار تو بوده...نمیگم تو بودی یکی دیگه رو ميندازم جلو...هیچ بلایی سرت نمیاد
لویی نگاهش میلرزید و از طرفی از خود شخص دازای میترسید نه رئیس
دازای با ناامیدی بلند شد و رو به اکوتاگوا گفت
_ ولش کن...لویی نیست
دستاشو باز کرد و لویی روی زمین افتاد
_ فعلا متوجه شدم مجرم یه زنه
انگو عینکش رو تنظیم کرد و گفت
" چویا...اون از همه جسته اش ریز تره... "
دازای وحشتناک بهش نگاه کرد که انگو با خونسردی گفت
" میدونم عاشقشی...ولی باید همه رو در نظر بگیری "
_ من بهش اعتماد دارم...اون اینکارو نمیکنه
" ازش بازجویی کن تا شک منم از بین بره "
_ انگو داری زیاد روی میکنی
" احساسات رو قاطی کار نکن دازای...منطقی باش "
_ من منطقیم...ولی من ازش بازجویی نمیکنم....
" دازای!!!! "
_ گفتم من نمیکنم...حتی اگر اون باشه من نمیخوام بشنوم...تو انجامش بده اگه انقدر شکاکی
انگو باشه ای گفت و چند دقیقه بعد چویا همراه اکوتاگاوا وارد زیر زمین شد
دازای نگاهی به چویا انداخت و از کنارش رد شد
+ من...کاری نکردم
_ امیدوارم همینطور باشه
دازای از زیر زمین خارج شد و چویا رو به روی انگو رو میز نشست
" اگه رو راست نباشی مجبور میشم کار دیگه ای انجام بدم پس هر چی پرسیدم صادقانه و بدون مکث جواب میدی کوچیکترین مکثی باعث میشه بیشتر بهت مشکوک بشم "
+ باشه
" مدیرو میشناسی؟ "
+ آره
" چقدر؟ میدونی کجا زندگی میکنه؟ اون چی تورو میشناسه؟ "
+ اونقدر میشناسمش که میدونم چه مرد وحشتناکیه...نمیدونم کلی مخفی گاه داره...اونم به طور کامل منو میشناسه حتی بیشتر از خودم
" امروز رفتی بیرون...کجا رفتی؟ "
+ ماموریت.
" چه ماموریتی؟ از طرف کی؟ "
+ مخفیانه ست...از طرف رئیس میتونی ازش بپرسی
" من دلال اطلاعاتی مافیام...همه چی اول با من هماهنگ میشه پس برای من مخفی به حساب نمیاد "
+ رفتم سر قرار...قرار بود یکیو قانع کنم تا به مافیا بیاد و رئیسو ملاقات کنه...اون فرد ثروتمندی بود و این ملاقات باید مخفیانه بمونه
" اوکیه...تو از رئیس متنفری؟ "
+ بیشتر از هر کسی
" قصد جونشو داری؟ "
+ نه دلیلی براش ندارم
" تو واقعا به دازای علاقه داری؟ "
+ معلومه
" یعنی راضی نمیشی که به دردسر بندازیش "
+ نه سعی میکنم تو هر موضوعی کمکش کنم
" به چشمام زل بزن و بگو که کار تو نبوده...اگه لو بری دازای جای تو مجازات میشه...جواب بده ناکاهارا چویا "
چویا به چشماش زل زد و گفت
+ اولشم گفتم کار من نیست...من همچین کاری نمیکنم اعتماد دازای برام مهمه امکان نداره همچین کاری با پدرش انجام بدم
" رئیس سعی کرد تو و دازایو از هم جدا کنه و دازای با لویی ازدواج کنه...تو چه حسی در این موضوع داری؟ "
+ ناراحتم...من دازایو دوست دارم...از اینکه رئیس منو مناسب نمیدونه واقعا ناراحتم ولی نمیخوام اون مرد بمیره چون بعد مرگش دازای رئیس میشه و خود دازای از این متنفره...من میخوام که خوشحال باشه "
انگو لبخند زد و کیفش رو برداشت و از رو صندلی بلند شد
" هیچکدوم از جواب ها مشکوک نبود...حتی فکری هم بابتش نکردی و سریع پاسخ دادی...از لیست خارج شدی. "
_______________________________________________
ادامه دارد...
- ۴۸۹
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط