Love in the dark⑤⑧
Love in the dark⑤⑧
چند ساعت بعد
برگشتم خونه
لامپ ها همه خاموش بود نگاه به ساعت کردم دیدم از ۱۲ شب گذشته و خدمتکارها رفتن و ا/ت تنهاست
لامپ و زدم دیدم ا/ت روی میز نشسته
کوک: عزیزم بیداری؟
ا/ت: اومدی
کوک: ببخشید دیر کردم
ا/ت
ا/ت: کار داشتی دیگه اشکال نداره
کوک: چرا تو تاریکی نشسته بودی؟
ا/ت: تاریکی بیشتر دوست دارم
کوک: ببخشید دیر کردم تا الان کار داشتم
ا/ت: خودت رو خسته نکن عزیزم برو لباست رو عوض کن من غذا میذارم
کوک: بخاطر امشب میگم که نتونستیم بریم باهم
ا/ت: فدای سرت عزیزم مشکلی نیست بیا شام بخور
کوک: من خوردم
ا/ت: غذا خوردی؟
کوک: آره تو بخور
ا/ت: من خوردم
کوک: خوردی؟
ا/ت: آره ببخشید نتونستم صبر کنم بخاطر بچه
کوک: خوب کردی فدات شم
ا/ت: من ظرفارو جمع کنم توبرو استراحت کن
کوک: خودم جمع میکنم تو برو
ا/ت نه عشقم از سرکار اومدی خسته ای
دستم رو گرفت
کوک: بیا بریم باهم بخوابیم فردا یکی میاد جمع میکنه
ا/ت: باشه
به جونگکوک دروغ گفته بودم من غذا نخورده بودم فقط دوست داشتم با جونگکوک بخورم بخاطر همین چون او کنارم نمیخوره منم نمیخورم....
ا/ت: جونگکوک
کوک: جانم
ا/ت: برای هفته بعد وقت گرفتم شبش باهم بریم برای سنو
کوک: باشه عشقم....
یک ماه بعد
خودم تنها خونه بودم امروز گفته بودم خدمتکاری نیاد و غذای مورد علاقه ی جونگگوک رو درست کردم و بردم به شرکت...
این ماه خیلی دردم زیاد شده بود داشتم کم کم میرفتم تو هفت ماه اما خیلی درد داشتم دکتر شخصیم بهم استراحت داده بود اما من دوست داشتم برای جونگکوک غذا ببرم..
ا/ت: سلام
منشی: سلام
ا/ت: جونگکوک داخل دفترش هست؟
منشی: آقای جئون؟
ا/ت: بله
منشی: بله قرارملاقات داشتید؟
ا/ت: نه من زنشم
منشی:زنش؟
ا/ت: بله
منشی: اما...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
چند ساعت بعد
برگشتم خونه
لامپ ها همه خاموش بود نگاه به ساعت کردم دیدم از ۱۲ شب گذشته و خدمتکارها رفتن و ا/ت تنهاست
لامپ و زدم دیدم ا/ت روی میز نشسته
کوک: عزیزم بیداری؟
ا/ت: اومدی
کوک: ببخشید دیر کردم
ا/ت
ا/ت: کار داشتی دیگه اشکال نداره
کوک: چرا تو تاریکی نشسته بودی؟
ا/ت: تاریکی بیشتر دوست دارم
کوک: ببخشید دیر کردم تا الان کار داشتم
ا/ت: خودت رو خسته نکن عزیزم برو لباست رو عوض کن من غذا میذارم
کوک: بخاطر امشب میگم که نتونستیم بریم باهم
ا/ت: فدای سرت عزیزم مشکلی نیست بیا شام بخور
کوک: من خوردم
ا/ت: غذا خوردی؟
کوک: آره تو بخور
ا/ت: من خوردم
کوک: خوردی؟
ا/ت: آره ببخشید نتونستم صبر کنم بخاطر بچه
کوک: خوب کردی فدات شم
ا/ت: من ظرفارو جمع کنم توبرو استراحت کن
کوک: خودم جمع میکنم تو برو
ا/ت نه عشقم از سرکار اومدی خسته ای
دستم رو گرفت
کوک: بیا بریم باهم بخوابیم فردا یکی میاد جمع میکنه
ا/ت: باشه
به جونگکوک دروغ گفته بودم من غذا نخورده بودم فقط دوست داشتم با جونگکوک بخورم بخاطر همین چون او کنارم نمیخوره منم نمیخورم....
ا/ت: جونگکوک
کوک: جانم
ا/ت: برای هفته بعد وقت گرفتم شبش باهم بریم برای سنو
کوک: باشه عشقم....
یک ماه بعد
خودم تنها خونه بودم امروز گفته بودم خدمتکاری نیاد و غذای مورد علاقه ی جونگگوک رو درست کردم و بردم به شرکت...
این ماه خیلی دردم زیاد شده بود داشتم کم کم میرفتم تو هفت ماه اما خیلی درد داشتم دکتر شخصیم بهم استراحت داده بود اما من دوست داشتم برای جونگکوک غذا ببرم..
ا/ت: سلام
منشی: سلام
ا/ت: جونگکوک داخل دفترش هست؟
منشی: آقای جئون؟
ا/ت: بله
منشی: بله قرارملاقات داشتید؟
ا/ت: نه من زنشم
منشی:زنش؟
ا/ت: بله
منشی: اما...
#فیک
#سناریو
#جونگکوک
#کوک
#عشق_در_تاریکی
- ۲.۱k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط