فصل اول-پارت۶#
فصل اول-پارت۶#
#سارادا
با نگرانی و تردید اینکه به مامان بگم یا نه نگاهی با بوروتو رد و بدل کردم و بعد گفتم: مامان موضوع عجیب اینه که..منما شارینگان داره
مامانم ساکورا با ناباوری نگاهم کرد و بعد با اخم گفت: ولی تنها اوچیهای باقیمونده پدرته که با من ازدواج کرده و بچش تویی پس یه پسر دیگه چطور می تونه شارینگان داشته باشه؟ یعنی می خوای بگی..منما جزو اون آدمایی هست که اوروچیمارو ساخته؟ همونایی که توی مبارزه با شین باهاشون درگیر بودیم؟
با شنیدن حرف مامان شک ها و سوالات بیشتری توی ذهنم شکل گرفتن و بیشتر گیج شدم،منما..اون واقعاً کیه؟ خانوادش کین؟ هیچوقت راجب خانوادش حرف نزده! هیچی راجبشون نگفته..امکان داره منما..دوستی که این همه مدت باهاش بودیم فقط.. فقط یه موجود باشه که ساخته ی اوروچیماروعه؟!...با این فکر ها نفسم بند اومد و دوییدم سمت اتاقم و در رو قفل کردم و روی تخت ولو شدم و ناخداگاه اشکی از گونه ام سرازیر شد که خودمم دلیلش رو نمی دونستم! یعنی دلیلش اینه که امکان داشت کل دوستیمون از بین بره؟؟ بوروتو و خاله هیناتا و هیماواری و کاواکی رفتن
چند دقیقه بعد صدای عصبی بابام ساسکه رو از بیرون شنیدم
ساسکه با لحنی عصبی و آشفته گفت: اون اینجا چیکار می کرد؟؟ بوروتو بهم گفت که اون اینجا بوده
ساکورا مامانم با لحنی سردرگم گفت: خب ساسکه اون توی مراسم بیهوش شد و من آوردمش
ساسکه عصبی تر شد که ساکورا هل شده ادامه داد: ساسکه! من فقط خواستم بهش کمک-
ساسکه حرف ساکورا رو قطع کرد و داد بلندی زد که لرز به جونم انداخت: به چه جراتی یه بچه سر راهی رو میاری توی خونه؟؟
#ساسکه
این اولین بار نبود اینجوری سر ساکورا داد می زدم اما اینبار دلیلم قابل گفتن نبود! باید چی می گفتم؟ می گفتم منما بچه ی من و ناروتوعه؟؟ ساکورا ترسیده نگاهم می کرد و زبونش بند اومده بود و سارادا از لای در اتاقش نگاهمون می کرد و از صدای کمی که ازش میومد مشخص بود داره سعی می کنه من و ساکورا صدای هق هقش رو نشویم
کمی نرمتر شدم و بعد دستش به موهام کشیدم و نفس عمیقی کشیدم
با آرامش و خونسردی ای که تازه تونسته بودم به سختی بدست بیارم گفتم: ساکورا،از این به بعد منما رو به خونمون نیار
ساکورا فقط سرش رو پایین انداخت و گفت: باشه..ولی چر-
حرفش رو قطع کردم و با خشمی کنترل شده گفتم: به کسی مربوط نیست فقط کاری که گفتم رو انجام بده
#سارادا
با نگرانی و تردید اینکه به مامان بگم یا نه نگاهی با بوروتو رد و بدل کردم و بعد گفتم: مامان موضوع عجیب اینه که..منما شارینگان داره
مامانم ساکورا با ناباوری نگاهم کرد و بعد با اخم گفت: ولی تنها اوچیهای باقیمونده پدرته که با من ازدواج کرده و بچش تویی پس یه پسر دیگه چطور می تونه شارینگان داشته باشه؟ یعنی می خوای بگی..منما جزو اون آدمایی هست که اوروچیمارو ساخته؟ همونایی که توی مبارزه با شین باهاشون درگیر بودیم؟
با شنیدن حرف مامان شک ها و سوالات بیشتری توی ذهنم شکل گرفتن و بیشتر گیج شدم،منما..اون واقعاً کیه؟ خانوادش کین؟ هیچوقت راجب خانوادش حرف نزده! هیچی راجبشون نگفته..امکان داره منما..دوستی که این همه مدت باهاش بودیم فقط.. فقط یه موجود باشه که ساخته ی اوروچیماروعه؟!...با این فکر ها نفسم بند اومد و دوییدم سمت اتاقم و در رو قفل کردم و روی تخت ولو شدم و ناخداگاه اشکی از گونه ام سرازیر شد که خودمم دلیلش رو نمی دونستم! یعنی دلیلش اینه که امکان داشت کل دوستیمون از بین بره؟؟ بوروتو و خاله هیناتا و هیماواری و کاواکی رفتن
چند دقیقه بعد صدای عصبی بابام ساسکه رو از بیرون شنیدم
ساسکه با لحنی عصبی و آشفته گفت: اون اینجا چیکار می کرد؟؟ بوروتو بهم گفت که اون اینجا بوده
ساکورا مامانم با لحنی سردرگم گفت: خب ساسکه اون توی مراسم بیهوش شد و من آوردمش
ساسکه عصبی تر شد که ساکورا هل شده ادامه داد: ساسکه! من فقط خواستم بهش کمک-
ساسکه حرف ساکورا رو قطع کرد و داد بلندی زد که لرز به جونم انداخت: به چه جراتی یه بچه سر راهی رو میاری توی خونه؟؟
#ساسکه
این اولین بار نبود اینجوری سر ساکورا داد می زدم اما اینبار دلیلم قابل گفتن نبود! باید چی می گفتم؟ می گفتم منما بچه ی من و ناروتوعه؟؟ ساکورا ترسیده نگاهم می کرد و زبونش بند اومده بود و سارادا از لای در اتاقش نگاهمون می کرد و از صدای کمی که ازش میومد مشخص بود داره سعی می کنه من و ساکورا صدای هق هقش رو نشویم
کمی نرمتر شدم و بعد دستش به موهام کشیدم و نفس عمیقی کشیدم
با آرامش و خونسردی ای که تازه تونسته بودم به سختی بدست بیارم گفتم: ساکورا،از این به بعد منما رو به خونمون نیار
ساکورا فقط سرش رو پایین انداخت و گفت: باشه..ولی چر-
حرفش رو قطع کردم و با خشمی کنترل شده گفتم: به کسی مربوط نیست فقط کاری که گفتم رو انجام بده
- ۱۶۵
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط