فصل اول-پارت۷#
فصل اول-پارت۷#
#راوی
بعد از رفتن ساسکه ساکورا روی کاناپه نشست و گریش گرفت و فکر می کرد شوهرش داره ازش زده میشه بی خبر از اینکه قضیه چیه...
ساکورا دستش رو گذاشته بود جلوی دهنش تا سارادا صدای هق هقش رو نشنوه ولی سارادا همه چیز رو می دید و می شنید،فک سارادا منقبض شد نه بخاطر منما،نه بخاطر مادرش بلکه بخاطر رفتار پدرش و پدرش که ظاهراً چیزی رو مخفی می کرد
(چند روز بعد)
#ساسکه
جلوی دفتر هوکاگه داشتم منما رو توجیه می کردم و بهش گفتم دیگه دور و بر خانوادم نچرخه و کلی اون بچه رو تهدید کردم
چشمای منما از اشک هایی که جلوی ریختنشون رو می گرفت برق می زدن..رنگ چشمای سیاهش دقیقاً شبیه چشمای من بودن اما حالت چشماش شبیه ناروتو بود و رنگ موهاش هم همرنگ من بود،این پسر از نظر ظاهر و اخلاق شبیه خودم بود
منما با صدایی گرفته گفت: تموم شد؟..
از افکارم بیرون اومدم و با صدایی تقریباً خشن گفتم: چی؟
بغض منما شکست و اینبار با اشکی که از روی گونه اش سرازیر می شد گفت: تهدیدات...
اخم کمرنگی کردم و هشداردهنده گفتم: ببین بچه،همه چیز به رابطه ی بیولوژیکی نیست و چون فقط هم خونمی دلیل نمیشه به اندازه ی بچه ی خودم دوستت داشته باشم
باد سردی بینمون وزید که همون لحظه صدای نگهبانا پیچید که داد می زدن: از که خونین به ما حمله شده!!!
چشمام از شوک و عصبانیت گشاد شدن و به شینوبی هایی که بیرون شهر داشتن مردم رو قتل عام می کردن افتاد،سریع سمت بازار رفتم و منما هم دنبالم اومد
باید ساکورا و سارادا رو پیدا می کردم اونا توی خطرن! وقتی توی بازار می دوییدم و منما هم دنبالم میومد،ساکورا و سارادا باهم جلوی بیمارستان بودن
ساکورا دست سارادا رو گرفته بود و سارادا توی شوک بود و گریه می کرد..بچه ی من تاحالا جنگ رو ندیده بود و معلوم بود اینطور میشه..
سمت سارادا و ساکورا دوییدم و منما دورتر همونجا ایستاد،وقتی سارادا رو بغل کردم و مشغول صحبت باهاش بودم یهو ساکورا جیغ بنفشی کشید
وقتی برگشتم سمت منما دیدم یه شینوبی با شمشیر از پشت زدتش،خونن بالا آورد و روی زانوهایش افتاد
#راوی
بعد از رفتن ساسکه ساکورا روی کاناپه نشست و گریش گرفت و فکر می کرد شوهرش داره ازش زده میشه بی خبر از اینکه قضیه چیه...
ساکورا دستش رو گذاشته بود جلوی دهنش تا سارادا صدای هق هقش رو نشنوه ولی سارادا همه چیز رو می دید و می شنید،فک سارادا منقبض شد نه بخاطر منما،نه بخاطر مادرش بلکه بخاطر رفتار پدرش و پدرش که ظاهراً چیزی رو مخفی می کرد
(چند روز بعد)
#ساسکه
جلوی دفتر هوکاگه داشتم منما رو توجیه می کردم و بهش گفتم دیگه دور و بر خانوادم نچرخه و کلی اون بچه رو تهدید کردم
چشمای منما از اشک هایی که جلوی ریختنشون رو می گرفت برق می زدن..رنگ چشمای سیاهش دقیقاً شبیه چشمای من بودن اما حالت چشماش شبیه ناروتو بود و رنگ موهاش هم همرنگ من بود،این پسر از نظر ظاهر و اخلاق شبیه خودم بود
منما با صدایی گرفته گفت: تموم شد؟..
از افکارم بیرون اومدم و با صدایی تقریباً خشن گفتم: چی؟
بغض منما شکست و اینبار با اشکی که از روی گونه اش سرازیر می شد گفت: تهدیدات...
اخم کمرنگی کردم و هشداردهنده گفتم: ببین بچه،همه چیز به رابطه ی بیولوژیکی نیست و چون فقط هم خونمی دلیل نمیشه به اندازه ی بچه ی خودم دوستت داشته باشم
باد سردی بینمون وزید که همون لحظه صدای نگهبانا پیچید که داد می زدن: از که خونین به ما حمله شده!!!
چشمام از شوک و عصبانیت گشاد شدن و به شینوبی هایی که بیرون شهر داشتن مردم رو قتل عام می کردن افتاد،سریع سمت بازار رفتم و منما هم دنبالم اومد
باید ساکورا و سارادا رو پیدا می کردم اونا توی خطرن! وقتی توی بازار می دوییدم و منما هم دنبالم میومد،ساکورا و سارادا باهم جلوی بیمارستان بودن
ساکورا دست سارادا رو گرفته بود و سارادا توی شوک بود و گریه می کرد..بچه ی من تاحالا جنگ رو ندیده بود و معلوم بود اینطور میشه..
سمت سارادا و ساکورا دوییدم و منما دورتر همونجا ایستاد،وقتی سارادا رو بغل کردم و مشغول صحبت باهاش بودم یهو ساکورا جیغ بنفشی کشید
وقتی برگشتم سمت منما دیدم یه شینوبی با شمشیر از پشت زدتش،خونن بالا آورد و روی زانوهایش افتاد
- ۱۲۶
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط