{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل اول-پارت۸#

فصل اول-پارت۸#

#ساسکه

شینوبی شمشیر رو محکم بیرون کشید و صدای داد منما بلند شد،اگه الان از سارادا فاصله می گرفتم ممکن بود ساکورا و سارادا به خطر بیفتن،نه من نمی تونستم برای اون بچه جون خانوادم رو به خطر بندازم...منما نفس نفس می زد و سارادا با این صحنه گریش شدیدتر شده بود و حتی نمی تونست نگاه کنه
گریه های سارادا کم کم داشت تبدیل به زجه می شد،ساکورا گریه می کرد و جیغ می کشید،مردم فرار می کردن و می مردن و منما..بدون هیچ شکایتی از نجات داده نشدن روی زانوهاش افتاده بود و نفس نفس می زد


وقتی چاکرای نه دم رو حس کردم قلبم برای ثانیه ای وایستاد..مگه نه دم به توی بدن بوروتو نبود؟؟ تو بدن منما بود؟! ولی..نه نه..درسته اولین بچه ی ناروتو منماست..زخم منما ترمیم شد و روی پاهاش وایستاد،هر نه تا دم روباه نه دم فعال شده بودن! اگه کنترلش رو از دست می داد هرگز حریفش نمی شدیم!
وقتی به خودم اومدم دیدم کل مهجام های دهکده ی مه خونین مردن و روی زمین افتادن و منما بیهوش شده و روی زمین افتاده و نفساش منظمن،اینکه منما نه دم رو داشت ممکن بود باعث بشه همه بفهمن منما بچه ی من و ناروتوعه.. راجب شارینگان منما تونستیم دروغ بگیم و بگیم اوروچیمارو براش درست کرده ولی اینو چجوری مخفی کنیم؟!
دیدگاه ها (۰)

فصل اول-پارت۹##ساسکهمردم نجات پیدا کرده بودن اما خیلی از مرد...

فصل اول-پارت۱۰##ساسکهناروتو بهت زده روی صندلیش ولو شد و سرش ...

فصل اول-پارت۷##راویبعد از رفتن ساسکه ساکورا روی کاناپه نشست ...

فصل اول-پارت۶##سارادابا نگرانی‌ و تردید اینکه به مامان بگم ی...

فصل اول-پارت۴##منماوارد اتاقم شده و در رو قفل کردم و بعدش به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط