{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فصل اول-پارت۵#

فصل اول-پارت۵#

#منما

لحظه ای وقتی اسم بوروتو رو صدا زدن و جلو رفت و ناروتو با لبخندی واقعی پیشونی بندش رو بست و بغلش کرد سرم رو بالا آوردم و با دیدن اون صحنه چیزی توی دلم خالی شد،حرفای اوروچیمارو توی ذهنم اکو شدن "تو فقط نتیجه ی اشتباهاتشون بودی! اونا الان با ساکورا و هیناتا ازدواج کردن و بچه های خودشونو دارن بچه هایی که اشتباه نبودن و ناروتو و ساسکه دوستشون دارن!" حرفاش مدام توی ذهنم می پیچیدن که نمی‌دونم چی شد که بیهوش شدم و زنی که مادر سارادا بود و اسمش ساکورا بود به همراه هیناتا سمتم دویید،آخرین چیزایی که میشنیدم صدای ساکورا و هیناتا بود

هیناتا با نگرانی‌ گفت: ساکورا-چان! این بچه چرا اینجوری شد؟؟

ساکورا درحالیکه معاینم می کرد گفت: بهش شوک وارد شده..

وقتی بهوش اومدم توی یه خونه ی خیلی بزرگ بودم که وقتی کمی دقت کردم دیدم خونه ی سارادا و خانوادشه یعنی..خونه ی ساسکه؟! من چرا اینجا بودم؟؟
هیناتا و ساکورا دوباره سمتم اومد و اینبار ساکورا به لیوان توی دستش بود

ساکورا با دیدنم با مهربونی لبخند زد و گفت: بیدار شدی؟ سارادا گفت تو دوستشی و اسمت منماست،همیشه راجبت حرف می زنه..حالت خوبه؟؟

هیناتا هم با نگرانی‌ زمزمه وار به طوریکه من نشونم کنار گوش ساکورا گفت: ساسکه و ناروتو..نمی دونم چرا انقدر با این بچه بد هستن

ساکورا هم گفت: منم نمی دونم

#ساکورا

صدایی شنیدم که شبیه بلند شدن بود و وقتی سرم رو برگردونم دیدم اون بچه دوییده و از خونه رفته بیرون

با نگرانی‌ و کمی تعجب بلند گفتم: منما! صبر کن!

قدمی به جلو برداشتم تا برم دنبالش اما هیناتا دستش رو روی شونم و منظورش این بود که نباید برم دنبالش،بوروتو و کاواکی و هیماواری با خوشحالی درحالیکه هدبند هاشون رو بسته بودن به هردومون سلام کردن و بعد مشغول تعریف راجب اینکه چقدر خوشحال هستن شدن

بوروتو یهو انگار چیزی یادش اومد و با نگرانی‌ پرسید: توی راه منما رو دیدم که داشت می دویید و می رفت..امروز توی مراسم هم حالش خوب نبود
دیدگاه ها (۳)

فصل اول-پارت۶##سارادابا نگرانی‌ و تردید اینکه به مامان بگم ی...

فصل اول-پارت۷##راویبعد از رفتن ساسکه ساکورا روی کاناپه نشست ...

بچه ها این آف موقتیه و امکان داره اصلاً همین امروز برگردم ام...

فصل اول-پارت۴##منماوارد اتاقم شده و در رو قفل کردم و بعدش به...

فصل اول-پارت۸##ساسکهشینوبی شمشیر رو محکم بیرون کشید و صدای د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط