منم بغلش کردم دیدم لباسم خیس شده فهمیدم گریه کرده بغلش
منم بغلش کردم. دیدم لباسم خیس شده. فهمیدم گریه کرده. بغلش کردم و بردمش بالا. گذاشتمش رو تخت و گفتم: بگو چیشده
ات: گفتم چیزی نیست(داد)
تهیونگ: من برادرتم پس حق دارم بدونم(داد)
ات عصبانی شد و رفتم سمت ادکلن های تهیونگ و ادکلن مورد علاقهاش رو انداخت طرف زمین و شکست. تهیونگ عصبانی شد و رفت سمت و ات و زد تو گوشش
ات گریش بیشتر شد و داد زد: مگه نمیگی برادرمی؟پس چرا زدی تو گوشم عوضی(داد) خیانت دوست پسرم برام پس بود. حالا هم برادرم روم دست بلند میکنه(داد) تهیونگ: خفه شووووو(عربده) و از اونجا رفتم و در رو از بیرون قفل کردم. پدر و مادرمون مسافرت بودن. ات همش داد میزد که در رو باز کنم ولی نکردم. وقتی گفت دوست پسرم خیلی ناراحت شدم. دوست دارم من دوست پسرش باشم. نمیخوام من رو به چشم برادرش ببینه. رفتم در رو باز کردم. تا چند روز باهم اصلا حرف نمیزدیم. خسته شدم.
ات: چند روزه با تهیونگ حرف نزدم. دلم براش تنگ شده. دروغ چرا روش کراشم ولی نمیتونم بگم.
ات: گفتم چیزی نیست(داد)
تهیونگ: من برادرتم پس حق دارم بدونم(داد)
ات عصبانی شد و رفتم سمت ادکلن های تهیونگ و ادکلن مورد علاقهاش رو انداخت طرف زمین و شکست. تهیونگ عصبانی شد و رفت سمت و ات و زد تو گوشش
ات گریش بیشتر شد و داد زد: مگه نمیگی برادرمی؟پس چرا زدی تو گوشم عوضی(داد) خیانت دوست پسرم برام پس بود. حالا هم برادرم روم دست بلند میکنه(داد) تهیونگ: خفه شووووو(عربده) و از اونجا رفتم و در رو از بیرون قفل کردم. پدر و مادرمون مسافرت بودن. ات همش داد میزد که در رو باز کنم ولی نکردم. وقتی گفت دوست پسرم خیلی ناراحت شدم. دوست دارم من دوست پسرش باشم. نمیخوام من رو به چشم برادرش ببینه. رفتم در رو باز کردم. تا چند روز باهم اصلا حرف نمیزدیم. خسته شدم.
ات: چند روزه با تهیونگ حرف نزدم. دلم براش تنگ شده. دروغ چرا روش کراشم ولی نمیتونم بگم.
- ۳.۲k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط