{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فقط دویده بود و از بار بیرون زده بود از شدت گریه نفسش بالا ...

ᴹʸ ˡᶦᵗᵗˡᵉ ᵇᵃˡˡᵉʳᶦⁿᵃ | ᵖᵃʳᵗ ⁹
فقط دویده بود و از بار بیرون زده بود... از شدت گریه نفسش بالا نمیومد و قلبش و جای مارکش خیلی درد میکردن... اگه یونگی سومین رو از جیمین بیشتر دوست داشت چرا مارکش کرده بود؟ این دلیلی بود که دلش نمیخواست به هیچکی وا بده و بزاره مارکش کنه وگرنه جونگکوک تا الان جفتش بود...
جونگکوک هم دوسش داشت ولی جیمین بهش جواب مثبت نداد پس رابطشون در حد دوست موند و بعدش هم جونگکوک رفت امریکا تا یکم کمتر جیمین رو ببینه و کمتر اسیب ببینه.
خیلی درد داشت... مارکش ورم کرده بود و کمی به کبودی میزد. امگاش شکسته بود... خودش شکسته بود... همه زندگیش عین وزنه افتاد رو دوشش. حالا مارک رو چیکار میکرد؟ یونگی که دیگه دوسش نداشت...
تو همین فکر ها بود و درد بیشتر و بیشتر میشد که اخر بیهوش شد...
...
با بوی قهوه اشنایی چشم هاش کامل باز شدن.هیسی از درد گردنش کشید و دور و بر رو نگاه کرد که ناگهان چشمش به جونگکوک افتاد.
-ج-جونگکوک؟؟!!!
سمتش دوید و بغلش کرد.
-خببب جوجه کوچولو من چطوره؟ هوم؟
-تو که-
-اره امریکا بودم و اومدم یه سری بزنم ولی گویا موندگار خواهم شد.
-چرا؟
-وضعت خوب نیست... نمیتونم بزارم همینجوری بمونی که! توی خیابون داشتی میمردی!
با یاداوری قضایا بغضش ترکید و زد زیر گریه.
-هی هی! چرا گریه میکنی؟! چی شده هوم؟
-جفتم...یونگی.... اون دوسم نداره...
با گریه و هق هق و خیلی مظلوم گفت.
-هیشش هیشش اشکالی نداره... پیداش میکنم و پدرشو در میارم باشه؟
...
بعد از اینکه سومین رو بردن و جلسه متوقف شد و همه به جز خودش رفتن تازه فهمید چه گوهی خورده ولی خیلی دیر شده بود و حالا در به در دنبالش بود... به خاطر کار دومش قطعا میتونست پیداش کنه...
اون یه مافیا بود...
...
دو روز گذشته بود...
جونگکوک دنبال راهی برای از بین بردن مارک بود ولی تو همین دو روز هم حالش با بوییدن رایحه جونگکوک بد میشد( بدش می اومد ) پس جونگکوک اسپری رایحه مخفی کل میزد... یونگی حالش خیلی بد بود و جیمین از طریق مارک اینو میفهمید ولی فکر میکرد برای سومین باشه.
یه روز در حالی که نشسته بود و فیلم میدید جونگکوک اومد خونه.
-جوجه؟! کجایی؟! پیدا کردم!! فردا صبح با هم میریم سوئیس و مارک هم باطل میکنیم باشه؟! همه چیز قراره رو به راه بشه...
-مطمعنی؟! یعنی... میتونم مارک رو باطل کنم؟
-اهوم... معلومه... اینبار امگای خودم میشی...
دیدگاه ها (۴۶)

ᴹʸ ˡᶦᵗᵗˡᵉ ᵇᵃˡˡᵉʳᶦⁿᵃ | ᵖᵃʳᵗ ¹⁰صبح تند تند صبحانشون رو خوردن و...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ¹³چند روز دیگه قرار بود ا...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ¹²جونگکوک سمتش پرواز کرد ...

ᴹʸ ˡᶦᵗᵗˡᵉ ᵇᵃˡˡᵉʳᶦⁿᵃ | ᵖᵃʳᵗ ⁸یونگی برای جلسه کاری اش میخواست ...

ᵐʸ ˡᶦᵗᵗˡᵉ ᵇᵃˡˡᵉʳᶦⁿᵃ | ᵖᵃʳᵗ ¹²-اره یا نه؟! -اره... -عوضیییییی...

قبل از اینکه جمله اش تموم بشه یونگی مثل گربه وحشی پرید روش و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط