{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جونگکوک سمتش پرواز کرد و محکم بغلش کرد و دار رو از گردنش در ...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ¹²
جونگکوک سمتش پرواز کرد و محکم بغلش کرد و دار رو از گردنش در اورد.
لب هاش رو روی لب های تهیونگ کوبید و تمام نفسش رو به تهیونگ داد و نفس تهیونگ رو برگردوند.
-چه غلطی میکردین حرومی ها؟!!!!!!!
-ک-کوکی...
-جونم؟؟
تهیونگ محکم و با گریه و بدن لرزون جونگکوک رو بغل کرد.
-ببخشید کوچولو من... همش تقصیر منه... متاسفم... هیشش هیشش
کمرشو مالید و با خشم و چشم های وحشی به نگهبان ها نگاه کرد.
-از اینجا تکون نمیخورین وگرنه به خورد سگ ها میدمتون!!
...
سریع تهیونگ رو به دکتر رسونده بود و حالا خودش و بابای تهیونگ و بابای خودش و ملکه ها توی اتاق بالا سرش بودن...
-شما دستور دادین پسرمو بکشنننن؟؟!!!
یقه بابای جونگکوک رو گرفته بود و داد میزد و باعث میشد تهیونگ بیشتر تو بغل جونگکوک فرو بره.
-عذر میخوایم... ما واقعا نمیدونستیم...
سویون ته ایل رو عقب کشید.
-اروم باش... حالا اون زندس
-شما اعلام جنگ کردین! از امروز بین ما جنگی-
-اپا نه... تهیونگی جنگ نمیخاد!
-ولی-
-نه!
سمت تهیونگ برگشت و با دیدن تهیونگ که رو پای جونگکوک نشسته خونش به جوش اومد.
-توی پدرسگ!!!! بزارش پاییننننننن!!!!
جونگکوک از جاش بلند شد.
-اون امگای منه!! حالا جرئت دارید به قصد جدا کردن نزدیکش بشید تا نشونتون بدم
-کی گفته اون امگای توعه؟!! امگای تو بود! دیگه نیست!! شما قرار نیست ازدواج کنید!
-مارکش کردم!!
-چیییییی؟!!!
همه با هم گفتن و تازه متوجه مارک روی گردنش شدن...
...
تهیونگ همه چیز رو براشون توضیح داد.
-پسره ی دیوونه...
ملکه شیاطین گفت و پوزخندی زد.
-چطور جرئت کردی برای منافع خودت مارکش کنی؟!!
-اون ازم پرسید میخوام یا نه... خودم گفتم میخوام
همه نگاه ها سمتش برگشت و باعث شد با خجالت و با کیوتی تمام دست هاش رو روی صورت سرخش بزاره و سرش رو توی سینه جونگکوک مخفی کنه.
-اون واقعا بامزه تر از اونیه که فکر میکردم... مگه نه جی وو
-هوم...
بابای تهیونگ همچنان با اخم به جونگکوک نگاه میکرد ولی سویون با ذوق میگفت که چقدر بهم میان...
-پس... همچنان اتحاد؟
جی وو با نیشخندی دستش رو دراز کرد و ته ایل هم با کمی اخم دستش رو گرفت.
-خیلی خب...
-کوکی؟
-جونم؟
-نمیشه بریم خونه خودمون؟ خجالت میکشم...
-با-
-دیگه نمیشه اونجا بمونین!
ته ایل گفت.
-صد در صد
جی وو تأیید کرد.
-خب!! تاریخ ازدواج کیه؟؟
سویون با ذوق گفت.
دیدگاه ها (۳۰)

ᴹʸ ˡᶦᵗᵗˡᵉ ᵇᵃˡˡᵉʳᶦⁿᵃ | ᵖᵃʳᵗ ⁹فقط دویده بود و از بار بیرون زده...

ᴹʸ ˡᶦᵗᵗˡᵉ ᵇᵃˡˡᵉʳᶦⁿᵃ | ᵖᵃʳᵗ ¹⁰صبح تند تند صبحانشون رو خوردن و...

ᴹʸ ˡᶦᵗᵗˡᵉ ᵇᵃˡˡᵉʳᶦⁿᵃ | ᵖᵃʳᵗ ⁸یونگی برای جلسه کاری اش میخواست ...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ¹¹به زور به قصر اورده بود...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²⁵تهیونگ روی اوپن نشسته ب...

ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ²⁷همه جاهایی که فکر میکرد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط