چند روز دیگه قرار بود ازدواج کنن تهیونگ خیلی چیزی از ازدواج نمیدونست فقط ...
ᴵ ᶠᵃˡˡ ᶦⁿ ˡᵒᵛᵉ ʷᶦᵗʰ ᵃ ᵈᵉᵐᵒⁿ | ᵖᵃʳᵗ ¹³
چند روز دیگه قرار بود ازدواج کنن... تهیونگ خیلی چیزی از ازدواج نمیدونست... فقط میدونست یعنی اینکه تا اخر عمر باهم بمونن و خیلی خوشحال بود.
-وای یعنی این کوچولو خوردنی همون لوسس؟
جونگکوک نفسی از عصبانیت کشید و مشتی تو صورت یونگی کوبید.
-لاشی!
-کوکییی اینو ببین!!
به گردنبند سفید و سیاه زیبایی که سیاهش دست تهیونگ و نصف دیگه اش که سفید بود دست جونگکوک بود اشاره کرد.
-هوم... بهت میاد...
-پس چند روز دیگه عروسی داریم؟
-اره!!!
یونگی پرسید و تهیونگ جواب داد و با ذوق بین پاهای باز جونگکوک جا خوش کرد که باعث خنده جونگکوک شد.
-راحتی؟
-اهوم
بوسه محکمی رو گونش زد که باعث شد ریز ریز بخنده.
-ایییی چندشااا
یونگی گفت و ادای بالا اوردن در اورد.
...
روز عروسی رسیده بود...
قصر فرشتگان بزرگتر بود پس عروسی اونجا برگزار میشد...
شیاطین و فرشتگان هردو توی مراسم حضور داشتن و برعکس انتظار خیلی باهم خو گرفته بودن. همهمه سالن رو پر کرده بود. دو صندلی در سمت راست و دو صندلی در چپ که بالای سالن بودن برای پادشاه و ملکه وجود داشت که روشون نشسته بودن و منتظر شاهزادگانشون بودن.
از طرفی تهیونگ تو پشت صحنه داشت گریه میکرد و جونگ کوک سعی داشت ارومش کنه.
-به الهه ماه قسم که خوشگل شدی تهیونگ گریه نکن دیگه
-نمیخوامممم! تو گفتی زشت شدمممم
-من کی گفتم زشت شدی؟!! من گفتم برو اون چیز مسخره رو از رو لبات پاک کن! هنوزم میگم!
-این یعنی زشت شدمممم
و بیشتر هق زد.
-اتفاقا برای این میگم که زیادی خوشگل شدی...
-ینی هقق چیی؟
-یعنی اون جوری چیز هایی که مال منن خیلی بیشتر از همیشه به چشم میان و من اجازه نمیدم!
-نمیخوامممم اینجوری خوشگل ترههه
و بازم هق زد.
-ببخشید شاهزاده ولی باید زودتر برید
جونگ کوک دستمالی برداشت و اشک های تهیونگ رو پاک کرد.
-گریه نکن
-نمیخوام پاکش کنمم
جونگکوک از عصبانیت دستش رو مشت کرد و فحش منقبض شد و نفس عمیقی کشید.
-باشه ولی بعدا حسابی تنبیه میشی...
-خوشگل شدم؟
-اره بابا اره!! اه!
تهیونگ اخم کرد.
-داد نزن!
-خیلی خب بابا فقط بیا بریم!
تهیونگ فین فینی کرد و اشک هاش رو پاک کرد و مظلومانه دست جونگ کوک رو گرفت. حالا جونگ کوک چجوری میخواست از دست این نینی عصبانی باشه؟
~~~~~~~
ببخشید امروز یکم درگیر بودم نشد اپ کنم
چند روز دیگه قرار بود ازدواج کنن... تهیونگ خیلی چیزی از ازدواج نمیدونست... فقط میدونست یعنی اینکه تا اخر عمر باهم بمونن و خیلی خوشحال بود.
-وای یعنی این کوچولو خوردنی همون لوسس؟
جونگکوک نفسی از عصبانیت کشید و مشتی تو صورت یونگی کوبید.
-لاشی!
-کوکییی اینو ببین!!
به گردنبند سفید و سیاه زیبایی که سیاهش دست تهیونگ و نصف دیگه اش که سفید بود دست جونگکوک بود اشاره کرد.
-هوم... بهت میاد...
-پس چند روز دیگه عروسی داریم؟
-اره!!!
یونگی پرسید و تهیونگ جواب داد و با ذوق بین پاهای باز جونگکوک جا خوش کرد که باعث خنده جونگکوک شد.
-راحتی؟
-اهوم
بوسه محکمی رو گونش زد که باعث شد ریز ریز بخنده.
-ایییی چندشااا
یونگی گفت و ادای بالا اوردن در اورد.
...
روز عروسی رسیده بود...
قصر فرشتگان بزرگتر بود پس عروسی اونجا برگزار میشد...
شیاطین و فرشتگان هردو توی مراسم حضور داشتن و برعکس انتظار خیلی باهم خو گرفته بودن. همهمه سالن رو پر کرده بود. دو صندلی در سمت راست و دو صندلی در چپ که بالای سالن بودن برای پادشاه و ملکه وجود داشت که روشون نشسته بودن و منتظر شاهزادگانشون بودن.
از طرفی تهیونگ تو پشت صحنه داشت گریه میکرد و جونگ کوک سعی داشت ارومش کنه.
-به الهه ماه قسم که خوشگل شدی تهیونگ گریه نکن دیگه
-نمیخوامممم! تو گفتی زشت شدمممم
-من کی گفتم زشت شدی؟!! من گفتم برو اون چیز مسخره رو از رو لبات پاک کن! هنوزم میگم!
-این یعنی زشت شدمممم
و بیشتر هق زد.
-اتفاقا برای این میگم که زیادی خوشگل شدی...
-ینی هقق چیی؟
-یعنی اون جوری چیز هایی که مال منن خیلی بیشتر از همیشه به چشم میان و من اجازه نمیدم!
-نمیخوامممم اینجوری خوشگل ترههه
و بازم هق زد.
-ببخشید شاهزاده ولی باید زودتر برید
جونگ کوک دستمالی برداشت و اشک های تهیونگ رو پاک کرد.
-گریه نکن
-نمیخوام پاکش کنمم
جونگکوک از عصبانیت دستش رو مشت کرد و فحش منقبض شد و نفس عمیقی کشید.
-باشه ولی بعدا حسابی تنبیه میشی...
-خوشگل شدم؟
-اره بابا اره!! اه!
تهیونگ اخم کرد.
-داد نزن!
-خیلی خب بابا فقط بیا بریم!
تهیونگ فین فینی کرد و اشک هاش رو پاک کرد و مظلومانه دست جونگ کوک رو گرفت. حالا جونگ کوک چجوری میخواست از دست این نینی عصبانی باشه؟
~~~~~~~
ببخشید امروز یکم درگیر بودم نشد اپ کنم
- ۱۷.۹k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط