{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نیستی! آغوش من احساس سرما می کند

نیستی! آغوش من احساس سرما می کند
پنجره سگ لرزه هایم را تماشا می کند

صبح تا شب در اتاق کوچکی زندانی ام
مادرم با من سر این عشق، دعوا می کند

زخم بر خود می زنم، تا درد از حد بگذرد
بعد تو تنها مرا اندوه ارضا می کند!

می گذارم سر به روی شانه ی تنهایی ام
غم، بساط اشک هایم را مهیا می کند

بالشی که شاهد هق هق زدن های من است
توی گوشم با همان لحن تو نجوا می کند

حال دنیایم وخیم ست و نگاهم عشق را
از سکوت کهنه ی عکست تمنا می کند

بی تو بر تصویر تلخ زندگی زل می زنم
مرده ای در آینه گاهی تقلا می کند...
دیدگاه ها (۷۸)

آن قدر دلتنگمکه می توانم هزار دریا رابه شوق دیدارت وارونه شن...

هر شب می‌نشینم پای حساب و کتابمچند بار گفته‌ای دوستم داریچند...

محبوب من از دوست داشتنم می ترسداز داشتنم می ترسداز نداشتنم ه...

تابستانی که تو را کم داشته باشد کهتابستان نیست، تو باید باشی...

برای وصف چشم انداز چشم شوخ و شنگ توخیالم کوچ کرده سوی چشمان ...

پارت ۱۰چندین ماه بعد -*دارم توی راهرو های مقر پرت مافیا پرسه...

قلم به دست تنها نشسته ای در نظرمآری بگذار از تو بنویسماز تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط